تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   شنبه بیست و هشتم دی 1387  |   23:5 قدم نورسیده
گوبولی عزیزم اومدن فرشته کوچولوت.. پسملی گلت رو تبریک میگم

سایر دوستان عزیز، ببخشید راه ارتباطی دیگه ای نبود... امان از این مامان کوچولو ها...


خاطره  |   جمعه بیست و هفتم دی 1387  |   22:59 جاده انقلابی
 

 

جاده انقلابي سام مندس كيت وينسلت لئوناردو دي كاپريو

 

 

 

چند شب پیش فیلم جاده انقلابی Revolutionary Road به کارگردانی سام مندس را دیدم. کیت وینسلت و لئوناردو دی کاپریو نقش آفرینان اصلی فیلم هستند. فیلم گیرا و به یاد ماندنی بود و وادارم کرد برایش وقت بگذارم و مطلبی درموردش بنویسم.

من اغلب برای نوشتن نقد یکسری اطلاعات کلی را سرچ میکنم و به هیچ عنوان نقدی را نمیخوانم تا مبادا به ذهنم جهت بدهد و روی نوشته ام تاثیر بگذارد. اینبار هم همین کار را کردم. بعد از پایان متن وقتی برای انتخاب عکس و جملاتی برای نقل قول سرچ کردم متوجه شدم که تقریبا اغلب وبلاگ ها و سایت های فارسی حاوی یک یا دو متن هستند و همه از روی همدیگر نوشته اند! تا جاییکه حتی منبع اصلی هم گم شده است.

در ورد پرس وبی را خواندم که محمد نامی نویسنده اش بود و کلی خبرها و عکس های داغ سینمایی داشت. و جالب این است که راجع به این فیلم متنی درمورد اطلاعات کلی فیلم گذاشته است و خدا را شکر که نوشته این بخش به نقل از رادیو زمانه است و بعد چند جمله از خودش اضافه کرده است به این مضمون: در این فیلم دی کاپریو و وینسلت زوجی هستند که با نگرانی های زیاد و استرس فراوان با یکدیگر ازدواج می کنند. آنها به دنبال جایی راحت برای شروع دوباره میگردند و بنابر این به فرانسه نقل مکان می کنند. همین!

و جالب است بدانید که زوج فیلم در نهایت خونسردی و با عشق ازدواج میکنند و تمام ماجرای فیلم در کشمکش آن هاست برای مهاجرت به فرانسه که دست آخر نیز موفق نمیشوند.

حدس میزنم تمام این کارها برای بالابردن بازدید است. چرا که پرداختن به فیلم های روز که کاندید اسکار شده اند و یا مثل این فیلم در اولین مراحل اکران جوایزی چون گلدن گلاب را برده اند، باعث میشود که علاقمندان با سرچ نام فیلم و بازیگران به وبلاگ ها سر بزنند...

راستی اگر این دلیلش نیست چه چیزی وبلاگ نویسان را به اینکار ها وا میدارد. کپی و استفاده از مطالب دیگران و تظاهر به دیدن فیلم و نقد آن!  جدن چه چیز؟!!

دی کاپریو و وینسلت هر دو برای بازی در این فیلم نامزد جایزه اسکار شده اند. تا این لحظه من دو فیلم دیگر را دیده ام که در هر کدام یکی از رقبایشان به ایفای نقش پرداخته است. چنجلینگ و بنجامین باتون. در چنجلینگ آنجلینا جولی به خاطر نقش اول زن نامزد جایزه اسکار شده است و در بنجامین باتون براد پیت برای نقش اول مرد. هرچند حدس میزنم به خاطر جنجال تبلیغاتی انتخاب یک زن و شوهر برای گرفتن جوایز اسکار مناسب تر باشد، اما واقعا به عقیده من علی رغم بازی خوب آنجلینا کیت وینسلت بازی بهتری نسبت به او داشته است. نقد این فیلم را و البته نقد بازی جولی را در چند روز آینده خواهم گذاشت. در خوبی بازی براد پیت هم شکی نیست با این همه من فکر میکنم دی کاپریو بیش از اندازه در این فیلم از وجودش مایه گذاشته است و استحقاق بیشتری برای ربودن این جایزه دارد. با این همه باید بازی سایر رقبا را هم دید... که هرکدام برای خودشان ستاره هایی هستند...

نقد مرا در مورد فیلم زیبای جاده انقلاب در اینجا بخوانید.


خاطره  |   جمعه بیست و هفتم دی 1387  |   13:32 سیاه یا سفید؟!!

پست قبلی را در جواب دوستانی نوشتم که عمومی یا خصوصی سوال هایی پرسیده بودند. این که این روزها بیشتر از همیشه از پدر عسلی عصبانی هستم و بلاتکلیفی آزارم میدهد، باعث نمیشود آنقدر منصف نباشم که نگویم من هم بی تردید در این قضیه بی تقصیر نبوده ام. چه کسی میتواند بگوید در یک دعوا کاملا بی تقصیر است؟!! همیشه طرفین دعوا هرکدام بخشی از تقصیر را دارند حالا یک طرف کمتر و یک طرف خیلی بیشتر. برایم خیلی خیلی خوشایند است که همیشه آنقدر منصفانه برخورد کرده ام که به خودش یا حتی خانواده اش گفته ام: خوشبینانه ترین حالتش این است که من رگ خواب تو را بدست نیاوردم و نفهمیدم تو را چطور میشود دوست داشت که سراغ دیگری نروی...
من هم مثل خیلی از شما از انتقاد شنیدن خوشم نمی آید و از مورد قضاوت قرار گرفتن بیزارم. با محکوم شدن موضع میگیرم و به راحتی ضعف هایم را نمیپذیرم. (کدام یک از شما میتواند به جرات و با قاطعیت بگوید که اینطور نیست؟!) اما آنقدر جرات و جسارت دارم که اگر روزی به دوستی اعتراض کنم نام خودم را بنویسم.

خیلی از دوستانی که الان این سطور را میخوانند شاید از رک گویی من و اینکه در کامنت هایم دعوایشان کرده ام ناراحت هم شده باشند. (همین جا ببخشید)
من میدانم شما هم میدانید که کسی، وب روزمره گی های مرا تصادفا نمیخواند و تویی که برای من کامنت میگذاری و شهامت نوشتن نام واقعیت را نداری بهتر است برای پست های دیگرم هم نظر ندهی.

 فقط یکی از آقایانی که برایم کامنت تهدید آمیز و ناسزا و انتقاد و ... گذاشته اند جرات کرده و با نام خودش انتقاد کرده (میدانی تو را میگویم و ممنون و اصلا منکر حرفی که میزنی نیستم) و این نشان میدهد که هیچکدامتان به خودتان حق نداده اید و به اندازه کافی ایمان داشته اید که دفاعتان از همسر من بیخود و بیجا بوده است وگرنه آدمی که حرف حق میزند مانند دزد ها پنهانی وارد نمیشود...


به هر حال بزدل های کامنت گذار! منتظرم ببینم شما چطور انتقاد را می پذیرید!


خاطره  |   چهارشنبه هجدهم دی 1387  |   23:22 عاشورا در محله ما...
هر وقت هوای کربـــلا میگیریم

هر چند شکسته ایم پا میگیریم

یک عمــــر به راهتان نرفتیم اما

 10روز برایتـان عــــــزا میگیریـم

 

عاشورا1

 

عاشورا2

  
 عاشورا3 
 
عاشورا4


عاشورا6


عاشورا6

 
عاشورا7


عاشورا8 

 

 عاشورا9

عاشورا10

 

از چند روز قبل به عسلی قول داده بودم میبرمش جایی که هم دسته های عزاداری رو تماشا کنه و هم مثل پارسال ببینه که خیمه ها رو آتیش میزنن... صبح عاشورا هستی رو هم بردیم و رفتیم بیرون. حالا دیگه مگه میشد این دو تا رو آورد خونه! فکر میکردم به خاطر گشنگی و تشنگی میان خونه که اونم اونقدر نذری بهشون تعارف میکردن که عسلی به من میگه: مامان چقدل بهمون چیز میز میدن!!

