تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   جمعه هفتم تیر 1387  |   11:25 تفاهم
ـ ازش خوشم میاد، قدش بلنده!

ـ بلد نیست حرف بزنه، بدم میاد ازش!

ـ نگاش کن چقدر کت و شلوار بهش میاد، وقتی راه میره آدم وایسه نگاش کنه...

ـ ربطی به خودش نداره... کت و شلوارش گرونه... خدا تومن پولشه! بایدم اینجوری به نظر بیاد...

ـ بی انصافی! نگاه کن... هیکلشه که باحاله!

ـ  اخلاقش گنده!

ـ به اخلاقش چیکار داری! حالشو ببر...

ـ (صفحه تلوزیون را نشان میدهد) شرمنده دیگه زیادی دوره... نمیشه!

ـ ازش خوشم میاد!

- عق!!

...


خاطره  |   دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |   21:25 یخ!
 اخطار شده بود که مودب باشد. فکر میکرد: "ظاهر بدی ندارد. به نظر میآید آدم قابل توجهی باشد. یا دست کم برای چند دقیقه ای قابل تحمل است."

مردجوان زیر چشمی او را می پایید، همانطور که او مراقب کوچکترین حرکتش بود. صدای مادر از سالن پذیرایی شنیده شد:

"بچه ها شروع نمیکنین؟... مثل اینکه قصد ندارید با هم آشنا بشید."

مادر مرد جوان برای این عقب نماند اضافه کرد: "نیم ساعت بیشتر وقت ندارید...تمدید هم نمیشه!"

صدای خنده برخاست. مرد جوان در مبل جا به جا شد. دختر فکر کرد: "یک کلمه حرف بزنه، میتونم بفهمم همون  کسیه که میخوام  یا نه."

مرد جوان گفت: به نظرم هوا کمی گرم شده!

دختر با لبخند جواب داد: آه... بله...آدم در این مواقع به سرما و یخ فکر میکنه.

مرد جوان گفت: یخ... بله یخ! راستی شما کتاب "یک لیوان یخ" رو خوندید؟!

دختر عمیقا خوشحال شد که موضوع صحبت از آب و هوا به چیز قابل تحمل تری تغییریافته است.

با خوشحالی گفت: بله ... بله من اون  کتابو خوندم.

چشمان مرد برقی زد و گفت: شما... شما واقعا از اون کتاب خوشتون اومد؟!

دختر مکثی کرد و فکر کرد:" بهتره سنجیده تر رفتار کنم."

آرام گفت: بله...البته... نه ...میدونید داستانش یه کم... .

مرد جوان آهی کشید و سرخورده گفت: پس خوشتون نیومده... البته به نظر من هم داستانش یه کم...

دختر فکر کرد: " خب پس جنابعالی هیچی از داستان حالیتون نمیشه!"

مرد جوان من و من کنان گفت: البته واقعا قدرت تخیلش رو تحسین میکنم.

دختر با کمی خشونت گفت: ولی چندان هم به نظر تونو جالب نمی یاد... .

مرد جوان به زور لبخند زد: بله .بله. موافقم... چندان... .

 

 

* * *

همهمه ای در گرفته بود. همه برخاسته بودند. دختر با حسی آمیخته از خشم و ناراحتی سعی میکرد لبخند بزند. پدر مرد جوان گفت: ما هفته آینده تماس میگیریم تا جوابتونو بشنویم.

دختر اندیشید: " جواب از حالا معلومه! پسره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

ولی رو به پدر مرد جوان لبخند زد و سر به زیر انداخت.

مرد جوان با دستپاچگی خاصی زود تر از سایرین از در خارج شد و پدر و مادر گفتند که او واقعا مرد محجوبی است.

به محض اینکه در خانه بسته شد؛ مرد جوان به سرعت درهای خودرو را گشود و گفت: عجله کنید! دلم نمیخواد حتی یه لحظه دیگه اینجا رو تحمل کنم.

زیر لب ادامه داد: "دختره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

 

پ.ن: واجب شد اینو اضافه کنم که تو پست قبلی جمله "دوست دارم!" یعنی دلم میخواد، نه دوستت دارم!!

در ضمن: دیکتاتوریه یا ... همینه که هست!


خاطره  |   دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  |   21:25 عینک ته استکانی!

