تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   سه شنبه یکم بهمن 1387  |   23:17 عسلی و عروسک هاش

این روزها هی دوستای گلم میان و سراغ عسلی رو میگیرن و گله میکنن که چرا از شیرین زبونی هاش چیزی نمینویسم... خب راستش من همیشه وقتی چیزی میگه که خوشم میاد فوری تو موبایلم یادداشت میکنم که یادم نره.. اما بعد که میخوام بیام اینجا بنویسم خیلی وقتا چون کوتاه و مختصر مینویسم یادم میره اینی که نوشتم یعنی چی؟!! و اصولا پیاده کردن اون جملات یه کمی برای تنبلی چون من! سخته... اما امروز اینکار رو انجام دادم.. راستی الان عسلی خیلی از "ر" ها و "ل" ها رو درست میگه اما اغلب جاشون رو برعکس میگه به همون دلیلی که بهتون گفتم! و اونجاهایی که چند تا "ر" گذاشتم ماله اینه که با شدت "ر" رو تلفظ میکنه به عبارت ادبیاتی! تشدید میذاره!!

و دیگه اینکه نمیدونم کدوم ها تکراریه و کدوم ها نیست امروز به خودم قول دادم بعد از اوکی شدن پست، گوشیمو خالی کنم که دیگه اشتباه نشه...

خب بازم من و عسلی جون:

تصویری که مشاهده میکنید عکس کیک تولد عروسک های خانوم خانوماست! خودش کم بود حالا من باید هرازگاهی برای عروسک هاشم تولد بگیرم! قلبونش بشم

تولد عروسک های عسلی

 

 

از بس به من گفته کی برف میاد و چرا نمیتونیم بریم برف بازی دیگه خودمم نمیدونم چی جوابشو بدم یه روز که تو تلوزیون داشت میگفت تو زاهدان برف اومده به من میگه:
_ مامان بریم زاهستان برف بازی؟
_ نمیشه گلم خیلی دوره
_ نه من دیده بودمش تو راهه شماله!!



یه روز من رو کاناپه دراز کشیده بودم با عصبانیت به من میگه:
_ پس من کجا بخوابم؟ لو سر بنده؟!!



یه روز که داشتم لباسش رو تنش میکردم یقه لباسش رو آورده بود روی دهنش و صداش رو هم عوض کرده بود:
_من بلوزم! بچه جون حلف بزن ببینم خفه شدی یا نه؟! میخوام بلات تو بانک سپررر جایزه باز کنم!

 

یه روز با هم خاله بازی میکردیم یه هو یه روبان رو که تهش هم پاپیون داشت رو برداشت و گفت مامان اینو وصل کنم به پشتت که دم هم داشته باشی. منم اومدم برای خودم کلاس بذارم گفتم:
_ مگه من پیشی ام یا روباهم که دم برام میذاری؟
_ نه مامان! تو اررراغی! (الاغی) تو میشی اییورر! (همون الاغه تو کارتون پو که به ته دمش یه پاپیون وصله)

 


یه روز که کاملا تو ژست علمی فرو رفته بود:
_ مامان من میدونم شکل از چی درست میشه. از نمک.
_ اونکه شوره دخترم...
_ پس از چی درست میشه؟
_از یه گیاه من هم ندیدم چجوریه...
_ آها میدونم خیاط ها درستش میکنن!!



یه روز که با دوستام دور هم بودیم و من دعواشون میردم که و چرا سر به سر بچه میذارن بهم میگه:
_ مامان شوخی اشتباهی گفت! داره سر به کلاهمون میذاره!

 

یه روز دستش به صفحه تلوزیون که روشن بود خورد:
_ دیدی چی شد؟ دست زدم بهش اکتررریسه شدم!!



یه روز حوالی ظهر هوس آش رشته کرد و هی اصرار و اصرار که بیا الان درست کن:
_ نمیشه دخترم خیلی طول میکشه.
_ خب مباتتش رو پزیده کن من قول میدم زود گرسنه ام نمیشه!



یه روز من مشغول آشپزی بودم و میشنیدم که داره موقع نقاشی با خودش حرف میزنه. متوجه شدم که موقع تراشیدن مدادش تراشش شکست. دیدم با نهایت احساس و اندوه بغلش کرده و بهش میگه:
_ چرا آخه مجبور شدی خودتو بشکونی؟



یه روز موقع بازی عروسک هاشو به دو قسمت تقسیم کرده بود بهش گفتم اینا چه فرقی دارن؟
_ اینا دخترن! اینا همکارن!!