از شیر کاکائو و ساندیس و کیک یزدی و شربت و شیر پاکتی روزانه!! تا چای و شربت و حلوا و خرمای همیشگی. خلاصه برگشتنی با دعوا و تروخدا! من بمیرم! خسته شدم! اومدیم خونه!!

البته ناگفته نماند که ما همین دو تا کوچه پایین تر رفته بودیم و این تصاویر همه اش به همان محدوده خانه مربوط میشود!!

میخواستم این عکس ها رو مرتب کنم تا به اون عکس نماز ظهر عاشورا ختم بشه... نشد... خوابم میاد!! شما ببخشید!

 

 

پ.ن: راستی "نجوای عاشورایی" مجید مجیدی را دیدید این چند روزه؟ جای خوشحالی دارد که بلاخره یک نفر به فکرش رسید که فقط به  رفتن داخل یک مسجد و حسینیه و تصویر گرفتن با یک دوربین روی دوش اکتفا نکند...

کارگردانی مجیدی که قطعا حرفه ای است اما طراحی صحنه  و ترکیب بندی ها عالی بود... فیلمبرداری و صدا برداری خوب... و حتی کارگردان تلوزیونی هم کارش را بلد بود! خب عجیب نیست!؟ بله عجیب است! و جای خوشحالیست البته...


خاطره  |   یکشنبه سوم آذر 1387  |   9:19 و اما مشروح ماجرا!

روز 5 شنبه حوالی ساعت نه صبح خانومی که قرار بود بیاد برای کارهای خونه، اومد. شمسی خانوم رو تا حالا ندیده بودم چون بنا به دلایلی دونفری که همیشه می اومدن نمیتونستن بیان، اومده بود. ده دقیقه اول فقط براش توضیح دادم که من دقیقا چی میخوام. با این وجود وقتی که رفت راضی نبودم. مهتاب و هستی و بعد هم آمین اومدن و دیگه رسما مشغول پخت و پز شدیم. موقع درست کردن ته چین به آمین گفتم بیا بهت یاد بدم برات خوبه!! بعد من شدم سر آشپز و اونم دستیارم: خانم های محترم توجه داشته باشید که ماست رو باید خوب هم بزنید! در تمام مراحل مهتاب هم لطف فرموده بود و ما زحمت کش ها رو تشویق میکرد!!

بیچاره شمسی خانوم که تند تند باید ظرف هایی رو که به خاطر برنامه آموزشی مون کثیف میشد رو میشست. حالا بماند که اون وسط هی منو دق میداد: شمس خانوم کف خیس شده! شمسی خانوم این تمییز نشده... شمسی خانوم صافی راه آب ظرفشویی رو بزار! (اون وسطا داشتم فکر میکردم باید فهیمه خانوم رو از سامان جان قرض میکردم!!)

گیلاسی که اومد نگهبان مجتمع اسکورتش میکرد. حالا گیلاسی چشمگیره بماند! اما نگهبانه اومده بود که گم نشه!

مر مر جونم که نگو! رفته بود واحد 51! تو دو سه باری که دیدمش واسه همین شیفته اش شدم. چون این گیج بازی هاش عین خودم نمکیه!

بقیه بچه ها که رسیدن از دفتر مجتمع زنگ زدن که خانوم (...) مبارک باشه! ما مهمونا تون رو راهنمایی میکنیم، اون خانوم که رفته بود واحد 51 رسید؟!

حالا چی مبارک باشه خودم هم نمیدونم، اما با اون دسته گل ناز مرمر و اون کادوی گیلاسی که یه کم از خودش بزرگتر بود!! بایدم فکر آدم هزار راه بره!!

آناهیتای دوست داشتنی که رسید فوری رفتیم سراغ نهار. بسکه سعیده تو گوش من یه کلمه رو تکرار کرده بود: گشنمه! گشنمه! گشنمه!

خب طفلک از دانشگاه یه راست اومده بود و به قول خودش از جنوب شرقی تهران رانندگی کرده بود تا شمال غربی!!

بعد از نهار تصمیم گرفتیم چند تا عکس برای دهکده جهانی بگیریم! برای اینکه بگیم من چقدر زحمت کشیدم و کار کردم مثل اوشین نشستم رو زمین به دستمال کشیدن سرامیک ها! عکس گرفتیم، یکی، دو تا، ده تا!! ولی نمیدونم چرا همه اش تصنعی میشد!! اوج زحمت من خوب به تصویر کشیده نشد که براتون بذارم!

ژوپی جونم که اومد، رفتیم که کادوها رو باز کنیم. مال گیلاسی رو باز میکردم، مهتاب کش میرفت. مال آناهیتا رو باز میکردم میدیدم نیست شده! خلاصه به زور نجاتشون دادم.

یه هو یه شور حسینی بچه ها رو گرفت پاشدن که کاغذ کادو ها رو جمع کنن! گیلاسی هم همچین رفته بود تو حس رفتگری و اینا جوری که یه هو شونصد نفری موبایل ها رو برداشتیم و از شونصد زاویه از این حرکت نوع دوستانه عکس گرفتیم!!

عسلی و هستی جون هم که نهایت سو استفاده از شلوغی رو کرده بودن و آخر سر تو اتاق عسلی جای سوزن انداختن نبود.

حالا یه چیزی بگم از این هستی ورپریده. صبح به مامانش میگه:

هستی: مامان عمو x میاد؟

مامانش: نه!

هستی: چرا؟

مامانش: خب تو این مهمونی آقا ها نیستن.

هستی: مگه پاتختیه!!؟

جل الخالق! من دو برابر این بچه سن داشتم نمیدونستم پاتختی کدوم وریه!!

عسلی جونم که دیگه نگو. کلی فقط برای انتخاب لباس اذیت کرد. اگر آمین جون مهربونم نبود واقعا از پسش برنمی اومدم.

داشتم موهاشو شونه میکردم بهش میگم :

_ دستم خسته شد، بیا جلوتر حداقل!

عسلی: بی تلبیت!!

_ وا!! چرا؟

عسلی: حداقل حلف بدیه!!

و اما... دوستایی که نیومدن، اونایی که دوست داشتن بیان و نتونستن.. اونایی که دوست نداشتن بیان و تونستن!! جای همه تون خالی بود...

خب این بود گزارش مهمونی. راستی دوست جونا یه جای عینک و چند تیکه لوازم آرایش روی میز توالتم جا مونده... مال کیه؟!!

 

پ.ن۱: یادتونه گفتم سیم کارتم سوخته؟ سیم کارت جدید رو گرفتم. اما... اما بگید چی شده؟ همه شماره هام پریده. قدیمی جدید... اونایی که دیگه هیچ جوری بهشون دسترسی ندارم و اونایی که شاید یه روزی بتونم پیدا کنم... شماره دوستام... شماره های اداری... وحشتناکه... گریه داره... نا امید کننده است ... و غیره!!

 

پ.ن۲: راستی رفتم یه سراغ وب قدیمی و عزیزم! ببینم چه خبره دیدم دکتر مازیار برام کامنت گذاشته! خیلی جالبه ها! آدم دندونپزشکش رو یه هو اینجا ببینه!!(همونطور که تو تصویر میبینید وضع دندونام ردیفه!!)


خاطره  |   یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |   10:40 مهمونی
 

ناهار 5 شنبه منزل من!!

 

جمعه که آخرین قسمت مرگ تدریجی یک رویا رو داد فکر کردم بشینم یه مطلب راجع به افتضاح این (...) بنویسم... اما دیدم حسش نیست. فقط الان خوشحالم که همون چند قسمت اول، ظاهر حرفه ای کار باعث نشد یه نقد مثبت بنویسم و الان دلم بسوزه!

حالا شاید بعدن کوبیدیم این ستاره بود و ستاره است و ستاره کوفت!!

من ۵ شنبه مهمون دارم. اهالی دنیای مجازی... که یه تعداشون واقعی شدن... یه سری هاشون میخوان بشن..

همه شون هم خانوم های هنرمند، صاحب وب سایت های معروف سنگین... وزین... شاعرانه ... عارفانه... عین خودم ماه!! 

حالا همه خوشحال هی ذوق کردن یه ناهار میگن ۱۰۰ تا ناهار از لبشون میریزه...

من هم خواستم اینجا به همه دوستان بگم غرض فقط دور هم بودنه... مال دنیا به هیچ کس وفا نکرده!! غذا که ارزشی نداره!! یه نیمرو میزنیم که دور هم باشیم... دوستان عزیز...

