یادم می آید سال هایی که عسلی نبود یکی دو ماه بعد از نمایشگاه، دیگر کتابی نخوانده نمانده بود. اما حالا به زحمت ماهی یک کتاب میخوانم. همیشه درگیر کارهای تمام نشدنی خانه ام. شب ها که عسلی میخوابد من مثل جنازه ی متحرک... تند تند به کارهای عقب مانده رسیدگی میکنم. کارهایی که باحضور عسلی انجام نمیشود. مثل اتو کردن لباس ها... چون همیشه اصرار دارد امتحان کند. مثل شستن دستی لباس های خاص که چون از کار با "مینی واش" خوشش میاید همیشه اصرار دارد که دخالت کند... و هزارجور کار دیگر و یکی دو ساعت بعد... حوالی یک شب وقتی به بستر میرم... بی رویا... بی اندیشه... حتی بدون خاطره! در کسری از ثانیه خوابم برده است...
دو تا از کتاب هایی که در نمایشگاه کتاب خریده ام را تقریبا هم زمان خواندم. "خاطرات سرد" شیوا کریمی و "کوراتت مرگ و دختر" فتح ا... بی نیاز.
خاطرات سرد به روایت فواد و نجوا خواهر و برادر عراقی است که مادر ایرانی دارند. از آغازین روزهای جنگ ایران و عراق شروع شده است و تا همین روزها، تا حمله ی آمریکایی ها و اشغال عراق طول میکشد. وقتی شروع به خواندن کتاب کردم، زمین گذاشتنش سخت و سخت تر شد. در همان صفحات اول دزدیده شدن مادر کافی بود تا در هر شرایطی مدام داستان در ذهنم بالا و پایین برود. از آن رمان هایی بود که مدام دعا میکردم خدای خالق داستان معجزه کند... آن اتفاق بیافتد و آن یکی نه... اما مثل واقعیت پیش رویم... تلخ و گزنده بود و هیچ معجزه ای هم اتفاق نیافتاد!
کتاب که تمام شد تا چند روز همچنان به داستان و قهرمان هایش فکر میکردم و هی به خودم میگفتم کاش یک جور دیگر میشد. افسرده شده بودم! اما یک روز و برای یک لحظه به ذهنم رسید که مگر در زندگی واقعی کم از این ناخوشی ها و آرزو های به دل مانده داریم؟!
و اینطوری شد که اندیشه ام از چون و چرا به توقف رضایت داد!
نثر شیوا کریمی روان است. شرح وقایع، دیالوگ ها، شخصیت پردازی و... همه گی خوب از کار در آمده اند. داستان هم از کشش کافی برخوردار است که خواننده را تا انتها با خود ببرد. اگر دنبال عاشقانه های متداول و هپی اند نیستید، خواندن خاطرات سرد را توصیه میکنم.
"کوارتت مرگ و دختر" مجموعه ۱۶ داستان کوتاه است از فتح ا.. بی نیاز که تقریبا هر داستان مربوط به یک کشور و یک مذهب و ... است! وقتی داستان ها را یکی یکی پشت سر میگذاشتم مدام به این فکر میکردم که چه لزومی در این تعدد ملیت ها وجود دارد؟ ایران، فرانسه، اشتوتگارت، عربستان، روسیه، برمه، دهلی نو! مکان هایی غریب با اسم هایی غریب تر! نمیگذارند که هم پای داستان ها شوم. بی نیاز را نمیشناسم و اگر از او چیزی شنیده باشم یا خوانده باشم، دست کم الان حضور ذهن ندارم. اما به خاطر سن و سالش فکر میکنم که شاید مدتهاست مینویسد. نوشتن درمورد نویسندگانی که سالیان سال بیش تر از من زندگی کرده اند برایم سخت است چون مدام میاندیشم احترامشان واجب است و تجربه هایشان زیاد.
اما کوارتت... به شدت نا امیدم کرده است. داستان هایی مثل "عنفوان دوشیزه لودمیلا گراسیمووا" ، "یک داستان خسته کننده و تکراری"، "راپسودی روی تمی از پاگا نی نی " ، "درسی به اسم زیست شناسی" و... همه گی در گروه داستان هایی قرار میگیرند که شروع خوبی دارند اما داستان به سرعت به کلیشه سقوط میکند و پایان به طرز بدی قابل پیش بینی است. از آن پیش بینی ها که به خودت می گویی: میدونستم! حالا که چی؟!
گمان میکنم میشد با تغییراتی داستان هایی متفاوت و به یاد ماندنی از آن ها بیرون کشید. اما الان چیزی نیستند جز "یک داستان خسته کننده تکراری".
با این همه مثلا داستان "دهلیزی با در نقره ای" یا "شوءون ذهن و عین" را دوست داشتم.
هردو کتاب در انتشارات ققنوس به چاپ رسیده اند. این روزها فکر میکنم آقای حسین زادگان آن حساسیت و نکته سنجی که در چاپ کتاب های خاص داشته را از دست داده است...
پ.ن۱:روز پدر رو به پدر گلم و همه پدر های خوب و مهربون تبریک میگم... و تولد عسل خاله... "هستی" خانوم امسال تولدش با روز پدر یکی شده... چه شود! باز بگید چرا نیستی؟!
پ.ن۲: با توجه به خوب شدن زخم پایم. درد کمتر شده است. اما به هر حال زندگی جریان دارد. مجبورم راه بروم، کار کنم، غذا درست کنم، به عسلی برسم... برای همین ساق و کف پایم به خاطر سنگینی و فشار گچ به شدت درد میگیرد. حتی گاهی زانویم! دیشب از درد نمیتوانستم بخوابم و مدام در این فکر بودم که شنبه گچ را باز خوام کرد... واقعا دو هفته یا ده روز ... چه فرقی میکند؟! گمان نکنم خیلی فرق داشته باشد...
|