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی... ناگهان نگاهش خیره بر یک نقطه ثابت ماند. زن جوانی در بین سایر مسافران، گوشه ای ایستاده بود. زیبایی افسون کننده ای نداشت. ولی چیزی در چهره اش بود که موجب می شد مرد جوان نتواند از نگاه کردن به او خودداری کند. چشمان درشت و زیبایش با حرکت مداوم و پروانه گون مژه ها به این سو و آن سو می چرخید و حتی برای لحظه ای هم متوجه حضور مردی که از آنسوی واگن با شیفتگی به او می نگریست نشده بود. مرد به چهره سایر مسافران نگاهی انداخت. نگاه های خسته و اخم آلود حسی را در او زنده کرد. حس کرد تمام جذابیت او در چشمانی است که می خندد و شاید لب هایی که می کوشد، خنده ای را پنهان سازد.  مسیر نگاه او را دنبال کرد. در تیررس نگاه او کودک 4-5 ساله ای کنار مادرش ایستاده بود و پشت به جمعیت و رو به شیشه های قطار داشت. زیر لب چیزهایی می گفت. مرد نمی شنید، ولی از حرکات سر و دست کودک حدس می زد که او مشغول بازی هیجان انگیزی با موجودات خیالیست. مادر کودک، هرازگاهی او را با تشر، به آرامش دعوت می کرد و کودک  تنها با شلیک چند گلوله از اسلحه خیالی اش به دشمن، بازی را از سر می گرفت و... زن جوان به او می خندید.

ناگهان سر چرخاند و مستقیم به چشمان مرد خیره شد. گویی سنگینی نگاه مرد او را جلب کرده بود. برای لحظه ای کمتر از چند ثانیه هر دو خیره به هم نگریستند،  زن جوان به سرعت صورتش را به طرف مخالف چرخاند. مرد مسخ شده، همچنان خیره به پشت سر زن مانده بود که زن جوان دوباره به مرد نگریست. از نگاهش نمی شد حدس زد که نگاه خیره مرد او را متعجب کرده است یا دستپاچه. این بار مکث بیشتری کرد. ولی پس از اینکه نگاهش را دزدید، دیگر به سوی مرد نگاه نکرد.

مرد برای مدتی که به نظرش قرنی رسید، منتظر ماند و سپس به روبرو نگاه کرد. به خاطر سیاهی و ظلمات حاکم بر تونل ها، می توانست تصویر خود را به خوبی در شیشه های قطار ببیند. علی رغم این که موهایش سفید شده بود، در چهره اش چین و چروکی دیده نمی شد. قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت و از همان جا می توانست حدس بزند که زن جوان به زحمت به شانه های او می رسد. به چشمان خود نگاه کرد. چشمانش درشت و خمار بودند. فکر کرد تا چند سال پیش چقدر به آنها میبالید. حال آن چشمان نیمه باز، از پس عینک ته استکانی که به چشم داشت؛ حالتی خنگ و ابله گون به چهره اش بخشیده بود. با نا امیدی اندیشید: نه، هیچ جذابیتی ندارم.

و دوباره به زن جوان نگاه کرد. هرچه بیشتر به او می نگریست، تک تک اجزای صورتش را بیش تر مورد تحسین قرار می داد. دلش می خواست بهانه ای پیدا کند و حتی یک کلمه با او حرف بزند. حس میکرد، گرمای لبخند زن او را به سمت خود می کشد. اما صدای بلند گوی قطار که نام ایستگاه بعد را اعلام می کرد، او را از دل تخیلاتش بیرون کشید. باید قطار را ترک می کرد. دوباره به چشمان رقصان او نگریست. دلش می خواست همه چیز را تا ابد در حافظه اش ذخیره کند. با اندوه اندیشید، برای پی گیری بیش تر، خیلی مسن به نظر می رسد!

قطار ایستاد. مرد پیاده شد. برای آخرین بار به قطار و مسافران نگاه کرد و زن جوان را جویید. اما...  نگاهش با نگاه زنی گره خورد که از پشت عینکی ته استکانی با حسرت و شیفتگی او را می نگریست.