 

یه روز که حسابی از دستم عصبانی شده بود: یه بلایی ازت دل بیالم! خودت بگی وای!
یه بار هم مثلا میخواست به شیوه بزرگتر ها منو تهدید کنه: یه آش بد مزه ای بلات بپزم!



یه روز دیدم یه ملافه رو هی روسرش بالا و پایین میکنه و به سختی باهاش کلنجار میره. ازش پرسیدم چیکار میکنی؟
_ دالم خودمو تشررریح میکنم که هستی لو بتلسونم!



برای اولین بار بادوم با پوست خریده بودم و حسابی خوشش اومده بود فرداش بهم میگه:
_ مامان از اون بادومه که تو صدف بود میخوام!



یه روز به من میگه: میدونی قطب شمال کجاست؟ خیلی دوره! نزدیکه انزلیه!! اینقدر دوره که از هوش بیهوش شدم!

 

یه آهنگی هست که خیلی دوست داره و نمیدونم کی میخونه اون روز دیدم زیر لب داره زمزمه میکنه و میخونه و میگه: خانومی خاطل(خاطر) خواه داله یه صولت ماه داله بدست مادلش! سخته ولی لاه داله!!

 

 

پ.ن: همانطور که قول داده بودم راجع به یکی دیگر از فیلم های اسکار مطلبی نوشته ام. فیلم Changeling یا بچه اشتباهی به کارگردانی کلینت ایستوود و بازی انجلینا جولی که برای بازی در این فیلم. نامزد دریافت اسکار امسال هم هست.اینجا بخوانید...

 

بعدن نوشت: دوستای گلی که وب ندارن دختر مهربون، ناشناس و دیوار عزیز... شمین خیلی عزیزم... ممنون بابت همه لطف هاتون...

و... راستی گوشه وبلاگم صدای عسلی هنوز هست که داستان میخونه ها....


خاطره  |   پنجشنبه دوازدهم دی 1387  |   12:36 حباب

حباب بازی

 "گفته ام برات يا نگفته ام

تازه شعري عاشقانه گفته ام

شعر تازه اي براي چشم تو

نغز و ناب و جاودانه گفته ام

قصه دراز گيسوي تو را

مو به مو براي شانه گفته ام                               

استعاره ايست از بلوغ تو                                                                                        

هر كجا كه از جوانه گفته ام

از تو با بهانه هاي مختلف

پيش مردم زمانه گفته ام

از تو در غزل ، ترانه ، مثنوي

هر كجا ، به هر بهانه گفته ام

بعد چند سال دلشكستگي

باز شعر عاشقانه گفته ام ........... "*

 


 

 

گفته ام برات عزیزکم...

که وقتی تو برای گرفتن این حباب ها بالا و پایین میپری...

و بلند بلند میخندی...

برای من عاشقانه ترین لحظه ی زندگیم است؟!

 

 

*شادروان قیصر امین پور

 


خاطره  |   دوشنبه هجدهم آذر 1387  |   12:47 گزارش امروز!

5 تا متولد پاییز

 

خب امروز جشن تولد بچه های متولد پاییز بود تو مهد عسلی جون...

صبح پدرش اومد دنبالمون و با هم رفتیم مهد. حوالی نه و نیم رسیدیم و بقیه اش سر جمع میشه جیغ و داد بچه ها و داد و بیداد عکاس و بچه هایی که گوش نمیدن و مادرا و مربی هایی که سعی !! میکنن!!

نوبت عسلی که شد به عکاسه گفتم یه دونه با پدرش و یه دونه با من... پدرش نشست و عکس گرفت.. حالا جلوی شونصد نفر آدم هی اصرار و اصرار که یه دونه سه تایی بندازید... هی من و پدرش خودمونو میزنیم به اون راه... هی من میگم نمیخواد.. دو تایی میخوام... اما این عکاس جماعت که لبخندت و نگاهتو کنترل میکنه، مگه میشه دو تا سه تاش به کرسی نشینه!! حالا جالب اینجاست که مدیر مهد و مربی عسلی هی به من نگاه میکردن و دلداریم میدادن!! موقعیت دشوار و جان به لب رساننده ای بود تا عکس گرفتیم...

اما...

اما بعدش یه اتفاق باحال افتاد... یه هو یه آقای بانمکی از در وارد شد با یه کیبورد غول پیکر... همه براش دست زدن و وقتی سرجاش مسلط شد، مهمونی تازه شروع شد!

