تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |   17:54 افتتاح کتابخونه...
خب راستش قرار بود که این باکس رو چند روز دیگه به مناسبت روز کتاب و کتابخونی افتتاح کنم... اما امروز حاضر شد... محسن عزیز زحمتشو کشیده. ممنون...

لطف کنید اسم کتاب هایی که خوندید و راضی بودید و یه جورایی براتون لذت بخش و مفید بوده بنویسید... و البته با اسم نویسنده یا ناشر باشه که خیلی بهتره و از اون بهتر اینه که یه توضیح کوتاهی هم بدید که مثلا چرا خوشتون اومده... یا دست کم داستان کتاب راجع به چیه...

میخواستم خودم اولین کتاب رو معرفی کنم  که محسن عزیز پیش دستی کرد!

این جا میشه یه مرجع برای اونایی که میخوان کتاب بخرن و لذت ببرن و نمیدونن چی بخرن و دوست دارن یکی بهشون یه پیشنهاد بده... فرق نمیکنه در چه زمینه ای... علمی ... شعر یا رمان... مهم اینه که شما از اون کتاب سود بردید....

به هر حال... عجله کنید...


خاطره  |   دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |   22:16 از آسمون بارون میاد لی لیا...

اولین کتابی که از حسن فرهنگی خواندم حوالی سال 75  بود. "زن ها شبیه هم میخندند" از حوزه هنری... که آنموقع ها پای ثابت هفته نامه مهر بودم و در نمایشگاه ها ممکن نبود به نشرشان سر نزنم...

و حالا آخرین کتاب یا بهتر است بگویم تازه ترین کتابی که از او خوانده ام، "از آسمون بارون میاد لی لیا" ست از نشر کاروان.

پیش از هرچیز، شاید بد نباشد بگویم که، گرایش و علاقمندی ام به داستان کوتاه سال هاست که با من است. شاید از حوالی همان سال های 74-75 . آنموقع تعداد مجموعه داستان های کوتاه کم بود. حتی آثار نویسندگان بزرگ هم اغلب در رمان خلاصه میشد و داستان های کوتاهشان یا ترجمه نمیشد یا با اقبال عمومی مواجه نمیگردید... اما این روزها.. به لطف ازدیاد نویسندگان، مجموعه داستان های کوتاه زیاد شده است و امکان انتخاب را به خواننده میدهد و پیامدش اینکه، این علاقمندی باعث شده که کارهای خوبی هم ترجمه و روانه بازار شود.

و خب چیز عجیبی نیست اگر بگویم که بارها از خریدن این مجموعه ها سر خورده و دلزده شده ام و بارها هم به لذت وافری دست پیدا کرده ام.

"از آسمون بارون میاد لی لیا" را صرفنظر از نظرات مثبتی که جلب کرده بود، به خاطر شناخت کمرنگ و رابطه ی دوستانه و مجازی ام با نویسنده، که همین وبلاگ نویسی باعثش شده، خریدم.

طرح جلد ساده، قشنگ و شاعرانه ای دارد که اگر مواردی که گفتم هم نبود قطعا سبب میشد در کتاب فروشی به سویش کشیده شوم. هرچند فکر میکنم شاید آن نور سپیدش نبود یا کم رنگتر می بود بهتر میشد.

به عادت خواندن مجموعه داستان ها، یک داستان را تصادفا انتخاب کردم: شتر عزیز.

نمیتوانم بگویم چقدر خوشم آمد و برایم جذاب بود. این شد که برگشتم و از اول کتاب تک تک داستان ها را خواندم.


از آسمون بارون میاد لی لیا، یک جورهایی انگار حدیث نفس نویسنده را هم در خود دارد. جای جای داستان به خیال و واقعیت تفکیک شده و گاهی واقعیت در تاثیر گذاری بر خیال پیشی میگیرند و گاه برعکس...