 

 

پ.ن: وقتی پست جدید میذارم... خصوصا اگه یه چیزی برای گفتن و شنیدن توش داشته باشم، به همه لینکام، به همه دوستام سر میزنم و بهشون خبر میدم که بیان بخونن و برام بنویسن. چون خودم خیلی خوشحال میشم که کسی آپ میکنه بهم خبر میده، ولی امروز یه بنده خدایی گفت متنفرم از اینا که میان تو وبلاگ آدم مینویسن: آپ کردم بهم سر بزن!یعنی تا این حد!!

حالا چیکار کنم؟ خودتون بگید...خبر بدم یا نه؟


خاطره  |   جمعه یکم تیر 1386  |   18:47 یک راهب بودایی

خوابش آنقدر سبک بود که به محض شنیدن صدای آرام چرخیدن کلید در قفل، چشم گشود و منتظر ماند. همیشه شب هایی که او به سفر می رفت، همین طور بود. خوابش بیشتر شبیه غوطه خوردن بین خواب و بیداری بود.

انتظارش چند ثانیه بیشتر طول نکشید. سروش در چهار چوب در اتاق خواب، ظاهر شد. در تاریک روشن، قد بلند و قامت زیبایش را از نظر گذراند: خلبان خوش تیپ خودش بود!

آرام گفت: " سلام!"

سروش یکه خورد. خندید. به طرف تخت آمد و گفت: "سلام. نشد من یه دفعه تو رو غافلگیر کنم. باز که بیداری!"

ویدا محجوبانه خندید. سروش خم شد و گونه همسرش را بوسید.

ویدا در رختخواب نیم خیز شد و گفت: "هیچ وقت نمی تونی منو غافلگیر کنی. وقتی هواپیمات بالای شهر می رسه، وجودتو حس میکنم."

سروش لبخندی زد و یکبار دیگر او را بوسید. بر لبه تخت نشست و پرسید: "خب چطوری؟"

ویدا در حالی که با ستایش به او می نگریست پاسخ داد: " خوب خوب! سفر چطور بود؟"

- مثل همیشه آروم و بی سر و صدا پرواز کردیم... یه کمی کسل کننده است.

- لابد خسته ای. نمی خوای بخوابی؟

سوش برخاست. دست هایش را به طرفین باز کرد. و بدنش را کش و قوس داد و گفت:

- چرا اتفاقا خیلی خوابم می یاد.

نگاهی به ساعتش انداخت. لحظه ای مکث کرد و دوباره نگاه کرد و گفت:

- ساعت شیشه. بذار یه دفعه نمازمو بخونم، بعد بخوابم.

ویدا با نارضایتی به او نگریست:

مگه خسته نیستی؟ پس واجب نیست! لباستو عوض کن. بگیر بخواب!

سروش خندید. خم شد و گونه ویدا را نیشگانی گرفت و گفت:

- درسته که تو به این چیزها اعتقاد نداری، ولی خواهش می کنم نقش ابلیس رو بازی نکن! 

ویدا با اخم شیرینی رویش را برگرداند و گفت:

- خیلی ممنون... من ابلیسم؟!

سروش به چشمان ویدا خیره شد و گفت: "اگر ابلیس چشمایی به قشنگی چشمای تو داشت، نمی دونم ایمان من به کجا کشیده می شد!"

ویدا لبخندی از سر رضایت زد. سروش نگاهی به اطراف انداخت و لباس های راحتی اش را برداشت و برای تعویض لباس هایش به سمت در رفت. ویدا فریاد زد:

- نمی شه با همین لباس های خلبانی نماز بخونی؟! دوست دارم نگات کنم.

سروش در آستانه در متوقف شد. به عقب برگشت و لبخندی زد. در حالی که لباس هایش را کنار میگذاشت، گفت:

- به خاطر شما، چرا که نه!

از اتاق خارج شد. ویدا با شادی دلپذیری خودش را زیر لحاف کشید. ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

زری خانم همسایه طبقه بالا، سفارش کرده بود که حوالی ساعت شش صبح بیدارش کند. قرار بود برای خرید شیر برود. می دانست سروش صبح زود میاید و ویدا بیدار می شود.  به زحمت از رختخواب دلچسبش بیرون آمد. به طرف تلفن رفت. ناگهان متوقف شد. چطور به ذهنش نرسیده بود، اگر تلفن کند و بچه ها بیدار شوند، اوضاع خراب خواهد شد. مستاصل کنار تلفن ایستاد. با ناراحتی فکر کرد: "چطور به ذهنم نرسید که بپرسم چگونه بیدارش کنم؟!"