درست یا غلط همه میهمونی های ما و صد البته عروسی ها قاطیه و خب همیشه ارکستر های این مجالس متفاوتن. من از ارکستر های کوچیک خونه گی تا ارکستر های بزرگ چند نفره و دی جی های معروف و مجهز رو دیدم و کلی باهاشون کیف کردم... اما... این عمو شهاب که میبیند دست زده به کمرش! محشر بود... از لحظه ای که شروع کرد دیگه هیچ بچه ای به غیر از اون به هیچی نگاه نمیکرد! حتی این عسلی که هی میگفتم یه دقیقه اینوری نگاه کن عکستو بگیرم!! دقیقا میدونست مهمونی بچه گونه یعنی چی؟ چنان فضا رو قشنگ و پر از شور و هیجان کودکانه کرده بود که واقعا حس کردم بزرگتر ها هم دارن حال میکنن... ایده های قشنگ برای تشویق بچه ها... مسابقه های کوچلوی وسط جشن... مثلا آخر مهمونی به بچه هایی که تولدشون بود گفت کیک رو ببوسن... از همه مهمتر بازی ها و ترانه های کودکانه تلوزیونی رو اونقدر خوب اجرا میکرد که عسلی با اینکه اغلب قاطی نمیشه به شدت خوشش اومده بود و همصداش میشد.  من که شیفته اش شده بودم!! 

مثلا تو این تصویر به همه گفت که یه دست به سر یه دست به کمر قر بدن... خب معلومه همه بچه ها هم با نهایت شادی قر میدادن!

 قر دادن بچه ها

 

 

پ.ن: نداریم! سوال نفرمایید!!

 


خاطره  |   یکشنبه هفدهم آذر 1387  |   9:36 ناگهان چقدر زود دیر میشود...

 

ماشاا...

 

کی فکرشو میکرد؟!

نگاه کنید این وروجک چه زود داره بزرگ میشه... چند روز پیش تصمیم گرفتم لباس های قدیمی رو مرتب کنم و اون هایی رو که دیگه نمی پوشم بندازم دور. معمولا از هر رده سنی عسلی، چند تیکه لباس نگه داشتم... اونایی که خودم دوستشون داشتم و یا اون هایی که خیلی بهش میومده... لابلای لباس ها این سرهمی رو دیدم. هنوز یه سالش نشده بود که خریدمش... وقتی میپوشید اینقدر بانمک میشد که نگو... وقتی تو دستم گرفته بودم و نگاش میکردم.. باورم نمیشد که اینقدر کوچولو بوده... شلوار پیش بندی امسالش و گذاشتم کنارش... ماشاا...

دیگه...

این روزها...همه اش کمبود خواب دارم.. به خاطر مهد عسلي عملا بعد از ساعت هفت هي غلت ميخورم و نگرانم که ديرش نشه... آخرش ده دقيقه يه رب مونده به هشت بلند ميشم و ميرم که براش صبحانه درست کنم و ظرف تغذيه اش رو ببندم و کوله اش رو مرتب کنم... گاهي خودش بيدار ميشه و ميدوه مياد پيشم... گاهي هم صدام میکنه تا برم بغلش کنم و بیارمش... موضوع اینه که یه جورایی استرس دارم...

راستی یادم رفت بهتون بگم طفلک عسلی از دست خاله اش درست حرف زدنش رو گم کرده. خاله جونش لطف می کرد و اینقدر به این بچه من گیر میداد که چرا  به "ر"می گی  "ل"!! هی بهش گفتم ولش کن. خودش کم کم یاد میگیره. میگفت نه تو اشتباه میگه خوشت میاد اصلاحش نمیکنی... خلاصه هی بحث میکردیم... حالا فکر میکنید چه بلایی سر این طفلک من اومده؟

بچه گم کرده که چی درستش "ل" و چی رو باید "ر" بگه... مثلا رفته به خاله اش گفته: خاله هستی زد تو کررره ام!! به "ر" تشدید هم میده! بچه فکر کرده چون کله "ل" داره پس باید لام اون هم بشه "ر".  تو مهمونی هم داشتیم آلبوم عکس نگاه میکردیم به ژوپی و آناهیتا عکس تولدش رو نشون داده میگه: خاله ببین اینجا توررردمه!! (تولدمه) همه خندیدن و تازه بچه ام کلی خجالت کشید...

حالا هی به اینا میگم گیر ندید به حرف زدن این بچه... خودش یاد میگره...

و اما...

در راستای طرح خداشناسی من و عسلی! اتفاقات جالبی افتاده... البته نمیتونم همه اش رو بگم چون خیلی مفصله... اما جالبترینش اینه که این عسلی جون من که همیشه وقتی جانماز منو میدید سگرمه هاش میرفت تو هم که نه! نماز نخون! پس من با کی حرف بزنم... دیروز دم غروبی که اذان پخش میشد. من جارو برقی میکشیدم. بدو بدو اومده به من میگه: مامان زود باش نماز شلوع میشه ها...

