خیلی بده که من بیام اینجا و بنویسم هیچ اتفاقی نمی افته!! اما خب وقتی نمی افته دروغ بگم؟
حالا گیرم که مراسم سالگر فوت شوهر خاله ام بوده باشه و کل فامیل رو یه جا دیده باشم...
گیرم اونجا یه نفر رو دیدم و یه چیزی بهم گفته که شاخ در آوردم!
گیرم که چند روز باشه که مهمون داشته باشم و حسابی سرم شلوغ باشه...
گیرم یه دوستی رو بعد از شونصد سال!! دوری پیدا کرده باشم و کلی ذوق زده باشم...
گیرم برای آینده ام یه طرح هایی ریخته باشم...
گیرم بابای عسلی بعد از اینهمه مذاکره و قرار و مدار... باز بشینه بگه با طلاق موافق نیستم!! (گاهی فکر میکنم میشه کسی رو که در یک اقدام آنی آدمی رو میکشه درک کرد!)
گیرم یه داستان کوتاه تازه نوشته باشم...
گیرم با یکی بد زده باشیم به تیپ و تاپ هم و کلی از خجالت هم دراومده باشیم!!
گیرم یه نفر عاشقم شده باشه!! (هنوز دیوونه پیدا میشه)
گیرم یه همسایه دیوونه داشته باشم که هی میاد مزاحم آرامشمون میشه و از همه چی ایراد میگیره...
...
خب که چی؟ همه اینا حتی یه دلیل واسه زنده بودن نیست. چه برسه واسه تعریف کردن...
متوجه که هستید از اون روزهای سگی منه!! |