سروش از دستشویی بیرون آمد و با تعجب به ویدا نگاه کرد که مردد کنار تلفن ایستاده بود. ویدا بی توجه به اتاق خواب برگشت و روی تخت نشست. سروش وارد شد و در حالی که جانماز را پهن می کرد، پرسید:

- طوری شده؟!

ویدا آرام پاسخ داد: "نه مهم نیست."

با خود اندیشید: "شاید بهتر باشد بروم بالا و زنگ در را بزنم."

سروش گفت:

- دیشب تو هتل با یه "راهب بودایی" آشنا شدم. برام داستان جالبی تعریف کرد.

ویدا پرسید:" چه داستانی؟"

و فکر کرد: "زنگ در، دست کمی از زنگ تلفن ندارد. ممکن است بچه ها بیدار شوند... . نه نمیشود."

سروش گفت:

- داستان که نه، ماجرایی بود که برای خودش اتفاق افتاده بود.

ویدا زمزمه کرد: "چه ماجرایی؟"

" باید راهی وجود داشته باشد. شاید بهتر باشد خودم بروم و برایش شیر بگیرم... اما از کجا؟ این موقع صبح؟ نه!... چکار باید بکنم؟!"

سروش گفت:

- ماجرای ایمان آوردنش به خدا... این که چطور شده بود که...

ویدا سر بلند کرد. به سروش نگریست و گفت: "نمازتو بخون. تو رختخواب برام تعریف کن."

سروش حس کرد ذهن همسرش مشغول است و پیدا بود که این موضوع برایش جذابیت چندانی ندارد. به همین خاطر سرش را تکان داد و گفت: "باشه... ." و به نماز ایستاد.

ویدا با لبخند گفت: "برای منم دعا کن!" 

سروش دستانش را پایین آورد و گفت: "الله اکبر..."

ویدا با خشنودی به همسرش نگاه کرد. او به این خم و راست شدن های اتوماتیک وار اعتقاد نداشت. ولی چیزی در درونش باعث میشد که به خاطر این ارتباط خالصانه ـ که خودش هیچگاه تجربه نکرده بود ـ سروش را تحسین می کرد. وقتی او با تواضع در برابر خدای نادیده اش خم و راست می شد، ویدا با شگفتی به تماشایش می نشست. و حالا او در اونیفورم خلبانی به نماز ایستاده بود و بیش از پیش محسور کننده به نظر می رسید. دوباره به خاطر اورد که برای زری خانم هیچ راه حلی نیافته است. کلافه در بستر دراز کشید. دوباره به سروش و بعد به جانمازش نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد:

- خدایا... اگه هستی لطفا خودت یه کاری بکن. لطفا بیدارش کن. تو قدرت برتری درسته؟ پس می تونی یه راهی پیدا کنی... .

آرام زیر لحاف خزید. چندان به چیزی که زمزمه می کرد، امیدوار نبود. ولی با التماس به الله دوخته شده روی جانماز نگریست و گفت:

- خدای سروش خواهش میکنم!

چشمانش را بست و دقایقی بعد با تکان های تخت فهمید که سروش به بستر آمده است. غلتی زد و سرش را به شانه ی او تکیه زد و خوابید.

¤ ¤ ¤

صدای زنگ تلفن هردو شان را از خواب پراند. ویدا شتابزده برخاست و خواب آلوده به طرف تلفن رفت. به ساعت نگاه کرد. ساعت نه بود. گوشی را که برداشت، خواب از سرش پرید. زری خانم بود.

دستپاچه گفت: "حالتون چطوره؟... ببخشید تروخدا... میخواستم بیدارتون کنم، ولی نمی دونستم چطوری، می ترسیدم بچه ها بیدار بشن."

زری خانم خندید و گفت: "شما ببخشید از خواب بیدارتون کردم... اتفاقا من هیچ وقت زودتر از هشت ـ نه بیدار نمی شم، نمی دونم چطور شد، حوالی شش و ده دقیقه بیدار شدم. باورت نمیشه! انگار یکی آروم صدام کرد... نه این که از خواب بپرم ها... خلاصه با خیال راحت پا شدم... رفتم شیر خریدم و اومدم.  وقتی برگشتم بچه ها هنوز خواب بودن... .