طبقه دوم را که میخواندم... دروغ چرا؟ راوی را گم کردم... برگشتم عقب و همان طبقه دوم که فکر میکردم باید طبقه آخر باشد، پیدایش کردم! داستان هایی مثل "یکی از مردها خیلی باید فکر بکند"، "گره گشایی"، "تخت خالی"، "مرد خم میشد و پای خود را میبوسید"، "پنجاه وهشت" و... داستان هایی کاملا متفاوت هستند یا شاید بهتر باشد به جای متفاوت بگویم نا متعارف.

مثلا "گره گشایی" را دوست داشتم اگر آن فاصله گذاری ها نبود یا از "یکی از مردها باید..." بیتشر لذت میبردم اگر پایانش آنطور نبود.

شیوه داستان گویی فرهنگی منحصر به خودش است. در عین حال نمیتوان آن را تعریف کرد. چه آنجا که به قول خودش داستانی کلاسیک تعریف میکند، چه آنجا که کاملا غیر معمول عمل میکند، آنقدر که گاهی فکر میکنم از بین چند داستان بی نام و نشان یکجور حسی و غریزی، میتوانم بفهمم کدامشان از این قلم تراوش کرده است. نکته جالب توجه دیگر در آثار او، نامگذاری داستان هاست. من خود نام های نامعمول این چنینی نه ساده و تک کلمه ای را بیشتر میپسندم و جذاب میدانم.

و... داستان هایی هم مثل "شرم گل بهی"، "عزیزم"، "نام خانوادگی مستعار" و... بودند که بی تردید مثل شتر عزیز دلنشین و ماندگار شده اند در ذهنم.

کلام آخر اینکه "از آسمون بارون میاد لی لیا" یک جورهایی شبیه این روزهای زرد و پاییزی با بوی خاک باران خورده است که به دل مینشیند.

 

 

پ.ن: سردمه!


خاطره  |   شنبه نوزدهم مرداد 1387  |   15:19 عطش...

