| هر وقت هوای کربـــلا میگیریم
هر چند شکسته ایم پا میگیریم
یک عمــــر به راهتان نرفتیم اما
10روز برایتـان عــــــزا میگیریـم







از چند روز قبل به عسلی قول داده بودم میبرمش جایی که هم دسته های عزاداری رو تماشا کنه و هم مثل پارسال ببینه که خیمه ها رو آتیش میزنن... صبح عاشورا هستی رو هم بردیم و رفتیم بیرون. حالا دیگه مگه میشد این دو تا رو آورد خونه! فکر میکردم به خاطر گشنگی و تشنگی میان خونه که اونم اونقدر نذری بهشون تعارف میکردن که عسلی به من میگه: مامان چقدل بهمون چیز میز میدن!!
از شیر کاکائو و ساندیس و کیک یزدی و شربت و شیر پاکتی روزانه!! تا چای و شربت و حلوا و خرمای همیشگی. خلاصه برگشتنی با دعوا و تروخدا! من بمیرم! خسته شدم! اومدیم خونه!!
البته ناگفته نماند که ما همین دو تا کوچه پایین تر رفته بودیم و این تصاویر همه اش به همان محدوده خانه مربوط میشود!!
میخواستم این عکس ها رو مرتب کنم تا به اون عکس نماز ظهر عاشورا ختم بشه... نشد... خوابم میاد!! شما ببخشید!
پ.ن: راستی "نجوای عاشورایی" مجید مجیدی را دیدید این چند روزه؟ جای خوشحالی دارد که بلاخره یک نفر به فکرش رسید که فقط به رفتن داخل یک مسجد و حسینیه و تصویر گرفتن با یک دوربین روی دوش اکتفا نکند...
کارگردانی مجیدی که قطعا حرفه ای است اما طراحی صحنه و ترکیب بندی ها عالی بود... فیلمبرداری و صدا برداری خوب... و حتی کارگردان تلوزیونی هم کارش را بلد بود! خب عجیب نیست!؟ بله عجیب است! و جای خوشحالیست البته... |