ویدا آنقدر بهت زده بود که به زحمت لب گشود و فقط گفت: "راستی؟!"

زری خانم گفت: "آره...حالا هم ببخشید مزاحم شدم، می خواستم بگم یه شیشه شیر گذاشتم جلو درتون. من و بچه ها می ریم بیرون و تا شب بر نمیگردیم... گفتم بری برش داری.

ویدا اتوماتیک وار تشکر کرد و گوشی را گذاشت. آرام به طرف در آپارتمان رفت. در را گشود. شیشه شیر پشت در به او فهماند که آن چه را شنیده درست بوده است. شیشه را برداشت و به داخل برگشت. آن را روی میز گذاشت و مات و متحیر به اتاق خواب برگشت.

حرف های زری خانم در گوشش زنگ می زد:

- باورت نمی شه انگار یکی آروم صدام کرد... .

گیج خودش را زیر لحاف کشید. سروش به طرف او برگشت.

خواب آلوده پرسید:

- کی بود؟

ویدا زمزمه کرد: زری خانم ... برامون شیر خریده بود.

سروش پرسید:

ـساعت چنده؟

- نه!

سروش خمیازه ای کشید . ویدا به او نگاه کرد و گفت:

- اون ماجرا رو برام تعریف میکنی؟

سروش چشم باز کرد و پرسید:

-کدوم ماجرا؟

ویدا مکثی کرد و گفت:

- این که چطور شد اون راهب بودایی به خدا ایمان آورد.

سروش متعجب به ویدا نگاه کرد و  مشتاقانه لبخند زد.


خاطره  |   چهارشنبه نهم خرداد 1386  |   21:18 آزادی افسون

صورتش حالت کسانی را داشت که به طور ناگهانی خبری مسرت بخش شنیده باشند، اما به صحت خبری که می شنوند، ایمان ندارند. نه "افسون" نمی توانست بپذیرد، چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد. خانم همسایه در حالی که سعی می کرد، لحن غم انگیز و تسکین دهنده ای  داشته باشد، گفت:

" دوست نداشتم این خبر رو من بهت بدم، ولی بقیه یا مشغول تهیه ی مقدمات بودند یا از نظر روحی آمادگی شو نداشتند... ."

افسون مسخ شده گفت:" بله...درسته."

خانم همسایه گفت:" طفلکی! می دونم چقدر صحبت کردن برات مشکله... تو سه سال بود که اونو ندیده بودی... ." 

افسون با ناراحتی اندیشید:" سه سال بود که دورادور مرا عذاب می داد."

خانم همسایه گفت:" اون خیلی به فکر پیشرفت تو بود...اگر اون نبود، تو حالا دانشجوی پزشکی نبودی..."

افسون سوزش سیلی که چند سال پیش، نوش جان کرده بود، به خوبی روی گونه هایش حس کرد و صدای "او" در گوشش پیچید:" هرچی من بگم! تو باید دکتر بشی!"

آرام پاسخ داد:" بله... اگر "اون" نبود من هیچ وقت پزشک نمی شدم!"

خانم همسایه با همان لحن تصنعی ادامه داد:" می فهمم چه احساسی داری...اون حتی یه موی سفید نداشت..."

افسون دست های لرزانش را درون موهایش فروبرد. به طرز عجیبی در ریشه موهایش احساس درد می کرد. حس کرد مثل آن غروب، در سال های دور، موهایش دور دست های "او" پیچیده شده اند و "او" خشمگینانه موهایش را می کشد. صدایش در مغز افسون طنین درناکی داشت:

-کودن! شونزده هم نمره است که برای من آوردی؟! احمق... .

خانم همسایه گفت:" بیچاره، این اواخر همه اش نگران ازدواج تو بود... می خواست بیاد اونجا و یه تحقیقاتی راجع به خواستگارت بکنه."

افسون فکر کرد به جای خانم همسایه صدای او را می شنود:

ـ" این یادت نره...نظر تو مهم نیست. خودم باید بیام اونجا. اگر نتیجه تحقیقاتم منفی باشه، باید این آرزو رو به گور ببری."

افسون با صدای لرزان گفت:" بله می خواست بیاد اینجا!"

ـ" آخی...حتما خیلی منتظر اومدنش بودی...بعد از سه سال!"

