گاهی وقتا فکر میکنم که چقدر خوبه که من خنگم... مثلا وقتی که:
تو مهمونی: ظاهرا با نهایت علاقه همدیگه رو بغل میکنیم... بهم میگه به زودی برای دیدنم میاد... و میگه خیلی ناراحته که تاحالا نتونسته بیاد خونه جدیدم... وقتی که دور میشه... یکی: چی داشت بهت میگفت؟ من: هیچی داشت میگفت که چقدر گرفتار بوده و میخواد سر فرصت بیاد پیشمون... یکی: تو چقدر ساده ای! شنیدم قراره یه مهمونی بگیره.. بهت اینجوری گفته که تو برای مهمونیش بری! دلت خوشه ها!! من:
از آرایشگاه برمیگردم: من: نمیدونم امروز این دختره چش بود.. اصلا تحویل نگرفت... یکی: دیوونه است! به خاطر اینه که نرفتیم مهمونی... من: خب ما که توضیح دادیم چرا نمیتونیم بریم... چند روز بعد... من: وای چقدر امروز منو تحویل گرفت... گمونم اون روز هم حالش خوب نبوده... یکی: برو بابا واسه اینه که میخواد ازت پول قرض کنه... تو چقدر ساده ای!! من: 
تو جی تالک: یکی: خوندی تو وبش مهمونی داده؟ من: مهمونی؟ یکی: تو رستوران... به تو هم یه کلمه نگفت... من: خب من یه بچه کوچیک دارم.. اونجا برام سخته.. لابد به خاطر همینه... فکر منو کرده... یکی: نه اتفاقا یکی از بچه ها هم بچه کوچیک داشته و اونم رفته... تو چقدر دلت خوشه ها!! من: 
تو خیابون: هواسرده دارم یخ میزنم هی داد میزنم: ونک... ونک... یه ماشین میاد وامیسته میخوام سوار شم خانومی که بچه بغلشه و دوستش میدوئن... تا حالا کنار واستادن... فکر نمیکردم اصلا منتظر ماشین باشن... اصلا تردید نمیکنم میذارم سوار شن... مرد جوانی کنارم ایستاده... پوزخند میزنه: _ پس شما خانوم ها آدم ها رو خوب میشناسین! من: ببخشید؟! _ چرا گذاشتید حقتونو بخورن؟ من: حقم رو نخوردن... خودم خواستم...بچه کوچیک بغلش بود... خیلی سرده... _ کنار واستادن گفت بذار یکی ماشین میگره... چون بچه بغلمه ما سوار میشیم و خندیدن!! من:
تو میل باکسم: ایملت رو خوندم.. من از کسی توقع ندارم.. چرا باید به من کمک مالی کنه... اونم به اندازه خودش گرفتاره... خدا کمک کرد جور شد... بهم گفت که چقدر مشکل یه هو پیش اومده براش... به هر حال من توقع نداشتم... جوابم: چه مشکلی؟ دیوونه پول فرستاده براش آپارتمان خریدن!! تو چقدر دلت خوشه!! مشکل مالی؟ اونم اون؟!! ساده ای ها! من:
تو خونه ام پشت تلفن: یکی: بهت گفت چرا نمیاد تو جمع های فامیلی؟ من: آره بنده خدا... خیلی براش ناراحت شدم.. شوهرش مریضه... بچه ها هم که امتحان دارن... یکی: دروغ میگه مثل چی!!.. با شوهرش مشکل دارن... لابد جدا شده... من: چرا باید دروغ بگه.. همه میدونن چقدر شوهرش اذیت میکنه خب میگفت جدا شدم... ما با هم دوستیم... یکی: برو بابا دلت خوشه.. چرا باید به تو راست بگه.. منکه میگم اینا همه اش بهونه اس... من:
یکی: دیدی برای تولدش 80 تا مهمون دعوت کرده... اما تو رو نگفته.. اینقدر با هم دوست بودید.. بهت گفتم که آدم نیست... حالتم نپرسید.. من: من بچه کوچیک دارم.. مهمونی های اون همه اش دختر و پسرن... بچه دار دعوت نمیکنه... تازه همین چند وقت پیش زنگ زد بهم... یکی: پس چرا دختر خاله ات رو دعوت کرده با دو تا بچه؟! من:
وقتی اینا رو میشنوم... به خودم میگم خداروشکر که من خنگم... بذارید خنگ بمونم... بذارید فکر کنم همه آدم ها خوبن ... مگه اینکه خلافش ثابت بشه... چقدر خوبه که من خنگم...
پ.ن: هیچکس مجبور نیست که به من محبت کنه.. اگه پشت و روتون یکی نیست، چرا وقت من رو هم میگیرید؟ من حتی به خانواده ام گفتم اگر من مُردم گله نکنید که چرا فلانی نیومد.. چرا سیاه نپوشید! چرا تسلیت نگفت... حالا که زنده ام که دیگه اصلا تحمل ریا رو ندارم... دوست دارم فکر کنم اگر کسی بهم میگه دوستم داره یا دوست داشته منو ببینه و نشده... راست بگه... جدن چرا؟! مگه مجبورید دروغ بگید؟!! |