دقیقا به خاطر دارم که این کتاب را کی خریدم در نمایشگاه کتاب سال ۸۵ بود.  نامش برایم جذاب بود و حس میکردم همان چیزی است که باید باید باشد. "چگونه از عطش دلبستگی رهایی یابیم؟" مترجمش را هم میشناختم "مهدی قراچه داغی" و البته می دانستم به نشر چشمه هم می شود اعتماد کرد. آن سال خوب نخواندمش... اما بعدها لازم شد بارها و بارها به سراغش بروم و هنوز هرازگاهی میخوانمش.
نویسنده کتاب "هوارد هال پرن" است که مدرک دکترای خود را در زمینه روان شناسی بالینی در سال ۱۹۵۴ از دانشگاه کلمبیا دریافت نموده است و اکنون یکی از سیاستگذاران انجمن روان شناسان حرفه ای آمریکاست.
کتاب نثر روانی دارد و خیلی ساده و قابل فهم شرح باید و ها و نباید هایی است که هر کسی در یک رابطه دوسویه میتواند درگیرش باشد.
شاید بهتر باشد برای درک بهتر سوژه کتاب بخشی از مقدمه را برایتان بیاورم:
پایان دادن به یک رابطه ی عشقی حتی وقتی بدانید این رابطه برای شما بد است، بسیار دشوار است. وقتی من به رابطه ای اشاره میکنم و میگویم این رابطه بد است، منظورم این نیست که در شرایط دشواری واقع شده است زیرا این بخش همیشگی یک رابطه زناشویی است.
اشاره من به روابط مرده است. اشاره من اتصال و وابستگی به اشخاصی است که با کمال تاسف قابل دستیابی نیست...
باقی ماندن در یک رابطه بد میتواند یک تراژدی ادامه دار شخصی باشد. این کتاب در حکم راهنما برای تمام کسانی است که در روابط ناخوشایند گیر کرده اند و آرزو میکنند که کاش در چنین رابطه ای به سر نمی بردند. سعی میکنم توضیح بدهم که چرا اشخاص در چنین روابطی باقی میمانند.  سعی میکنم توضیح بدهم که چگونه میتوانند از این رابطه بیرون بیایند.
این کتاب را بیشتر برای کسانی که در روابط ناخوشایند به سر می برند، نوشته ام اما اصولی را که در این جا به آن اشاره می کنم، می تواند در روابط میان دوستان، بستگان، کارکنان و نیز زمینه های شغلی و حرفه ای مورد استفاده قرار بگیرند."
این کتاب برای من بسیار مفید بوده است. امروز که بنا به دلایلی باز به سویش کشیده شدم... به خودم گفتم باید در وبم از این کتاب معجزه گر بنویسم... شاید برای یکی دیگر هم مفید بود. زمانی همکاری داشتم. دختر ساده و مهربانی که فکر میکرد عاشق است (این کتاب اسم اینجور احساس ها را عطش دلبستگی گذاشته است) و طرف مقابل مردی مغرور و بی اندازه گستاخ بود. همکارم همیشه از او ناراحت و دلشکسته بود و همیشه هم رفتار بدش را به سرعت فراموش میکرد و برای خودش دلایلی هم میآورد. این کتاب را دادم که بخواند. کتاب به راحتی موقعیت او را در این رابطه شرح داده بود و راهکارهایش آنقدر موثر بود که سرانجام توانست جلوی خودش را بگیرد و به آن مرد زنگ نزند و یک رابطه بد و آزار دهنده با کمی تحمل سختی تمام شد.
این کتاب به سه بخش کلی تقسیم شده است:
بخش اول: عطش دلبستگی پایه و اساس اعتیاد.
بخش دوم: عملکرد اعتیاد.
بخش سوم: ترک اعتیاد.
و تا شما درگیر چنان رابطه ای نشده باشید نمی توانید تصور کنید که چقدر شبیه به یک معتاد هستید و چقدر برای پایان دادن یک رابطه بد نیاز به مشاوره. همراهی دوستان. و صد البته اراده ای راسخ دارید...
در یکی از فصل های پایانی کتاب با عنوان " کلمات قصار برای شکستن یک اعتیاد " جملاتی نوشته شده که خواندنشان خالی از لطف نیست:
1_ می توانید بدون او هم زندگی کنید.
2_ رابطه عاشقانه دو طرفه است و باید به طرفین کمک کند تا به احساس بهتری برسند.
3_ احساس گناه دلیل کافی برای باقی ماندن نیست.
4_ صرفا به خاطر این که حسود هستید، نمی توان گفت که عاشق هم هستید. ممکن است به کسی حسادت بورزید که نمی توانید حتی او را تحمل کنید.
5_ آن چه را می بینید به دست میآورید. این باور را کنار بگذارید که می توانید او را تغییر بدهید.
6_ عشق لزوما برای همه مدت عمر باقی نمیماند.
7_اگر کسی میگوید نمی خواهم مقید و متعهد شوم، آمادگی لازم برای برقراری رابطه را ندارم. نمی خواهم همسرم را ترک کنم، حرفش را باور کنید!
8_ درد و تالم ناشی از پایان دادن به یک رابطه برای همیشه باقی نمی ماند.
9_ شما برای همیشه تنها نمی مانید. این اندیشه مربوط به دوران طفولیت است.
10_ تغییر دادن هرگز دیر نیست. هرچه بیشتر صبر کنید زمان بیشتری تلف می شود.
11_ شما سوای رابطه ای که در آن قرار دارید موجودی کامل و ارزشمند هستید.
12_ او تنها کسی نیست که می تواند برای شما وجود داشته باشد.
13_ اگر خود را از این رابطه برهانید فرصت های جدید برایتان خلق می شود.

خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم... همه ی کسانی که در یک رابطه عذاب آور گیر کرده اند و بین ماندن و رفتن دو دل هستند. همه کسانی که گاهی شک میکنن که واقعا عاشقند یا متنفر!
خصوصا کسانی که فکر می کنند می توانند آن سوی رابطه را تغییر بدهند. کسانی که خودشان را گول میزنند: ازدواج کنیم بهتر خواهد شد. بچه دار که بشویم بهتر خواهد شد. من او را تغییر خواهم داد!!