افسون پاسخ داد:" بله ...از وقتی شنیدم، شبها خوابم نمی برد." 

خانم همسایه گفت:" آره... می فهمم. می فهمم."

افسون چیزی برای گفتن نداشت و خانم همسایه ادامه داد:" فکر می کنم به من احتیاج داشته باشن... در اولین فرصت حرکت کن... به خدا سپردمت."

افسون، افسون شده گفت:" خدانگهدار."

و گوشی را گذاشت. برای لحظاتی، یادآوری خاطرات زمان های سپری شده، شادی اش را زائل کرده بود. اما حالا دوباره همان حس شادی و آزادی در رگهایش می جوشید و بدنش را گرم می کرد. بی اختیار شروع به خندیدن کرد. چرخید و چرخید... آزاد و رها.

بعد به طرف تلفن رفت. باید خبر آزادیش، خبر مرگ "او" را، به همسر آینده اش می داد.   

 


خاطره  |   جمعه چهارم خرداد 1386  |   18:52 جذابیت اهریمنی

 

نگاهش جور خاصی بود. تن را می لرزاند. نمی شد گفت زیباست، ولی جذابیت وحشتناکی داشت. شیطنتی در پس چهره اش نهفته بود که باعث می شد، برای ایفای نقش منفی یک فیلم مناسب به نظر برسد. اما از آن "بد من" ها که آدم عاشقشان می شد.

نمی توانست از او چشم بردارد. از همان لحظه ی نخست. پشت میز ایستاده بود و به جمعیت لبخند می زد. بازارچه ی خیریه بر پا بود و او آمده بود تا کار خیری انجام دهد. مسئول فروش یکی از غرفه ها بود. از صبح به همه لبخند می زد. ولی وقتی او را دید، دیگر نتوانست لبخند بزند. حس کرد، ماتش برده است. به زحمت چشمانش را دزدید و رویش را برگرداند. اما این بار او بود که کوتاه نمی آمد. بی خیال و سرخوش، از انتهای راهرو قدم زنان پیش می آمد. به همه ی غرفه ها و اجناس نگاه می کرد ولی پیدا بود که از سر تفنن آمده است و واقعا توجهی به هیچ کدام ندارد. سر انجام به او رسید. مکث کرد. حالا که روبروی هم ایستاده بودند، می دید که چه هیکل مردانه ای دارد. قد بلند، شانه های پهن. بلوزش چسبان بود و عضلات مردانه اش از زیر الیاف آن خودنمایی می کرد.

سرش را بلند کرد و به چشمان سبز او خیره شد. نمی توانست خودداری کند، در دل گفت: " تو با آن نگاه لعنتی و این چهره ی قشنگ اهریمنی ات!"

همه قدرتش را جمع کرد و بلند گفت:" می تونم کمکتون کنم؟!"

او با خونسردی، در حالی که با آنتن موبایلش پشت گوشش را می خاراند، گفت: " می تونم شما رو برای صرف یک نوشیدنی دعوت کنم؟"

اول فکر کرد اشتباه شنیده است. تحکمی که در صدایش بود، باعث می شد دعوتش به نظر عادی نیاید. امیدوار بود صدایش نلرزد. پاسخ داد:" من کار دارم!"

- "تا من همه بازارچه رو ببینم، کار شما هم تموم شده!"

و رفت! حس کرد خشم چون موجی در رگهایش می جوشد و به گونه های سوزانش می رسد. یعنی چه؟ آیا او حق انتخاب نداشت؟ از حالا می دانست پاسخ چه خواهد بود. ولی وسوسه گنگی به جانش چنگ انداخته بود. او می توانست با یک جمله، به همین اندازه او را دچار سرخوردگی و حیرت کند. و از تعجب او لذت ببرد. به ساعتش نگاه کرد. این بار برای کسری از ثانیه واقعا دچار دلشوره شد. هر شب، این ساعت در خانه بود. ناگهان متوجه شد، نگاه سبزی از دور، روی او ثابت مانده است. دلش لرزید و فکر کرد:" امشب کمی بیشتر می مانم." و روی صندلی نشست.

- مشکلی پیش اومده؟

خانم صبور، مدیر بازارچه بود که او را مخاطب قرار داده بود. به سرعت برخاست و لبخند زد:" نه!"

- "پس با لبخند مردم رو به کار نیک دعوت کن عزیزم!"