گفتم باشه کار دارم تموم شد میام. رفت و بعد از چند دقیقه وقتی تو تلوزیون دیده بود همه نماز میخونن اومده به من میگه: دیدی! نیومدی همه خوندن تمومش کلدن!! حالا میخوای چیکال کنی با خدا که اینهمه دوست داله؟؟!!

فردا با چند تا از بچه های متولد پاییز یه تولد براش تو مهد میگیریم... بیشتر به خاطر اینکه دوست داشت یه تولد بگیریم که پدرش هم باشه... یه عکس از تولد دسته جمعیش تو مهد میذارم...

اگر خدا بخواهد...

 

پ.ن۱: ممنون! باکس کتاب ها خیلی عالی شده... ممنون از همه دوستایی که زحمت میکشن و کتاب ها و تجربیاتشون رو معرفی میکنن...  گاهی تجربه ها و برداشت ها از یه کتاب کاملا متفاوته... و خب این خیلی هم خوبه ... قرار نیست که همه مثل هم فکر کنیم و احساس کنیم... به هر حال نه فقط اسم کتاب ها بحث های اینطوری هم که اونجا میشه جالبه و برای انتخاب کردن یا انتخاب نکردن یه کتاب مفیده...

 

پ.ن۲: راستی همه رو جواب دادم ها!!


خاطره  |   یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |   17:13 صدای عسلی
خب سورپرایز تولد عسلی به غیر از گالری هنرهای تجسمی و غیر تجسمی و اینا ...

صدای قشنگشه...

اگه روی اون مثلث کوچیکه کلیک کنید...(پایین سمت چپ وبلاگ! لینک موسیقی!) 

به جای موسیقی جورج مایکل که تاحالا اونجا بوده! صدای عسلی پخش میشه که دو تا داستان خونده. یکیش شنگول و منگوله و اون یکی داستان کارتونه شرکه...

خب اونجوری که دوست داشتم نشده... خیلی داستان تعریف کرده بود... فکر میکردم طولانی و خسته کننده میشه... واسه همین خیلی کوتاهش کردم. البته انگار زیادی کوتاه شده!! 

واضح حرف میزنه... اما اگر تعدا افرادی که متوجه داستان ها نشده بودند زیاد بود، متن رو براتون مینویسم!

نظرات این پست رو حذف کردم که برای این یکی هم توی کامنتدونی پایین بنویسید...

از همه دوستان عزیز بابت شرکت در مراسم پرشکوه بازگشایی این گالری تشکر میکنم...

 

بعدن نوشت: دوستان جان! چرا حواستونو جمع نمیکنید! سمت چپ وبلاگ یه سری لینک دوستان هست. لینک ها که تموم میشه. درست قبل از گزارش بازدید یه لینک هست که توش دکمه پلی (مثلث) دکمه استاپ (مربع) و علامت بلندگو (برای تنظیم صدا) داره. روی پلی(مثلث) کلیک کنید. 

 


خاطره  |   یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |   16:47 افتتاح گالری عسلی!

 

 

 اولین تصویر بدست آمده از هنرمند در بیمارستان. در حال اندیشیدن به هنر و اینا!

 

از بین تاریخ هایی که خانوم دکترش گفت، بیست و ششم رو خودمون تعیین کردیم. یادمه دو شب قبل از عمل، خواب مادربزرگم (خدا رحمتش کنه) رو دیدم. هشت نه سالی میشد که فوت کرده بود و من هیچ وقت خوابشو ندیدم. جز همون شب. از کل اون خواب یه صحنه کاملا واضح تو ذهنمه. یه مهمونی بود. مادربزرگم مثل همون موقع ها که زنده بود. بالای مجلس نشسته بود و چوب سیگارش دستش بود. یه روسری آبی آسمونی خوشگل ساتن سرش بود و میخندید. صبح حس کردم رفتنی هستم! شب بعد، شب آخر،  قبل از خواب برای بابای عسلی تعریف کردم. خندید. اما صبح که داشتم میرفتم تو اتاق لحظه آخر انگار ترسید. برای اولین بار و آخرین بار تو زندگیمون گفت: امروز چه خوشگل شدی... خداحافظ.

من رفتم و البته زنده موندم! وقتی بهوش اومدم جز درد چیزی حس نمیکردم و نمیدیدم. اتاق خصوصی خواسته بودیم. گویا خالی نشده بود. برای همین من رو دوباره برگردونده بودن تو ریکاوری. من که جز حرکت مهتابی ها روی سقف، درست مثل فیلم ها... چیزی یادم نمیاد...