وقتی کسی بد است... زمان بهترش نمیکند. باور کنید...


خاطره  |   یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  |   1:46 تاکسی نوشت ها
تاکسی نوشت های ناصر غیاثی را خوانده ام...

نویسنده ای از آنسوی آب ها... ساده و روان است... و به شدت دلنشین... بدون پیچ و تاب های رمان ها و داستان های کوتاهی که هی جایزه میگیرند و من نمیدانم برای چه؟!! و خواندنشان فقط سرخوردگی میآورد...

یک کتاب کم حجم... که در یک روز تمامش کردم... با وجود اینکه مجموعه داستان های کوتاه است... اما چون شرح اتفاقاتی است که برای یک راننده تاکسی در آلمان رخ میدهد... میتوان گفت انسجام یک رمان را دارد... و پیوستگی پنهان داستان ها به هم باعث میشود که  زمین گذاشتنش سخت باشد.

نشر کاروان منتشرش کرده است و متاسفانه برای یک کتاب ۱۰۰ صفحه ای ۲۰۰۰ تومان قیمت مناسبی نیست... با این همه کاری نمیتوان کرد... اگر اهل خواندن باشی...

تنها چیزی که برایم قابل هضم نیست این است که این کتاب جایزه کتاب سال طنز!! ۱۳۸۶ را گرفته است...

از نظر من این کتاب اصلا طنز نیست... کتاب های طنز زیادی را میتوانم مثال بزنم که خواندنشان واقعا لبخند به لبم نشانده است و شاید نه در همه صفحات... اما خود من هم وقتی خواستم به کسی توصیه کنم گفته ام فلان کتاب را بخر بانمک است. طنز است. مفرح است...

اما تاکسی نوشت ها... از نظر من میتواند فلسفی باشد... اجتماعی باشد...یا حتی گاهی اندوهناک... اما طنز نه... 

نمیدانم خود نویسنده هم آن را در زمره کتب طنز قرار میدهد یا نه... اگر بله... خب پس یکجای کار میلنگد...


خاطره  |   سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |   20:40 ققنوس

 یادم می آید سال هایی که عسلی نبود یکی دو ماه بعد از نمایشگاه، دیگر کتابی نخوانده نمانده بود. اما حالا به زحمت ماهی یک کتاب میخوانم. همیشه درگیر کارهای تمام نشدنی خانه ام. شب ها که عسلی میخوابد من مثل جنازه ی متحرک... تند تند به کارهای عقب مانده رسیدگی میکنم. کارهایی که باحضور عسلی انجام نمیشود. مثل اتو کردن لباس ها... چون همیشه اصرار دارد امتحان کند. مثل شستن دستی لباس های خاص که چون از کار با "مینی واش" خوشش میاید همیشه اصرار دارد که دخالت کند... و هزارجور کار دیگر و یکی دو ساعت بعد... حوالی یک شب وقتی به بستر میرم... بی رویا... بی اندیشه... حتی بدون خاطره! در کسری از ثانیه خوابم برده است...

دو تا از کتاب هایی که در نمایشگاه کتاب خریده ام را تقریبا هم زمان خواندم. "خاطرات سرد" شیوا کریمی و "کوراتت مرگ و دختر" فتح ا... بی نیاز.

خاطرات سرد به روایت فواد و نجوا خواهر و برادر عراقی است که مادر ایرانی دارند. از آغازین روزهای جنگ ایران و عراق شروع شده است و تا همین روزها، تا حمله ی آمریکایی ها و اشغال عراق طول میکشد. وقتی شروع به خواندن کتاب کردم، زمین گذاشتنش سخت و سخت تر شد. در همان صفحات اول دزدیده  شدن مادر کافی بود تا در هر شرایطی مدام داستان در ذهنم بالا و پایین برود. از آن رمان هایی بود که مدام دعا میکردم خدای خالق داستان معجزه کند... آن اتفاق بیافتد و آن یکی نه... اما مثل واقعیت پیش رویم... تلخ و گزنده بود و هیچ معجزه ای هم اتفاق نیافتاد!