یه دوست جونی هم که خودش میدونه برام کامنت گذاشته که ماصبح ساعت ده پشت دریم!! البته براشون توضیح دادم... اما چون گمان کردم که شاید کامنتم پریده باشه... خدمت همه دوستان عرض کنم که یه جوری بیایید که صابخونه از خواب بیدار شده باشه دیگه!!

البته آمین جونم زود بیاد که دوست جونش مهد نمیره با هم بازی کنن صابخونه به کاراش برسه... باشه؟

در ضمن بعد از ساعت یک هم تشریف بیارید فقط شستن ظروف نصیبتون میشه!! گفته باشم...

البته یه دوست جونی که تازه با هم آشنا شدیم گفتن ماشین ظرفشویی خریداری کنیم!! ما همینجا رسما اعلام میکنیم کمک های مالی دوستان رو بابت خرید یک ماشین ظرفشویی با کمال تشکر قبول میکنیم!!

حالا دوست جونا ... هر گلی زدید به سر خودتون زدید...

خدا به همسایگان صبر جمیل عطا کنه...

 

پ.ن: خوشحالم که باکس کتابخونه مون جا افتاده و کلی آرشیوش قابل توجه شده... ممنون از همه گی... و البته آقا محسن که زحمت کشیدن و کلش رو فارسی کردن...

 

بعدن نوشت:دوستای گلی که از دستم پرسیده بودن، خدمتتون عارضم که راستش قیافه اش خیلی چندش بود! تا اینکه چند وقت پیش مثل خزندگان یه پوست اندازی نمودیم و الان به لطف خدا کاملا خوب شده... اما ظاهرش هنوز یه کمی نرمال نیست!!


خاطره  |   سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |   10:44 خواب با اعمال شاقه!

کی فکرشو میکرد؟!

اسم وب قبلیمه؟! آره خب. اما منظورم یه چیز دیگه است. میخواستم بگم کی فکرشو میکرد یه حماقت ساده همه چی رو بریزه به هم! خب راستش من بانداژ دستم رو باز کردم چون به نظرم خیلی دست و پا گیر بود. یه چسب زخم کوچولو زدم روش اما مرتب ضد عفونیش میکردم. با این همه چون حرکت انگشتام آزاد شده بود، گاهی یه جوری تکون میخورد که درد میگرفت... اما اتفاق بدی نمی افتاد! تا اینکه دیشب... نیمه های شب... وقتی خواب خواب بودم... دیدم این عسلی خانوم داره با پا تشریف میبره تو چشم و چالمون... گفتم صافش کنم! بغلش کردم که بذارمش سر جاش... خب خواب بودم... حواسم نبود کدوم دستمه! وای... چنان دردی گرفت که برای اینکه جیغ بزنم پریدم از تخت پایین که برم بیرون! پام گیر کرد به پرده دور تختم با مخ رفتم پایین! (آره تخت من دورش پرده داره... خب الان وقت نیست راجع به مدلش و طراحیش و اینا توضیح بدم! دارم راجع به زخمم حرف میزنم!) از موضوع پرت نشیم! خلاصه دستم رو بغل کردم و برگشتم تو تختم و قطره اشکی هم فشاندم و خوابیدم. اما... امروز که رفتم بشورمش دیدم... تقریبا تا انتهای اون خط که بهم چشبیده بود باز شده! هر کاری هم کردم دیگه نچسبید! مثل این چسبا که هرز میشن... دیگه گمون نکنم درست بشه!

دلتون ریش شد؟! خب بشه! مگه من آدم نیستم! مثل این مازوخیست ها هی نگاش میکنم هی فشارم میافته پایین!

تازه اگه از این دوربین حرفه ای ها داشتم... یه عکس خفن ازش میذاشتم که هی نگاش کنید و سرتون گیج بره!

خب تا روزی دیگر و اخبار زخمی دیگر خدانگهدار!

نه! یه چیزی یادم افتاد! یادتونه یه دوست داشتم اسمش سعیده بود! خیلی خوب بود! به من میگه تو از جمله افراد حادثه سازی!! (آخه تو واحد های درسیمون راجع به اینا خوندیم که همه اش حادثه خیزن! تامین ایمنی شون در اولویته!) دقیقا نوشته: "اگه اشتباه نکنم درس عوامل فیزیکی زیان آور بود یا اصول ایمنی. توش یه مبحثی بود در مورد آدمهایی که احتمال ایجاد حادثه براشون بیشتر از دیگرانه ما هم دیروز به این نکته پی بردیم که خاطره هم جزو اون دسته است." این از این دوستم!

اونم از ندا که نوشته: خاطره دستت چطوره یه عکس شیک هم از دستت بذار مثل پات حالشو ببریم! دقیقا با همین شکلک! اینم از این یکی (حالا بعدش نوشته باشه شوخی کردم! چیکار به بعدش دارید!)

آمین طفلکم هم زنگ زده که من برات سنگ نمک و چشم زخم میارم تو همه اش تو چشمی! (باز خداروشکر یکی دلش سوخته!)

خلاصه هر کی راهکار خاصی داره زود تر بیاد بنویسه... دارم جمع بندی میکنم!! باید به طور جدی یه فکری برای حوادثم بکنم! مثلا ایمنی خوندم خیر سرم!

 

پ.ن: قول نمیدم! اما شاید پست بعدیم یه مطلب درست و حسابی و آبرومند باشه!


خاطره  |   شنبه یازدهم آبان 1387  |   21:32 عسلی خوردنی!

شنیدید که از قدیم گفته ان کار رو باید به کاردان سپرد! خب وقتی من برای پانسمان رفتم خانوم پرستار تاکید کرد که اینجور زخم ها رو معمولا بخیه میزنن چطور به شما گفتن لازم نیست. من هم به شک افتادم و گفتم که خب میریم به یه جراح نشونش میدیم. که گفت: همین دکتر ارتوپد مون جراحه دیگه برید پیشش! و من بهش گفتم که ما هم مستقیما رفتیم پیش اون و پرستاره هم گفت که خب پس لابد درسته...

ولی من تا همین دو روز پیش واقعا شک داشتم. درد دستم خوب نشده بود و حسابی اذیت میکرد. بلاخره روز سوم همونجور که دکتر گفته بود بازش کردم. حالا بماند که گازاستریلش به یه قسمتی از زخم چسبیده بود و دلم ریش شد و از درد بیهوش شدم تا تونستم جداش کنم! اما جدا خوب جوش خورده بود... به خاطر قرار گرفتن گاز استریل بین دو لایه زخم، یه قسمت خیلی کوچیک جوش نخورده بود و گمون میکنم همون مشکل ساز بشه...

اما بقیه اش خیلی بیشتر از چیزی که نتظار داشتم خوب پیشرفته... و این نشون میده که آقای دکتر تشخیصش درست بوده...

راستی یه چیز دیگه... من به محض اینکه وارد مطب شدم منو شناخت! خب همون ارتوپد پام بود دیگه! و یه لبخند گنده تحویل داد و بهش گفتم من مشتری همیشگی تونم! گفت بعله میدونم پات چطوره؟!

خلاصه تو فکرم  پیش این آقای دکتر آبونمان بشم! چون از قرار هر یکی دو ماه یه دفعه باید برم پیشش!

همین خواستم بدونید زنده ام! دستم هنوز درد میکنه خیلی عجیبه برام! انگشت شصتم بیشتر از جاهای دیگه. مخصوصا موقع شستن ظرفا. گاهی که حواسم نیست و یه کاری رو که نباید بکنم انجام بدم جیغم میره هوا! حالا این عسلی هم هی برای من موعظه میکنه! چند روز پیش دستش یه خراش کوچولو (قد نصف یه عدس!) برداشته بود و هی آه و ناله میکرد. بهش میگم: دخترم آخه مامان و ببین زخم دستم رو ببین اونوقت تو دستت هیچی نشده دو ساعته داری ناله میکنی!

خانوم خیلی حق به جانب میگه: ببخشیدا! خودتم همه اش ناله میکردی اون روز!

جالب اینجاست که یاد گرفته اینجور مواقع دست به سینه وامیسته و خب چون بلد نیست دستاشو تقریبا بغل میکنه! قیافه اش دیدنی میشه ها... خوردنی...