دکتر اخوان رو خیلی دوست داشتم و با هم تو اون چند ماه حسابی دوست شده بودیم. با سزارین موافق نبود. اما وقتی بعد از دنیا اومدن عسلی اومد دیدنم گفت، چقدر خوب شد که به عمل اصرار کردی. چون وضعیت جنین و بند نافش اصلا خوب نبود.

چند روز پیش یه صبحی که عسلی نبود، یه ناخونکی زدم به فیلم های بیمارستان و چند ماه اول. چقدر عجیب بود که اینقدر کوچولو بوده... بی مو بوده... بی دندون بوده...  (چون اگه عسلی باشه گیر میده که چرا اون بجه رو بغل کردی. چرا اسم منو گفتی!) کلی هم هوس کردم که کاش اونقدری بود و بوی پودر بچه میداد و من پشت گردنشو میبوسیدم...

 خلاصه کلام اینکه...

 

 

 امروز به مناسبت تولد چهارسالگیش گالری یا نگار خانه  جام جادویی، نمایشگاهی  از سخن ها ... آثار حجمی... آثار ترسیمی... آثار سخنی!! و اینا .. برایش ترتیب داده است...

به اولین نمایشگاه تک نفره چهار سالانه ی عسلی خوش آمدید:

این هنرمند در ۲۶ مهر مهر ۸۳ چشم به جهان گشود. از همان لحظات نخست به خلق آثاری بس شگفت انگیز پرداخت که در ذیل مشاهده میکنید. سخنان گهر بار این هنرمند فرزانه را هم در لابلای آثار گنجانده ایم. شرح تصاویر روی آن ها درج شده است. 

 

جدیدترین تصویر بدست آمده از هنرمند در حال کار با رنگ انگشتی. بعد از کوتاه کردن مو!! 

من و عسلی در حال تماشای برنامه غواصی و اینا.

عسلی: مامان خواهش میکنم بلای من هم یه ماسک بلای پام بخر! که اینجوری باشه موقع شنا بپوشم، لا بلم. (راه برم)

 

۱- جوجه زرد زیبا در باغ. رنگ آمیزی ماژیک 

من در حال شستشوی سرامیک ها.

من: دست نزنی. کثیفه!

عسلی: میدونم خصوصیته!! به دست بچه ها خطلناکه!! (به جون خودم هرچی فکر کردم چی شنیده که اینو میگه شبیه هیچ چی نبود!)

 

۲- دو پروانه. رنگ آمیزی آبرنگ

 

من و عسلی در حال خاله بازی.

عسلی: مثلا تو خواهل زاده منی. منم خواهل زاده تو!

 

۳- لاکپشت در طبیعت. رنگ آمیزی آبرنگ

 

در حال کل کل کردن با خاله اش.

خاله اش: مثل اینکه قاط زدی خاله جون.

عسلی: کله ات میخاله اینو میگی؟! (تو مایه های کله ات پوکه و اینا)

خاله اش: حرف بد میزنی. اگه من یه پدری از تو درنیاوردم!

عسلی: مامانم نمیذاله. خاله خوبم!!

 

۴- رنگین کمان. رنگ آمیزی مدادشمعی (پاستل)

 

صبح موقع خوردن صبحانه.

من: بدو بیا صبونه ات رو بخور.

عسلی: مامان صبونه دلستش صبحانه اس! حموم هم میشه حمام!

من: آفرین دخترم. کی بهت یاد داده؟

عسلی: از تلوزیون باباقاسم یاد گرفتم. اما تو نبودی. تو شکم مامانت بودی!!

 

۵- اووجون بالا! (یه هیولا که خاله ام قصه اش رو تعریف کرده!) رنگ آمیزی ماژیک

 

یه شب قبل از خواب.

من: دیر شده. صبح بیدار نمیشی ها. بیا بخواب.

عسلی: باشه اما قول بده دو تا قصه بلام بخونی. یه قصه از کتاب قصه ام. یه دونه هم قصه دهنی!!

من: قصه دهنی؟!

عسلی: آله دیگه یعنی از دهنت بگی! از لو کتاب نخونی!

 

۶- مردی در باد!! رنگ آمیزی آبرنگ

 

تو شمال هی طفلک رو پشه ها کباب میکردن و هی گریه میکرد و میگفت: پس چلا هستی لو نمیخولن؟

منم گفتم: خب چون تو گوشتت شیرینه خوشمزه ای، تو رو میخورن.

امروز صبح که پاشد و یه قرمزی کوچولو دید رو دستش.

عسلی: ببین باز پشه ها منو خولدن! شبا لوم نمک بلیز که پشه ها فکل(فکر) کنن من تلخم. منو نخولن!

