وقتی چیزی را میخواهی... یا کسی را دوست داری... عاشقانه و زیاد... برایت مهم میشود. رسیدن و دست یافتن میشود همه ی آمال و آرزویت...
وقتی به دستش آوردی اگر واقعا عاشق بوده باشی هی فکر میکنی که چطور نگهش داری... من سال ها برای به دست آوردن و نگه داشتن چیزی تلاش کردم که فکر میکردم ارزشش را دارد. نا مهربانی و خیانت دیدم و بارها تحقیر شدم... اما با چنگ و دندان چیزی را که اسمش را زندگی گذاشته بودم نگهداشتم... کم هم نبود.. هشت سال با اتفاقی جنگیدم که همان سال اول باید رخ میداد. شاید بچه بودم و کم سن و سال ... شاید هم واقعا عاشق بودم... اما شک نیست که این ترس از دست دادن بود که مرا وا میداشت بیشتر کوتاه بیایم... آن سال ها من دیگر من نبودم. وقتی سلیقه غذایی و پوشاکی و حتی فکرت تابع دیگری شود، بی هویت شده ای... ولی روزی میرسد که میبینی اتفاق افتاده است و تو همه چیز را از دست داده ای. شاید اگر او مرا ترک نمیکرد من تا آخر عمر توان اینکار را پیدا نمیکردم و هنوز داشتم برای ذره ای محبت و توجه گدایی میکردم.. اما خدا خواست و او مرا و دخترش را به خاطر زن دیگری ترک کرد. در کمال خونسردی به من حق انتخاب داد و گفت که نمیتواند آن زن را ترک کند.
شاید اگر اینقدر رک نبود... شاید اگر مثل همه این سال ها به دورغ میگفت که من اشتباه کرده ام... پای کسی درمیان نیست... مرا دوست دارد و... من بازهم خر شده بودم و الان داشتم نذر میکردم که تعطیلات خانه بماند یا شب ها زود تر از 12 به خانه بیاید... یا با من حرف بزند! (چه زندگی گندی داشتم ها خودمونیم!!) ولی به لطف خدا این دفعه آخر این ها را نگفت و من چقدر غصه خوردم و گریه کردم و فکر کردم کاش اینطور نشده بود... اما روزها گذشت.. من و دخترم تنها زندگی کردیم... من گریه کردم و غصه خوردم ... نه اینکه ناگهانی و یک روزه... اما کم کم برایم کم رنگ شد... کم کم اشکم خشک شد و غصه ام تمام شد... بلند شدم و ادامه دادم... در محیط جدیدی کار گرفتم و دوستان تازه ای پیدا کردم... حالا بعد از دو سال و چند ماه تنهایی میدانم که هرگز به آن جهنم برنمیگردم... حالا میدانم که باید برای کسی بمیری که برایت تب کند! حالا میدانم که دوست داشتن باید دو طرفه باشد و زندگی زناشویی علاوه بر عشق، درک و تعهد و وفاداری میخواهد. حالا میدانم که او هرگز عوض نخواهد شد. چه پای زنی در میان باشد و چه نباشد. مرد خودخواه و بد دهن و عصبی که همیشه تحملش میکردم نه لیاقت عشق که لیاقت آن تحمل را هم ندارد. این ها را گفتم تا بدانید راه برگشتی نمانده است. او هم قصد برگشتن ندارد تمام این بازی ها برای ندادن مهریه و حضانت بچه است... همین. عشقی در میان نیست. روزی اگر میشنیدم که پیغام داده است: من قصد ازدواج با کسی را ندارم و اگر داشته باشم بعد از ده سال باز هم خاطره را انتخاب میکنم! دلم ضعف میرفت! و سرم گیج میرفت! و پایم میلرزید اما الان میدانم که اگر هدفی جز فریب داشته باشد چیزی نیست جز اینکه خودش هم به این نتیجه رسیده است که فقط یکنفر میتواند در نهایت فلاکت و حقارت عشق بورزد و بدی ها را نادیده بگیرد... تا زمانی که چیزی را از دست نداده ای ترس از دست دادنش جلوی درست فکر کردنت را میگیرد ولی وقتی از دستش دادی تازه چشمهایت باز میشود و میتوانی بفهمی که ارزش آنهمه جنگیدن را داشته یا نه... بزرگترین اشتباه او هم این بود که گذاشت من طعم زندگی بدون او را بچشم... و حالا میفهمم که زندگی یعنی چه؟ که آرامش یعنی چه... وبلاگ نویس که شدم، خواسته و ناخواسته دلمشغولی هایم را تقسیم کردم و سبک شدم... سبک شدم... نه آنقدر که پرواز کنم اما... خدا را چه دیدی شاید هم یک روز پرواز کردم... برای پرنده ای که بالهایش را از بیخ کنده اند... پر در آوردن هم خودش کلی است... مگرنه؟
پ.ن: توضیحات کافی بود؟!! کامنت گذاران خصوصی و عمومی عزیز!!؟
*نادر ابراهیمی: بار دیگر شهری که دوست میداشتم
|