خاطره  |   چهارشنبه هشتم آبان 1387  |   21:42 غافلگیری...

امروز برای دومین بار تو ماه گذشته، از شبکه ۵ یه کارتون پخش شد، که من تا تهش رو نشستم دیدم!! از این کارتون خمیری ها که نقش اولش یه اژدهای آبیه مهربونه!

"اژدها کوچولو متوجه میشه که روز تولدش نزدیکه! تصمیم میگیره برای خودش یه جشن تولد غافلگیر کننده راه بندازه! و خودشو غافلگیر کنه. برای همین میره لیست مهمونایی که دوست داره بیان رو مینویسه. بعد میره خرید. کیک و بستنی و کلی خرت و پرت. خونه رو آماده میکنه و کادوهاشو میچینه و هی صبر میکنه تا مهمونا بیان. اما یه هو یادش میافته که یادش رفته اونا رو دعوت کنه. پس... تصمیم میگیره خودش به تنهایی جشن غافلگیر کننده شو ادامه بده! بعد چراغا رو خاموش میکنه و از در پشتی خارج میشه. وقتی از در جلو میاد تو یه هو چراغ رو روشن میکنه و ... وای!! حسابی غافلگیر میشه!! بعد کادوهاشو باز میکنه و خیلی هم هیجان داره! چون با چشم بسته اونا رو خریده و نمیدونه توشون چیه!! خب چی بود؟ یه لنگه دستکش و یه لنگه جوراب!! کلی خوشحال میشه و ناگهان صدای در میاد و وقتی میره بیرون و دوباره میخواد بیاد تو میبینه چراغا خاموشه و بعد ناگهان... صدای دوستاش و تولدت مبارک و اینا و اینبار خیلی غافلگیر تر! میشه و بعد میبینه دوستاش لنگه دیگه اون جوراب و دستکش و براش خریدن!!"

خب یه کم طولانی بود میدونم... بار اول که این کارتون رو دیدم، تمام مدت داشتم فکر میکردم که چقدر این اژدها خنگه! و از این حرفا و هی تو دلم میگفتم آخی نازی عجب ابلهیه!! آخی چقدر خنگه نازیه!! ولی وقتی امروز دیدم فکر کردم چقدر خوبه آدم گاهی خودش رو غافلگیر کنه! منظورم اینه که به خودش یه حالی بده! نگرانی بابت پول و کار و وقت و خانواده و اینا رو بذاره کنار و به خودش برسه...

و هی فکر کردم اگه من قرار بود خودمو غافلگیر کنم... چیکار میکردم...

۱ـ یه هو میرفتم دفتر هواپیمایی و یه تور چند روزه... بالای سه روز برای خودم میگرفتم... حتی فرق نمیکرد ایران یا خارج از ایران... عسلی رو میذاشتم پیش باباش و میرفتم... مسافرت...

 شما چی؟ اگه بخوایید خودتونو به قول عسلی غافلقیر! کنید چیکار میکنید؟ روراست چی دلتون میخواست؟

 

 

 

پ.ن: به هیچکس سر نزدم... به شما هم سر نزدم... گفتم درگیر بودم... حالا گیرم هر دلیلی! تیکه نندازید که حال و حوصله این یکی رو ندارم! دیالوگ معروف من که یادتون نرفته: "همینه که هست!"

زت زیاد!! خوش آومدی!

 

بعدن نوشت: دیشب خواستم این پی نوشت رو اضافه کنم اما به دلایلی که نمیدونم چی؟ ارور میداد و ویرایش ممکن نبود. چند تا دوست هستن که بهشون دسترسی ندارم و اینجا براشون مینویسم. داداشی گل که خودش میدونه چقدر ارادت دارم بهش، ممنون. دیوار و پوشه عزیز هم خبری ازشون نیست یه کامنتی چیزی آخه! میمونه سمن خانوم عزیز و دختر مهربون گل و شمین دوست داشتنی که آدرس وب ندارن و اینجوری خواستم تشکر کنم...

 


خاطره  |   یکشنبه پنجم آبان 1387  |   23:3 بخیه!

من از اواسط هفته گذشته مهمون داشتم... وقتی خان داداش میاد تقریبا ما از کار و زندگی میافتیم! چون دربست در خدمت خانواده ایم... هرجا اراده کنه میریم و همه سعی مون اینه که همه چی خوب باشه... آخر هفته هم تولد عسلی بود... یعنی اون مهمونی کوچیکه! خب خیلی وقت گرفت. خداروشکر که خوب و خوش برگذار شد. و عسلی هم کلی حال کرد...

 

البته ناگفته نماند که حوالی ساعت شش که ما منتظر مهمونا بودیم دخملی داداش جون تو دستشویی گیر کرد. آخه بگو نیم وجبی چرا با در ور میری برو کارت رو بکن و بیا!!

 نشون به اون نشون که یه ساعت اون تو بود... کل دستگیره و اینا رو پیاده کردن نشد... تعمیر کار اومد... فکرشو بکنید از سوراخ در واسه اینکه گریه نکنه بهش آدامس میدادم و مامانش براش قصه میخوند و همه تشویقش میکردن!!  خلاصه اش اینکه با لگد در رو شکوندن!! فکرشو بکنید! اونهمه تدارک ببینی و به خونه زندگی برسی! در دستشویی بشکنه!!

خلاصه فسقلی فضول باشی رو نجات دادیم و مهمونی هم با در شکسته برگزار شد!

تو این چند روز نتونستم به شبکه سر بزنم و حتی خبر کامنت ها رو هم بچه ها میدادن که چه خبره! با این همه مدام تو فکرش بودم که پست بعدیم چی باشه...

به نقد رویای بابل فکر میکردم و براتیگان عزیز...

به خشونت طلبی اخیر در فیلم ها فکر میکردم و حتی چندین عکس هم آماده کرده بودم...

خلاصه خیلی سوژه ها داشت تو مخم وول میخورد...

امروز حوالی ساعت ۳ مهمونا رفتن. یه کتابخونه سفارش داده بودم که قرار بود امروز بیارن... زنگ زدن که جلوی در مجتمع هستن. رفتم راهنمایی کردم آوردنش. هی اصرار کردن که بذاریمش تو اتاق سر جاش... گفتم نه نمیشه من باید جاشو مرتب کنم... تمییز کنم! گذاشتنش تو پذیرایی و لحظه آخر که داشتن قفسه ها رو جا میزدن... من و عسلی هم نگاه میکردیم... در یک چشم به هم زدن... سر خورد و برگشت روی ما!

در کسری از ثانیه... فقط پریدم که جلوی افتادنش رو، روی عسلی بگیرم... صدای شکستن شیشه ها وحشتناک بود... و گریه شدید عسلی.  ظاهرا سالم بود. سرش رو وارسی کردم و فهمیدم ترسیده... و خیالم راحت شد... و تازه متوجه شدم که... وای استخون دستم رو دیدم!!

گوشت و پوست با هم کنده شده بود!! هنوز یادآوریش باعث میشه حالم بد بشه! تقریبا از هوش رفتم!! به زحمت نشستم رو مبل و به آقاهه که هی میخواست به زور دستم رو ببنده گفتم گوشی تلفنم رو بیارید و زنگ زدم مهتاب اومد و عسلی رو گذاشتیم خونه اونا پیش مامان و رفتیم درمانگاه... گفت نمیخواد بخیه اش کنم. اگر بتونی چند روز تکونش ندی جوش میخوره...

خب دورغ چرا من هم چون از بخیه میترسیدم استقبال کردم... اما بعد که واسه پانسمان رفتیم خانوم پرستار گفت چرا بخیه نکردی این گوشت اضافه میاره و اینا...

اونم بدن من!! آخه یکی دو سال پیش متوجه شدم پوست من یه چیزی رو نداره!! که باعث میشه زخم هام دیر خوب بشن و گوشت اضافه بیارن یا جاشون بمونه... مثل زخم پام که اونجوری شده...

حالا دوستان پزشک! بگید ببینم برم بخیه کنم یا نه!!

تمام لحظاتی که درد داشتم... حتی موقعی که تو اتاق پانسمان از درد بی هوش شدم داشتم فکر میکردم که: خدایا شکرت. اگه رو عسلی میافتاد... اگه همین اتفاق برای اون میافتاد...