 

۷- اثر حجمی کار با خمیر آریا. دختر بچه و طبیعت

 با عرض پوزش از هنرمند مامان! توضیح این عکس اشتباه است! هنرمند جونم توضیح داد که این آدم خمیری داره غذا میخوره. اون بشقاب غذاشه و اون بزرگه قاشقه... تو دستش هم نونه!

 

یه روز که دعواش کرده بودم و حسابی عصبانی بود.

عسلی (با عصبانیت): واجب کنه نعنت(لعنت) به شما!

من (داد زدم): چی گفتی؟!

عسلی: هیچی بابا! واجب یعنی کسی نمیله! حلف(حرف) خوبیه!

 

 ۸- اثر حجمی هواپیما. کار با مگنت!

 

یه روز که دراز کشیده بودم و یه هو اومد پرید رو شکمم.

من(جیغ): آی دلم!

عسلی(در کمال خونسردی): چی شد؟ دلت شیکست؟ نالاحت نباش. دل آبکیه! نمیشکنه!!

 

۹- طبیعت با جان! کار بار رنگ انگشتی آریا روی دیوار حمام خاله!

 

وقتی هستی واکسن آنفولانزا زد و فهمید که جدیه. تا اسم واکسن میومد گریه میکرد. یه روز که من و خاله اش داشتیم یواشکی راجع به واکسن حرف میزدیم.

خاله اش(با ایما و اشاره): اون روز که ما رفتیم برای واکس زدن! رفتیم بالاییه...

عسلی( رو به من): مامان واکس مثل واکسنه ها!!

 

۱۰- دختر قشنگ. کار با ماژیک.

 

یه روز که به تاول دستم که رو به بهبود بود نگاه میکرد.

عسلی: مامان چلا شکلش عوض شده؟

من: تاولش خوابیده عزیزم. اینجوری شده.

عسلی(با یه پوزخند با مزه): خوابیده؟ این موقع صب... چلا خوابیده؟!

 

۱۱ـ برگ و یه عالمه مورچه! کار با ماژیک.

 

معمولا هفته ای دو سه بار میریم شهربازی مرکز خرید بازی کنه اما فقط گاهی اجازه میدم گریمش کنن. وقتی هم میگه چرا نمیشه، چون قاعدتا توضیحات پزشکی و اطلاعات دیگه کافی نیست، میگم پول ندارم. یه روز که باز من بچه بودم اون خانوم مربی بود.

عسلی: مامان اینجا شهله بازیه. مثلا مامانت پول زیاد داشته گفته گیلیمت کنن! حالا چی دوست داری بشی؟

من:... پروانه.

عسلی: نمیشه. پروانه مال بچه های خیلی خوشگله! تو یه کم خوشگلی!!حالا سرتو بگیل بالا.

من: خانوم تو چشمم نخوره قلم موتون.

عسلی: ملاقبم دختر خانوم. شما حلف(حرف) نزنین حواسم پلت(پرت) نشه!

 

۱۲ـ همون اووجون بالا که گفتم با بچه اش! کار بار ماژیک.

 

یه روز عمو بابکش مفصل برای هر دوتاشون قصه های قدیمی این مرز پر گهر رو تعریف کرده بود. بهش گفتم: بیا برام تعریف کن ببینم قصه های جدیدی که یاد گرفتی چی بوده.

عسلی: مامان یه قصه بود. لاجع به لاکپشت که به دوستاش میگه پلنده (پرنده) ها شما پلواز میکنید منم پلواز کنم. گفتن باشه. تو چوب و بگیل تو دهنت. اما اون حلف (حرف) زد و چوب از دهنش افتاد!!


خاطره  |   جمعه بیست و ششم مهر 1387  |   0:27 تولد تو...
سلام عسل مامان. تولدت مبارک...

میبنی دخترم... هر سال دریغ از پارسال!! مامانو ببخش که هیچ کاری برات نکردم. نه هدیه ای خریدم نه مهمونی برات گرفتم. حتی بهت نگفتم که فردا تولدته... و فردا هم نمیتونم بهت بگم. چون ذهن کوچیکت نمیتونه صبر کنه تا هفته آینده که یه مهمونی کوچیک برات بگیرم...

میدونی تو همه زندگی منی... موهای خوشگل و خوشرنگت رو تازه کوتاه کردیم... چون داشت اذیتت میکرد. دوبار بردمت آرایشگاه. گریه کردی و دست از پا دراز تر برگشتیم. تا اینکه مرجان زحمت کشید و اومد خونه برات موهاتو کوتاه کرد. که نترسی. که گریه نکنی... حالا با این قیافه جدید خوردنی تر شدی... یه جورایی کوچیکتر شدی... درحالیکه باید فردا یه سال رفته باشی جلو و بزرگتر شده باشی...