و او هم لبخند زد و سعی کرد فراموش نکند. با این حال ذهنش به شدت درگیر بود. سرانجام اعلام کردند که ساعت کار بازارچه، دقایقی دیگر تمام می شود. و او به فاصله چشم برهم زدنی مقابلش ایستاده بود: "خب؟!"

حالا نوبت او بود که بازی را ادامه بدهد! آرام پاسخ داد: "شوهرم در منزل منتظر است."

از باطنش خبر نداشت، اما ظاهرش تغییری نکرد. نگاهش همچنان نافذ و بررنده بود و آدم را دستپاچه می کرد. گفت: " دروغ نگو!"

کافی بود، تا بداند برنده شده است: " اون منتظره و هرچه شما بیش تر منو معطل کنید، بیش تر نگران می شه!"

موبایلش را به سمت او دراز کرد: " زنگ بزن، بگو کارت کمی طول می کشه."

- بلافاصله میاد اینجا تا با هم بریم خونه.

دیگر قادر نبود صبر کند. می ترسید که نتواند مقابله کند. به سرعت کیفش را به دوش انداخت و از او و آن جذابیت وسوسه کننده، گریخت!

تمام راه را دوید. در آپارتمان را گشود. همه چیز در تاریکی فرو رفته بود. چراغ را روشن کرد و به طرف تلفن دوید. هیچ پیغامی ضبط نشده بود. ناگهان حس عظیمی از درد و غم به درونش راه یافت. آنقدر ماهرانه دروغ گفته بود که خودش هم باورش شده بود. هیچ کس منتظرش نبود. هیچ کس نگرانش نمی شد. بغضش را فرو خورد و دوباره به خودش دروغ گفت:" سرش شلوغ است. حتما قبل از نیمه شب به خانه خواهد آمد...شاید شام را با هم خوردیم!"


خاطره  |   چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386  |   21:16 برف گرم

* برف گرم*
مرد جوان پر بود از حس تنفر و آزردگی! هميشه از اينکه مي ديد دخترک بی پروا راجع به همه چيز حرف ميزند و نظر ميدهد عصبانی ميشد...
دخترک دوباره پرسيد: "کجا ميرويم؟"
مرد حتی به خود زحمت نداد نيم نگاهي به او بياندازد...همان طور که پايش را روی پدال گاز مي فشرد در دل گفت: "ساکت شو بشين ببين کجا ميريم!"
انگار دخترک از سکوت مرد و از چشمانش که به او نگاه نمي کردند فهميد، چون سکوت کرد و ديگر چيزی نپرسيد. اتومبيل به کندی پيش مي رفت...با وجود اين که تا شب ساعاتی باقی بود، اما هوا کاملا تاريک بود...برف زيبايی مي باريد و صدای موزون برف پاکن ها با ريزش برف هماهنگی خاصی پيدا کرده بود.
دخترک تحقير شده به بيرون نگاه مي کرد و گاهی دستش را به شيشه مي چسباند. گرمای دستش دانه برف چسبيده به آنسوی شيشه را آب مي کرد و به پايين می سراند.
مرد کم کم وجود او را فراموش مي كرد...به سال هاي گذشته باز مي گشت...وقتي براي اولين بار دخترك را ديد گمان نمي كرد روزي چنان عاشق و شيفته مرد خواهد شد...دختري بود زيبا ...و بي اندازه خام و ساده...او دختران زيادي را مي شناخت كه به او لذت بيشتري مي بخشيدند، اما فقط يك نفر بود كه هميشه مي توانست او را تحمل كند...به خودش گفت:

" اگر هميشه مثل الان لال ميشد، دقيقا هماني مي شد كه مي خواستم."...او هيچ گاه مستقيما نظر خود را ابراز نمي كرد...هيچ وقت نمي توانست در جمع يا حتي در مقابل اين دخترك ساده مكنونات قلبي اش را به زبان بياورد چون هميشه از اين كه مورد قضاوت واقع شود، مي ترسيد. به همين خاطر وقتي مي ديد دخترك بي ملاحظه حرف مي زند، عصباني مي شد ...هميشه در دلش مي گفت: "الان همه دارن بهت ميخندن!!" و تعجب مي كرد كه او در فرصت كوتاهي با همه دوست مي شد و به نظر مي رسيد كه او را مي پسندند!!
وقتي براي خريد مي رفتند، دخترك بي پروا مي گفت كه اين لباس واقعا زشت است...يا وقتي كسي از او چيزي مي پرسيد، بدون خجالت مي گفت: بلد نيست و او اين صداقت را حماقت مي دانست و بيشتر عصباني مي شد. دخترك آماده بود كه به هر سوالي بدون تفكر و پرده پوشي پاسخ دهد...اين افكار باعث مي شد حس كند كه دلش ميخواهد يك سيلي به گوش دختر بزند...اغلب جواب سوالهايش را نمي داد، هيچ وقت چيزي را برايش تعريف نمي كرد، وقتي در جمع دوستانشان بودند، او را تحقير مي كرد...وقتي دخترك با ذوق و شوق خاطره اي را تعريف مي كرد، رو به سايرين ميگفت: "ديوانه است!!" و بلند ميخنديد و همه با او مي خنديدند...
خوب مي دانست كه چرا او را از خود نمي راند...چون تنها او بود كه اخلاق تند و زبان آتشين او را تحمل مي كرد. براي مرد جوان بهترين هدايا را تهيه مي كرد، مثل ساير دختران مدام او را به خرج نمي انداخت، هميشه او را دوست داشت و به بيمزه ترين كارهايش هم ميخنديد، فقط اين دخترك بود كه حتي بعد از بدترين دعوا ها نيازي نبود از او عذرخواهي كند. ناز نميكرد و منتي بر سرش نميگذاشت!
اگر مي خواست منصفانه فكر كند اين دلايل را ميآورد. ولي اغلب به خودش مي گفت: من به او ترحم مي كنم! و گاهي كه دخترك گله مي كرد، بدون اين كه اعتماد به نفس خود را از دست بدهد مي گفت: "تو لياقت رفتار بهتر از اين را نداري!!"
و امروز بعد از مدتها خودش قرار گذاشته بود...قصد داشت خوش باشد. اما باز هم دخترك با حرف هاي احمقانه اش او را كلافه مي كرد:
"اين كه با بهترين دوست دوران كودكيش قهر كرده، اين كه ديشب خواب پدربزگشو ديده كه از اون دنيا اومده و دخترك رو بوسيده! اين كه پوتين هايش پاهايش را آزار مي دهند...اين كه خسته است و دلش مي خواد بره اون بالا مثل برف سرازير بشه رو تمام شهر..."
اين ها چه ربطي به مرد داشت؟! امشب حوصله شنيدن اين حرف ها را نداشت...مي خواست از امشب لذت ببرد. فكر همه چيز را كرده بود و حالا دخترك از غم و غصه اش مي گفت! مرد وارد يك خيابان فرعي شد. جلوي خانه اي اتو مبيل را متوقف كرد. به دخترك گفت: "همين جا ميشيني تا من اول برم بالا! بعد ميام صدات ميكنم!"
دخترك به مرد نگاه نكرد...مرد در دل پوزخندي زد و گفت: مهم نيست، قهر و دلخوري او دوامي نخواهد داشت!...پس به سرعت در را گشود و از پله ها دو تا يكي بالا رفت. به آپارتمان كه رسيد پس از مكث كوتاهي در را باز كرد...همه جا تاريك بود...لبخندي زد، در رابست و بسرعت به طرف ماشين رفت...در سمت دخترك باز بود و چراغ داخل ماشين روشن مانده بود...سرش را به شيشه نزديك كرد...كسي داخل ماشين نبود...سر گرداند و به اطراف نگاه كرد...تاريكي و سكوت همه جا را فراگرفته بود. ماشين را دور زد و به جايي كه پيش تر دخترك نشسته بود، دوباره نگاه كرد...ناگهان متوجه درپاهايي روي برف شد. چند قدم با آن ها برداشت... .
يك. دو . سه...تا وسط كوچه و ...ايستاد...چيزي را كه مي ديد باور نمي كرد...پوتين هاي دخترك آنجا بود...با ناباوري خم شد و به دقت نگاه كرد...كمر راست كرد و به دور خود چرخيد...رد پا تمام شده بود...
و ناگهان صورتش گرم شد...به بالا نگاه كرد...دستش را پيش برد و دانه هاي گرم برف را از هوا دزديد...دخترك روي شهر سرازير مي شد...