چهار تا در شیشه ای داشت و دو تاش خورد شده و یکیش کمی شکسته... فقط در بالای سر عسلی چیزی نشده... چقدر خدا منو دوست داره... وای خدا جونم...شکرت!

 

 

پ.ن: برای تشکر از دوستای گلی که به عسلی من تبریک گفتن هیچی ندارم... جز همین کلمات ساده...  ممنون و ممنون. با یه دست نوشتن خیلی برام سخته... به زودی میام و بهتون سر میزنم...


خاطره  |   یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  |   19:47 خانوم!!
برای اولین بار امروز بعد از رفتن عسلی خوابیدم. معمولا یه ربع به هشت بیدار میشم.. وسایل و لباس هایی که باید ببره آماده میکنم و هشت و ده دقیقه بیدارش میکنم. تا بره دستشویی و سرویسش تک زنگ بزنه... ببرمش پایین و برگردم بالا... میشه بیست دقیقه به نه... هیچ وقت نمیتونم بعد از بیدار شدن به هر شکلی دوباره بخوابم... حتی نیمه های شب هم به زور دوباره خوابم میبره...

اما امروز اونقدر احساس ضعف داشتم که دوباره بعدش رفتم تو رختخواب... سخت خوابم برد. اما خوابم برد. و بدش اینجاست که کابوس دیدم!!

ضعف جسمی کم بود... کابوس و به هم ریختگی روحی هم بهش اضافه شد.هنوز حالم سرجاش نیومده. 

خب راستش قبل از ماه رمضون یه هو متوجه شدم که وزنم شده ۵۷ کیلو!! وای باورم نمیشدو خیلی وحشتناک بود... مصمم شدم که وزن کم کنم. اما حقیقت اینه که کار خاصی نکردم. نمیدونم چجوری اما آخرین بار همین ده روز پیش، خودمو کشیدم دیدم شدم ۵۵ کیلو. هنوز یه کیلو با وزن قبلیم فاصله دارم. اما بازم جای شکرش باقیه!! حالا نمیدونم این ضعفه مربوط به این وزن کم کردنه یا نه...

دو روزه متوجه شدم تحمل هیچ جور انگشتر و دستبند و اینایی رو ندارم! از بس از این جور زیور آلات استفاده نمیکنم، استفاده اشون برام عذاب آور شده. طلاها که فقط مال مهمونیه... حتی از ساعت هم استفاده نمی کردم.

اما میخوام خانوم بشم!! حالا یه مچ بند چرم جدید هدیه گرفتم که قشنگه و برام ارزشی نداره!! تصمیم گرفتم  برای اینکه به خودم عادت بدم دائم بندازمش دستم. و یه انگشتر که مدتها پیش از یه فروشگاه اجناس هندی خریده بودمش و دوستش دارم... حالا بگدریم که تو همین دو روز هزار بار دستم رفته درشون بیارم و هی احساس میکنم یه چیزی مچ دستم رو خفت کرده!! اما دارم تحمل میکنم...

 همین الان نگاه کردم دیدم انگشتره رو در آوردم!! کی و چرا خدا میدونه!

انگار من آدم بشو نیستم!


خاطره  |   چهارشنبه هفدهم مهر 1387  |   22:59 همین جوری
تصمیم گرفتم از این به بعد هرچی به ذهنم میرسه بنویسم و اینقدر برای نوشتن یه پست حساسیت به خرج ندم!! (فکرشو بکنید تا حالا حساسیت به خرج میدادم پستام این بود... ندم چی میشه!!)

بگذریم...

تولد عسلی جونه...

وای که من "قلبونش بشم" هیچ برانامه ای براش ندارم... طفلک راضی شده بود به جای تولد با هم بریم مسافرت... این ماه که خاله سعیده میره دو بیت!! ما هم بریم... خاله اش هم آب پاکی رو ریخت رو دستمون که از صبح ساعت ۸ میره سر کار ۸ شب برمیگرده... خب منو عسلی تو کشور غریب چیکار کنیم؟! هیچی... منصرف شدیم...

امروز دو تایی رفتیم در خونه قبلیه... همین بلوک بغلی دو تا کلید دستمون مونده بود بردیم بدیم... یه خانوم مسن و تنها اونجا رو گرفته و موقع قرار داد برخورد داشتیم ... یه کم پرحرف بود... اما زن بدی به نظر نمیومد... رفتیم در آپارتمان... کلی تعارف و اینا که بفرمایید. گفتم نه... که زود برگردیم... نشون به اون نشون که یه ربع جلوی در بودیم.

 

خانوم همسایه: (یواشکی) این روبرویی ها رو میشناسی؟!

من: نه... دیدمشون... اما برخوردی نداشتیم...

خانوم همسایه: ای بابا... زنه از شوهره کوچیک تره!

من: ها!!!

خانوم همسایه: اون پاگرد پایین رو میشناسی؟

من: نه!!

خانوم همسایه: از تاریکی میترسن تا صبح چراغ جلو آپارتمان روشنه!!

من:...

خانوم همسایه: میخوام از اینجا برم... بیکلاسن!! (گمونم منظورش اینه که زیادی سرشون تو کار خودشونه!)

ـ ماهواره که اجازه نمیدن داشته باشیم... شوتینگ هم که نداره! این همه طبقه رو باید برم پایین واسه آشغال!!

من:اگه اجازه بدید من برم...

خانوم همسایه: اون دختره رو دیدی یه کارتن دستش بود!! اسباب کشی میکنن؟!

من: نمیدونم ... نمیشناسم...

بعد هم یه جوری فرار کردیم!! قابل ذکره که من یه سال و دو ماه تو اون واحد بودم. ایشون دو ماهه رفتن اونجا!! حالا به نظر شما من زیادی خنگ و گیجم... یا ایشون... یه کمی...؟!!

 

 

پ.ن۱: دوست عزیز همراه!! همراه اولی... ایرانسلی.. تالیا... یا هرچی... من سنم از این قایم موشک بازی ها گذشته!! چند ساله دوران راهنمایی رو پشت سر گذاشتم!!

پ.ن۲: دوست عزیزی که تهدید کردی که چرا به کامنت ها مثل اونموقع ها! جواب نمیدم... چشم من بعد (از این پست به بعد) جواب میدم!

پ.ن۳: هیچی همین که گفتم!! سردمه!!

 

 

بعدن نوشت: دوستان عزیز. تولد عسلی جان بیست و شیشمه. نه امروز و دیروز. منظورم این بود که یه هفته دیگه تولدشه اما من هیچ برنامه ای ندارم. حتی مهمونی.

 


خاطره  |   پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |   23:21 قابل توجه علاقمندان بازیگری!!
 

گروه فیلمبرداری نزدیک هواپیمای مورد نظر. در حال استراحت!

خب حقیقتشو بخوایید چند روزیه مهمون دارم... خان داداش و اهل بیت! و خب مثل همیشه آقای برادر در راستای ارتقا سطح علمی و فرهنگی ما... هی برنامه موزه و نمایشگاه و اینا میذاره!!

امروز رفته بودیم موزه هوایی. نمیتونم بگم برید اونجا رو ببینید چون خیلی کوچیک و متاسفانه تا حدی حقارت آمیزه... همه چیز داغون و کثیف به نظر میرسه... اما خب برای کسایی مثل برادر من که واقعا علاقمند هستند... خالی از لطف نیست...

آمآ.................

رفتیم اونجا و دیدیم یه اکیپ مشغول فیلم برداری هستن. کدوم فیلم؟

اخراجی های ۲...

کیا بودن؟ خیلی ها... کوچیک بزرگ... معروف ... گمنام... اما خب واضح و روشنه که آقای ده نمکی هم بود... و محمد رضا شریفی نیا و... و...

حالا چه ربطی به علاقمندان به بازیگری داره؟! چون...

چون آقای شریفی نیا یه جورایی "دن کارلئونه" سینمای ایرانه!! (حالا یه سری بگن آچار فرانسه!) و بر همگان واضح و مبرهن است که کافیست اراده کند یک بدبخت و بیسوادی را از میدان شوش میکند ستاره سینمای ایران که خیابون فرشته هم کمش باشه!!  