و من هی نگات میکنم و قربون صدقه ات میرم...

چشم عسلی مامان... اون لحظه هایی که ناراحتم و حوصله ات رو ندارم... منو ببخش...

قشنگ مامان... اون موقع هایی که خیلی کار دارم و نمیتونم جوابتو بدم... منو ببخش...

جیگمل مامان... وقتایی که مهمون داریم و من نمیتونم بهت توجه کنم... منو ببخش...

فرشته مامان... وقتایی که دعوات میکنم و تو واقعا فقط بچه گی کردی... منو ببخش...

عشق مامان... تولدت مبارک...

 

 

پ.ن: هنوز هم قصد دارم برای تولدش یه پست حسابی بذارم... اما امشب حسش نیست...

اینجا رو بخونید! مال پارساله. فقط حیف که سایتی که عکس ها رو آپلود کرده بودم ظاهرا مسدوده... عکس ها باز نمیشن...

 


خاطره  |   چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  |   11:13 در راستای شفاف سازی اذهان عمومی!

 

یادتونه در راستای شفاف سازی اذهان عمومی قرار بود یه پست مخصوص بزنم؟! و از عسلی جونم رفع ابهام کنم؟!

خب الان وقتشه.

و اما آنچه بیگانگان و دشمنان راجع به عسلی میگویند و ایراداتی که وارد میکنند که البته وارد نیست، چیست؟

خب عسلی جان ما یک عادت دیرینه دارد. آن هم این است که در دستشویی با حوصله مینشیند و آواز میخواند. و گاهی برای اون قضایا (اسمشو نمیبرم) اسم میگذارد و باهاشون داستان هم تعریف میکند!

و گاهی که سیفون را میکشد. میگوید: خدانگهدال! فیشون (سیفون) همه تونو میبله! خدانگهدال!

از نظر من این موضوع مایه ی سر افکندگی که نیست هیچ. بلکه نشانه قوه تخیل قوی فرزند نازنین بنده است.

یا مثلا دخملکم  بعضی وقتا برای اثبات حرف خودش میگه: به جان خودم لاست میگم. مگه نه؟!

خب این صداقتش را میرساند. مگه نه؟!

یا مثلا یه وقتایی گیره لباس به دست یا پایش میزند و داد و بیداد میکند که:

به امید خدا یکی منو دستگیل کلده!

خلاصه اینکه بعضی ها سعی دارند افکار عمومی رو منحرف کنند و بگویند من همه حقیقت رو راجع به عسلی نمیگم. در حالیکه از نظر من حقیقت این است که من دوست داشتنی ترین و شیرین زبان ترین دخمل دنیا رو دارم.

 

 

باقی پست هم باشد دیالوگ های اخیر عسلی:

 

من: چرا جوراباتو نپوشیدی؟ لنگه جورابت کو؟

عسلی: مامان خدا الان کجاست؟ تو آسمونه؟!

من: آره. جورابت کجاست؟

عسلی: (رو به آسمون) جولابم کجاست؟!

من: (گیج) چیکار میکنی؟

عسلی: دارم از خدا میپلسم. اون همه چی لو میدونه!

 

عسلی سر غذا:

من: بیا ... غذاتو بخور!

عسلی: نمیتونم مامان. گلدنم (گردنم) گیج رفت! میالم بالا ها!

 

من و عسلی تو تاکسی:

عسلی آپارتمان های مرتفع را نشان میدهد.

عسلی: مامان ببین. به اینا که بزرگن میگن بلج! (برج)به کناریش میگن بلج میلاد!

 

عسلی: مامان ببین اینجام دوش زده!

من: آره جوش زده.

عسلی: مامان جوش از پشه دلست میشه. مگه نه؟!

 

بازم عسلی سر غذا:

من: چرا نمیخوری دخترم؟

عسلی: آخه توش نمک لیختن! تلشه (ترشه)! خیلی تلشه!

 

یه روز که دو تایی محبتمون گل کرده بود و همدیگه رو بغل کرده بودیم و قربون صدقه هم میرفتیم:

عسلی: مامان تو چه بوی خوبی میدی!

من: مرسی گلم. تو هم بوی خوبی میدی. بوی گل میدی.

عسلی: تو هم بوی گل صولتی میدی.

من: تو بوی گل سرخ میدی.

عسلی: تو ... (فکر میکنه و با هیجان و ذوق میگه) تو بوی گل لوبیای سحر آمیز رو میدی!