کتاب که تمام شد تا چند روز همچنان به داستان و قهرمان هایش فکر میکردم و هی به خودم میگفتم کاش یک جور دیگر میشد. افسرده شده بودم! اما یک روز و برای یک لحظه به ذهنم رسید که مگر در زندگی واقعی کم از این ناخوشی ها و آرزو های به دل مانده داریم؟!

و اینطوری شد که اندیشه ام از چون و چرا به توقف رضایت داد!

نثر شیوا کریمی روان است. شرح وقایع، دیالوگ ها، شخصیت پردازی و... همه گی خوب از کار در آمده اند. داستان هم از کشش کافی برخوردار است که خواننده را تا انتها با خود ببرد. اگر دنبال عاشقانه های متداول و هپی اند نیستید، خواندن  خاطرات سرد را توصیه میکنم.

 

"کوارتت مرگ و دختر" مجموعه ۱۶ داستان کوتاه است از فتح ا.. بی نیاز که تقریبا هر داستان مربوط به یک کشور و یک مذهب و ... است! وقتی داستان ها را یکی یکی پشت سر میگذاشتم مدام به این فکر میکردم که چه لزومی در این تعدد ملیت ها وجود دارد؟ ایران، فرانسه، اشتوتگارت، عربستان، روسیه، برمه، دهلی نو! مکان هایی غریب با اسم هایی غریب تر! نمیگذارند که هم پای داستان ها شوم. بی نیاز را نمیشناسم و اگر از او چیزی شنیده باشم یا خوانده باشم، دست کم الان حضور ذهن ندارم. اما به خاطر سن و سالش فکر میکنم که شاید مدتهاست مینویسد. نوشتن درمورد نویسندگانی که سالیان سال بیش تر از من زندگی کرده اند برایم سخت است چون مدام میاندیشم احترامشان واجب است و تجربه هایشان زیاد.

اما کوارتت... به شدت نا امیدم کرده است. داستان هایی مثل "عنفوان دوشیزه لودمیلا گراسیمووا" ، "یک داستان خسته کننده و تکراری"، "راپسودی روی تمی از پاگا نی نی " ، "درسی به اسم زیست شناسی" و... همه گی در گروه داستان هایی قرار میگیرند که شروع خوبی دارند اما داستان به سرعت به کلیشه سقوط میکند و پایان به طرز بدی قابل پیش بینی است. از آن پیش بینی ها که به خودت می گویی: میدونستم! حالا که چی؟!

گمان میکنم میشد با تغییراتی داستان هایی متفاوت و به یاد ماندنی از آن ها بیرون کشید. اما الان چیزی نیستند جز "یک داستان خسته کننده تکراری".

با این همه مثلا داستان "دهلیزی با در نقره ای" یا "شوءون ذهن و عین" را دوست داشتم.

هردو کتاب در انتشارات ققنوس به چاپ رسیده اند. این روزها فکر میکنم آقای حسین زادگان آن حساسیت و نکته سنجی که در چاپ کتاب های خاص داشته را از دست داده است...

 

 

 

پ.ن۱:روز پدر رو به پدر گلم و همه پدر های خوب و مهربون تبریک میگم... و تولد عسل خاله... "هستی" خانوم امسال تولدش با روز پدر یکی شده... چه شود! باز بگید چرا نیستی؟!

 

پ.ن۲: با توجه به خوب شدن زخم پایم. درد کمتر شده است. اما به هر حال زندگی جریان دارد. مجبورم راه بروم، کار کنم، غذا درست کنم، به عسلی برسم... برای همین ساق و کف پایم به خاطر سنگینی و فشار گچ به شدت درد میگیرد. حتی گاهی زانویم! دیشب از درد نمیتوانستم بخوابم و مدام در این فکر بودم که شنبه گچ را باز خوام کرد... واقعا دو هفته یا ده روز ... چه فرقی میکند؟! گمان نکنم خیلی فرق داشته باشد...