فکر کردم که ثوابی بکنم و به علاقمندان بگم حالا حالاها اونجا کار دارن... برید امضا بگیرید... بلکم تونستید به آرزوهای دور و دارزتون برسید!!

از همون کارا دارن میکنن که بهش میگن حقه های سینمایی!

 

 بعدن نوشت: میتونید برای گرفتن اطلاعات کامل به وبلاگ آقای ده نمکی هم سری بزنید... من مدتهاست که به وبلاگشون سر میزنم... اما اینکه عکسی که از مراحل کار فیلمبرداری گرفتم رو تو مطالبشون ببینم خیلی برام جالب بود... اما دوربین گوشی  ۵۶۱۰ من کجا ... عکس هایی که خان داداش با دوربین ۷ مگا پیکسلیش گرفته کجا...

فرصتی دست داد کوچیک میکنم و میذارم...

 


خاطره  |   پنجشنبه چهارم مهر 1387  |   11:23 کما!

من از کما در اومدم!

میدونم عذر خواهی جواب محبت دوستایی نیست که نگرانشون کردم... اما کلمه ای دیگه ای هم جایگزینش نمیتونم بکنم... خیلی ها رو میتونستم با یه اس.ام.اس از نگرانی در بیارم... اما اینکار رو هم نکردم.

راستش انگار حتی همون زنگ زدن و اس.ام.اس دادن هم برام سخت شده بود. جواب ایمیل ها رو هم ندادم... رکورد شکوندم این دفعه!! باورتون نمیشه اگه بگم بعد از این مدت که رفتم سراغ ایمیلم ۱۰۵ تا ایمیل داشتم!! مجبور شدم ایمیل های گروهی رو پاک کنم که تهش به اون بیست سی تا ایمیل دوستانه  برسم... و خب جواب ندادم.. ببخشید...حس میکردم برام سخته که بنویسم من خوبم نگران نشید... چون خوب نبودم... چون خوب نیستم...

اونقدر که این روزها هرکس منو میبینه میگه چشمات چرا اینطوری شده؟! نمیدونم چجوری شده... اما نگار یه کتک مفصل خوردم و تا صبح گریه کردم!!

از خدا پنهون نیست... از شما چه پنهون... حتی به ذهنم رسید وبم رو ببندم... همون کاری که خودم همیشه گفتم بده رو بکنم... بنویسم خداحافظ و تموم... اما الان که اومدم پای سیستم که بنویسم به خودم گفتم آه و ناله ممنوع... حالا که بلند شدی از همین جا شروع کن...

خب ... جونم براتون بگه که ... مهمونا رفتن و من موندم و یه خونه دوست نداشتنی و کثیف... یادتونه که اینجا فراخوان نظافت چی خوب داده بودم؟! خب راستش چند تایی پیشنهاد شد و من هی کامنت ها رو سبک سنگین کردم...و به حرف پسر عمه جان اعتماد کردم و همین جا قرارشو گذاشتیم و اون آقای محترم اومد...

تمام دیوار های خونه رو از بالا تا پایین شست. یه طوری که یه درجه همه چی روشن تر شد! انصافا هم خوب کار میکرد. حالا فکرشو بکنید همه نظافت چی هایی که میان... آدم کلی حرص میخوره که چرا درست کار نمیکنن.. این آقا رو من باید هی حرص میخوردم که آقای محترم خوب شد...تمییز شد... آمین طفلکم هم از صبح با دهن روزه اومده بود و این وروجک رو نگه میداشت که من بتونم کارهای دیگه رو انجام بدم...

اون روز و یکی دو روز بعدش که واسه نظافت خونه صرف شد... حالا میتونستم به خودم بگم یه کمی خونه قابل تحمل شده... اما باز به دلم نبود... نتیجه این شد که یه سری تغییرات جزیی و کم خرج بدم تا خوشم بیاد... مثلا عوض کردن سرویس دستشویی... خریدن پرده و لحاف و روتختی جدید واسه عسلی... عوض کردن کاور لحاف خودم... و خلاصه تغییر رنگ بعضی چیزا... و خب الان بهتره... همه چی بهتر به نظر میرسه... هنوز یه کمی خورده کاری های جابجایی مونده... که اینم به خاطر کمبود جاست و باید به زودی یه فکر اساسی براش بکنم...

عسلی هم سه روزه که میره مهد کودک... خوشبختانه با مهدش رابطه خوبی برقرار کرده... و جالب اینکه عاشق سرویس شده!! راننده سرویسشون یه خانوم شیطون و خوش اخلاقه که تا برسن براشون انواع و اقسام آهنگ هایی که بچه ها دوست دارن رو میذاره... نه فکر کنید اتل متل و اینا ها... عسلی روز اول ذوق زده به من میگه: "مامان بلامون سعید پنتل گذاشته... پالمیدای من کوش لو گذاشته!!"

دیروز با پدرش رفتیم لوازمی که مهد گفته بود رو خریدیم... نزدیک چهل هزارتومن شد... حالا بگذریم که کوله و دفتر چه و مدادرنگی و خیلی چیزای دیگه رو من قبلا خریده بودم...

الان هم مهده... تو فکرم که به یه بنده خدایی واسه کار رو بندازم... یا میشه یا نمیشه!!

القصه...  ظاهرا به لطف خدا همه چی به یه سکون رسیده... بهتر از طوفانه مگه نه؟!

 

وقتی یه لباس پشت باز میپوشم همه از جای ضربدری که از  آفتاب دریا مونده خوششون میاد و میگن جالب شده... اونوقت من میگم خبر نداری که چقدر سوخته و اذیت کرده... الان خوب شده... خوشگل شده...

دیشب داشتم فکر میکردم... شاید یه روزی زندگیم هم همینطوری بشه... الان میسوزنه انگار کن همون کوره ... رقص آتیشش جلوی چشممه... خدارو چه دیدی شاید یه چیز قشنگ از کوره در اومد بیرون!!

 

پ.ن: به همه سر میزنم... همین امروز... و باز ممنون...


خاطره  |   دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |   19:29 خونه جدید!

از این خونه بدم میاد به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه. البته دلایلی که میخوام بگم مثل قضیه آرایشگر و اینا... احتمالا برای آقایون قابل درک نیست. اما خانم هایی که این خطوط رو میخونن قطعا متوجه عمق فاجعه میشن!

بدم میاد چون تاریکه. چون کثیفه. چون...

وقتی می اومدم اینجا زمانبندی طوری نبود که بتونم خونه خالی رو بدم بشورن و تمییز کنن. حالا نگاه کردن به دیوارهای سیاه و کثیف به شدت اعصابم رو خرد میکنه.

شنیدید که میگن خونه آفتاب گیرش خوبه یا به قول قدیمی ها رو به قبله باشه. این خونه مثلا رو به قبله است. برخلاف قبلی. اما... به خاطر اینکه در یک فرورفتگی واقع شده و تقریبا پشت بلوک بعدی واقع شده در واقع اصلا آفتاب گیر نیست.

تو خونه قبلی اتاق خواب ها اونقدر پر نور و روشن بود که صبح به صبح هجوم نور و روشنایی به آدم روحیه تزریق میکرد.

چشم انداز پارک کوچولو و دوست داشتنی پشت مجتمع و اون کوههای قشنگ حالا تبدیل شده به حیاط مجتمع و آپارتمان های دلگیر کوچه های اطراف.

سکوت پارک تبدیل به صدای گوشخراش ماشین ها و موتور سیکلت هایی شده که موقع قطع برق و سکوت خونه، تحملش غیر ممکن میشه.

دستشویی بوی بدی میده که به خاطر فاضلاب ایجاد میشه و شستشوی مداوم و استفاده تمام وقت از تهویه هم بی تاثیره. فقط باعث شده که دچار وسواس مزمن آزار دهنده ای بشم که روز شونصد بار همه جای دستشویی، حتی دیوار هاشو بشورم!

روشویی ترک خورده که بیش تر از یکماهه قراره درستش کنن. چند روز قبل از مستقر شدنم به صاحبخونه زنگ زدم و باز هم عذرخواهی و چشم و چشم! اما هنوز خبری نیست.