 

آمین میخواست بیادخونمون:

من: بیا اسباب بازی هاتو جمع کن. مهمون داریم. خاله میخواد بیاد.

عسلی: من با این دل دلد کنم (دل درد کن!) نمیتونم کال کنم!

 

من اغلب واسه عسلی شرط میذارم. که مثلا من اینو میخرم به شرط اینکه بعد از غذا بخوری. من اینکارو میکنم به شرط اینکه تو اون کارو بکنی. عسلی هم گاهی انگار میخواد تلافی کنه:

من: دخترم. اون گوشی تلفن رو برای مامان میاری؟

عسلی: باشه. اما به یه شلط !

من: باشه.

عسلی: بیا بگیل. به یه شلط بگیل!!

من: (گیج و ویج) آها!! مرسی!


خاطره  |   چهارشنبه دوازدهم تیر 1387  |   19:0 بازم عسل مامان...
خوشحالم. به همین سادگی!
امتحانم خیلی خوب شد. اونقدر استرس داشتم که وقتی اعلام کردن بیست دقیقه دیگه وقت تمومه، دستام میلرزید. به خاطر اومدن مامان اینا، پیدا کردن آپارتمان و خیلی چیزهای دیگه نتونستم درس بخونم. فقط صبح چهارشنبه ساعت 6 بلند شدم و تا حوالی نه خوندم. حالا فقط مونده اون درسی رو که افتادم. اونم گفتن بین بیستم تا بیست و پنجم.
فکر کردم مدتهاست از شیرین کاری های عسلی ننوشتم و خب چون الان روحیه خوبی دارم میخوام از عسلی بنویسم:

 


همه تون میدونید که عسلی به "ر "میگه "ل" چند روز پیش داشتم بهش توضیح میدادم که مستقیم نباید به خورشید نگاه کنه چون ممکنه کور بشه.
عسلی: یعنی کوله کول میشه؟!
من (ادا شو در آوردم): آله مامان. کوله کول میشه!
عسلی: (با نگاه عاقل اندر سفیه) کول که اینا این پشته! (کمرشو نشون داد) چشم آدم کول میشه!
من(شرمنده): درسته مامان جون کور میشه!

 

 

یه روز موقع حموم رفتن:
من: بدو دیگه بیا بریم یه دوش بگیریم...
عسلی: چلا منو مثل لباس ها نمیندازی تو ماشین لخشویی تمییز بشم؟!

 


یه روز بدو بدو اومد منو بغل کرد. هی هم زور میزد که از زمین بلندم کنه:
من: ای بابا. کمرت درد میگیره. نمیتونی منو بلند کنی؟
عسلی(کلافه): پس کی میتونم تو لو بغل کنم؟ بزلگ میشم زود بغلت میکنم ها!
من: حالا چرا میخوای منو بغل کنی؟
عسلی(باز از اون نگاه های عاقل اندر سفیه): خب ببینم چجولیه دیگه!

 

 

یه شعر کوتاه برای پدرش گفته که دیگه همه ی اطرافیان گوش کردن و برای پدرش هم بلوتوس کردم. اینجوری شروع میشه:
از تقدیم من، بابا جونم! خیلی دوسش دالم. اما به جز اون! ... (انتظار ندارید که همه اون چند دقیقه رو بنویسم! فقط خواستم بدونید بچه ام چه شاعر بزرگیه!)

 

 

چند روز پیش گذاشتمش خونه خاله اش موقع خداحافظی، داد زد که وایسا من یه چیزی رو نگفتم بهت...
من: بدو دیرم شد...
عسلی: دوست دالم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد!!
من: گفتن نداره که! خب رو ابرا بودم دیگه!

 

 

از آهنگ های مورد علاقه اش که ریختم تو گوشی و گه گاه میذارم باهاش نانای! کنه، آهنگ "چه جوری؟" محسن و سعید پنتره! یه وقتایی میبینم داره بازی میکنه یه هو مثلا پا میشه نانای کنه، متن ترانه رو بلد نیست، هی زیر لب میگه: چجولی؟ اینجولی؟ چجولی؟ اینجولی؟

 

 

همین الان که پای سیستم داشتم متن این پست رو تایپ میکردم. خانوم خانوما نشسته بود و داشت بازی میکرد و کلی عروسک هم دورش جمع کرده بود:

عسلی: مامان ... جیشم داله میلیزه ها!!

من: خب پاشو برو دیگه! زود باش!

عسلی: آخه یکی علوسیش بود... باشه میلم(رو به عروسکاش) ببخشین وقت نشد! نلید، من الان میام علوسیتون!!