خونه قبلی دو کمد دیواری داشت که بزرگترین حسنش این بود که ۹ کارتن کتابی که از جابجایی قبلی آورده بودم را بدون باز کردن پایین یکی از کمد ها گذاشته بودم. دسترسی به کتاب ها سخت بود اما خیالم راحت بود که نم یا حشرات موذی در کار نیست! اینجا یک کمد دیواری دارد که به زحمت رختخواب ها و لباس ها را جا داده است! و من هنوز برای آن همه کتاب چاره ای پیدا نکرده ام.

در آن خانه فضای بالای کابینت های آشپزخانه خالی بود و من وسایل برقی مثل چرخ گوشت و سرخ کن و ... را آنجا نگه داری میکردم اما اینجا به خاطر عبور لوله ها این فضا پر شده است.

و قسمت فاجعه بار قضیه اینکه که سرویس خوابم (منظورم لحاف روتختیمه و روبالشی ها و ملافه ها و... ) رو دادم خشکشویی و هنوز نگرفتمش و تا نیاد شبا انگار جای خوابم عوض شده باشه سخت خوابم میبره!

 

اون خونه...

این خونه...

اون خونه...

این خونه...

اصلا این خونه رو دوست ندارم! دلیل از این موجه تر؟!  

این روزها مهمون دارم و تا ده روز دیگه هم ادامه داره. تقریبا همه وقتم به غذا سپری میشه! چجوری؟ خب یا دارم غذا میپزم. یا غذا رو سرو میکنم. یا ظرف های غذا رو میشورم! خب وقتی هم مهمون داری از تنبل بازی های دو وعده یکی و خیلی کارهای دیگه خبری نیست.

حالا فکرش را بکنید که عسلی هم تو این گیر و دار مریض شد. تب شدید که سه روز طول کشید و گفتند ویروس جدیده و طفلک دو تا آمپول زد و من مثل همیشه مردم و زنده شدم تا خوب شد.

بعد از رفتن مهمان ها چند روزی رو فقط گذاشتم برای تمییز کردن خونه و جابجایی وسایل. خانمی که در این مواقع بهم کمک میکرد دیگه نمیتونه بیاد. اگر کسی رو سراغ دارید که مطمئن و تمییز باشه و شمال غربی تهران راسته کارش باشه برام کامنت بذارید چون لااقل دیوار شویی اینجا دو روز وقت میبره!

 

 

 

پ.ن1:شبنم جون پس کو این وب جدید؟!

پ.ن2:دختر عمه عزیز (کاترین مهربون)... ممنون بابت کامنت پر از مهرتون من به اون وب دیگه سر نمیزنم.  اما خیلی خیلی خوشحال شدم که خبری ازتون داشتم.

 


خاطره  |   دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |   11:19 برگشتم.
از شمال برگشتم... وقتی سعیده از سفر انصراف داد... هی به خودم میگفتم این سه چهار روز ارزشش رو داشت؟ با این شلوغی و بچه کوچیک بیام؟ اما بزرگترین شانسی که آورده بودم این بود که خاله و دو تا دختراش موندن خونه ما. خاله اینجا ویلا داره و همیشه میرن خونه خودشون. اما اینبار به خاطر حال مامان و تنهاییش گفتن میایم اونجا که تعطیلات دور هم باشیم.

اما...

روز اول ما سه تا (من و شبنم و شهرزاد) سر میز صبحونه به این نتیجه رسیدیم که هروقت میاییم شمال چاق میشیم، پس قول دادیم که غذا کم بخوریم و هوای خوش اونجا گولمون نزنه... فکر میکنید چی شد؟ چند ساعت بعد شروع شد. سه تایی تو تراس طبقه بالا مینشستیم و مثلا آرزو میکردیم: الان چیپس و پنیر و ژامبون میچسبید!

و ناگهان یکی داوطلب میشد و نیم ساعت بعد رو میز بود!!

دوباره: الان بیسکوییت شکلاتی با شیر میچسبید!

و هی آرزوهامون برآورده میشد!

خلاصه اونقدر وضعیت خنده داری بود که آخرش به این نتیجه رسیدیم که تو سفر آدم نباید رژیم بگیره... دپرس میشه! چهار روز که بیشتر نیست!!

و برای جبرانش هی رفتیم دریا... وای نمیدونید چقدر لذت بخش بود... مدتها بود که از آب تا این اندازه لذت نبرده بودم... منم که ماهی! عسلی که همیشه عاشق اون نیمچه استخر تو حیاط بود... و یه ساعت اول میترسید، کلی شجاع شده بود و حال میکرد و خلاصه از این بابت که ترسش ریخت خیلی خوشحالم و در اولین فرصت میفرستمش کلاس شنا...

حالا چند روز خوش گذرونیدم و گردش و تفریح و... اما...

الان فکر میکنید من چجور خاطره ای هستم؟... یک عدد خاطره برشته شده!! البته نه به اندازه شبنم که فقط آفتاب گرفت و مجبور شدیم ببریمش دکتر... فقط پشتم و سرشونه هام سوخته اونقدر که حتی تایپ این خطوط که باعث میشه لباسم روی سوختگیه تکون بخوره ... برام سخته...

تازه من نه از برنزه شدن خوشم میاد نه قصدشو داشتم... اما از قرار معلوم آفتاب با کسی شوخی نداره...

از امروز صبح هم برنامه اسباب کشی رو باید ردیف کنم... چون جمعه دیگه قطعا باید برم اون خونه!! اومدم بگم که همه چی خوب بود و اضافه وزن هم نداشتم! و ممنون که برام کامنت گذاشتید. سرفرصت سر میزنم...

پ.ن: در رویای بابل رو هم خوندم... انصافا یه مطلب حسابی میخواد... باشه در اولین فرصت...

 

 


خاطره  |   دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387  |   12:59 بازهم سفری در پیش است!

اگر خدا بخواهد قرار است برای تعطیلات برویم شمال. در مراسم عروسی شهرزاد پیشنهاد داد و اصرار و اصرار که:  "خیلی خوش میگذره تو هم بیا. دسته جمعی میریم. ساعت ده شب چهارشنبه حرکت میکنیم و یکشنبه شب هم برمیگردیم. عسلی هم توی ماشین میخوابه و ...

در اولین فرصت به سعیده خبر دادم و گفتم: بیا بریم... فصل شناست و دریا و ... به به!

سعیده هم بلافاصله قبول کرد. با این تفاوت که چون سعیده تا ساعت ۸ شب باید دانشکده باشه و کلاس داره. احتمالا ما صبح زود مثلا چهار و نیم، پنج حرکت میکنیم که برای اون راحت باشه... از عید به بعد شمال نرفتم... و این عسلی اونقدر بهونه گرفته و التماس کرده که مهمترین دلیل  رفتنم اونه. فکرشو بکنید اینجا یه آپارتمان ۷۵ متری دو خوابه... اونجا یه ویلای ۳۰۰ متری ۵ خوابه که هفتصد متر هم حیاطش باشه... و تازه کیف میکنه وقتی میوه میکنه... چون تقریبا بابا اینا همه نوع میوه ای دارن...  و از همه مهمتر عشق استخره! عجیبه که از دریا اونقدر خوشش نمیاد اما مدام بهونه استخر بادی نیم وجبی رو میگیره که بابا براشون روبراه میکنه...

امروز رفتم سراغ پستی که سال گذشته بابت سفرم با سعیده به شمال زده بودم ... خیلی برام جالب بود... "من و سفری خاطره انگیز ۳ "شما هم بخونید...

از حالا دارم دعا میکنم این دفعه مثل اون دفعه نشه!!

و اما به خاطر بعضی دوستان و سفارشات ویژه! چند خطی هم  راجع به عسلی:

وقتی بهش گفتم میخواییم بریم شمال. کلی بهونه گرفت که همین الان بریم. من هی سعی کردم توجیهش کنم که باید چند روزی صبر کنه.

عسلی: (دلشو گرفته)ببین الان دلم دلد گرفته!

من: چرا؟!

عسلی: آخه مامان من دلم داله میتلکه برای مامانی و بابایی!! نمیتونم صبل کنم! (گمونم منظور بچه ام اینه که دلش تنگ شده!)

 

یکی از آهنگ های مورد علاقه اش ترانه ای داره که توش به سوسوی ستاره اشاره میکنه. یه روز که گوش میکرد:

عسلی: مامان سوسکای ستاره چجولین؟!

من: سوسک؟! (بعد کاشف به عمل اومد که... حالا شما بگید من چجوری سوسو رو باید توضیح بدم؟!)

 

یه روز سبزی خوردن تازه آوردم سر غذا:

عسلی: مامان من دوست ندالم... اما چه بوی خوبی میده این علف ها! به به! 

 

یه روز زیر لب ترانه یه دختر دارم شاه نداره شماعی زاده رو که باباش مدام براش میخونه زمزمه میکرد:

یه دختل دالم شاه نداله...

صولتی داله ماه نداله..

شا بیاد بالشکلش (شاه بیاد با لشکرش)

باسه پسر پدل زنش!! (واسه پسر پدر زنش!!)

باور کنید من نمیدونم این کلمات رو از کجا میاره!

 

یه روز که من پای سیستم بودم:

عسلی: مامان میشه از ادکلن شما بزنم!؟

من: (وای که چقدر این بچه من مودبه): آره دخترم اما بیار خودم برات بزنم...

عسلی: چشم!

به چند متری من نرسیده بوی "اکلت" گرونقیمت بیچاره من همه جا رو برداشته!! 

 

امروز صبح به اصرار براش آهنگ اندی ـخوشگلا باید برقصن ـ رو گذاشتم.

عسلی: مامان اونی که تو میگفتی نمیگه... میگه خوشگلا باید بللزن!!

 

 

پ.ن۱: یادتونه یه کتابی رو تونمایشگاه پیدا نکرده بودم... چقدر غصه میخوردم! برایم هدیه آوردند..."در رویای بابل" ریچارد براتیگان. صفحه ۵۶ هستم. حتما وقتی تمام شد درباره اش خواهم نوشت.

پ.ن۲: به رسم گذشته های دور و  پر از فرصت! به کامنت های پست قبلی پاسخ داده ام... و دوستانی مثل دیوار عزیز و شبنم گل که وب ندارید... ممنون...

 

بعدن نوشت: جل الخالق!! افسون نامی کامنت گذاشته است و با دقت تمام و کمال یادآوری کرده است که من خرداد ماه رفته بودم شمال!! خب تعجبم چیه؟! برای این که رفته بودم و واقعا یادم نبود که من بعد از عید یک سفر دیگر به آن جا داشته ام... اما ... همه اش این نیست... افسون جان! قطعا خوانندگان همیشگی من میدانند این اسم از کجا آب میخورد.. بهتر نبود با اسم خودت کامنت میذاشتی؟ جدن اشکالش چیه؟! تصادفا اسم بدی هم نیست!


خاطره  |   جمعه هجدهم مرداد 1387  |   13:13 امتحان مجدد...
 

رودی باغ 16 مرداد 

چند روز گذشته همه اش خلاصه میشود در خرید و خستگی و کمبود خواب و مهمانداری و آرایشگاه و هی خرج کردن پول! در  گردش های شبانه روزیم! تنها یک لباس را کمی تا قسمتی پسندیده بودم که خریدم و تا حدودی خیالم راحت شد.

صبح چهارشنبه ساعت ۵ بیدار شدم تا کمی درس ها را مرور کنم و برای امتحان بروم... به لطف برادر زاده ی گامبالو! تا صبح هم نخوابیدم چون خانوم جای خوابشان عوض شده بودی و هی بیدار میشد و گریه می کرد... یه جورایی تو خواب و بیداری کمی درس خواندم و حاضر شدم و رفتم سر جلسه...

چون این امتحان مجدد بود... در حوزه امتحان هیچ کس را نمی شناختم و اغلب آقایان بودند و هی دعا می کردم که یک چهره آشنا ببینم که دست کم سر امتحان اینقدر حس غربت نداشته باشم! دست آخر دو تا از هم کلاسی ها را دیدم و نزدیک هم نشستیم... برگه ها را که پخش کردند شوکه شدم... سوالها را زیر و رو کردم.. اولی را نوشتم... دومی را.. سومی...وقتی تمام شد هنوز توی شوک بودم و هی فکر میکردم که حتما چند تا سوال را جا انداخته ام... پرسیدم چقدر وقت داریم گفتند نیم ساعت!... باورم نمیشد... یه نگاه و چک کردن و بلند شدم... تا به خانه برسم انگار روی ابرها بودم... آنقدر حس سبکی و خوشی داشتم که گمان نکنم دیگر تکرار شود...

بلافاصله بعد از رسیدن، درگیر کارهای عروسی شدیم.. آنقدر زود سپری شد که وقتی شش و نیم عصر از خانه خارج میشدیم باورم نمیشد که بازهم دیر کرده باشیم... مسیر باغ خیلی اذیتمان کرد... طفلک دایی ام (پدر عروس) که مجبور بود تک تک به همه مهمانها کروکی باغ جدید را برساند...باوجود داشتن کروکی به خاطر آشنا نبودن با محل خیلی طول کشید اما بلاخره رسیدیم... و خب خوشبختانه دیدیم که هنوز خیلی ها نیامده اند...

شاید روی هم رفته ۱۰ یا ۲۰ دقیقه از کل زمان را مال خودم بودم... باقیش به نق و نق های عسلی گذشت... که از ترس استخر نمی توانستم تنهایش بگذارم و از صدای بلند موسیقی می ترسید و بادکنک می خواست و گل می خواست و ... و تازه چند ساعت بعد که عادت کرده بود ... دوست داشت در بغل من باشد و ارکستر را نگاه کند یا همانطوری با عروس و داماد برقصد!! خلاصه حسابی خسته شدم و مدام فکر میکردم که اصلا چرا من باید با داشتن بچه ای که حتی چند دقیقه از من جدا نمی شود در این جور مراسم شرکت کنم...

ساعت که از دوازده گذشت... سوار ماشین شدیم برای اسکورت عروس و داماد تا منزل... کرج تا گیشا!! از این مسافت چیزی یادم نمانده جز صدای بلند موسیقی... سبقت های وحشتناک و رانندگی های دیوانه وار مردان نیمه هوشیار!!

 

گاهی به خودم میگویم زندگی از این پوچ و تر و بی هدف تر هم میشود؟! خوشی اش که این باشد... ناخوشی اش معلوم است!!

این هم عکس داخل ویلاست... دنبال من نگردید، دارم عکس میگیرم!

خب آره فقط از کله هاشون گرفتم وگرنه باز وبلاگم فیلتر میشد!!


خاطره  |   دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |   18:55 این روزها...

این روزها... بی دلیل یا به هزار و یک دلیل... چه فرقی میکند؟ غمگینم... بی حوصله ام... به عروسی دعوت شده ام که میدانم خیلی ها که دوستشان دارم هستند و بنا بر حساب دو تا دو تا چهار تا باید خوش بگذرد... که گمان نمیکنم... چون حسش را ندارم!باغی که اجاره کرده بودند برای سومین بار عوض میشود... چرا؟ چون برادران دلسوز هی در باغ ها را پلمپ میکنند و هی عروس و داماد باید به فکر مکانی دیگر باشند...  

این روزها... وقتم در پاساژها و مرکز خرید هایی میگذرد که لباس شب میفروشند... باقیمت های سرسام آور یا مناسب... مارکدار یا تقلبی... اما نمیتوانم انتخاب کنم... همه مدل ها تکراریست... (بالا تنه دو نخ و پایین تنه آویزوون!!) برای مهمانی های مخلوط انتخاب لباس سخت تر است... هی میگردم... پرو میکنم و در اتاق پرو هی حرص میخورم و توی دلم یاد دوستانم میافتم که مرا باربی صدا میکردند... و به خودم میگویم باربی گوشتالو میشود! و هی هربار که لباس عوض میکنم مصمم تر میشوم که کلاس ورزش ثبت نام کنم... عجیب نیست که یکی دو کیلو اضافه کنی و این همه ... بگذریم...

این روزها ... به فکر امتحانم هم باید باشم... آن واحدی را که افتاده بودم یادتان هست... بلاخره زنگ زدند و تاریخ دادند... کی؟ صبح روز عروسی! چهارشنبه! وای که چقدر احساس گره خوردگی میکنم! به آرایشگاه فکر میکنم... فردا باید بروم ... و پس فردا... و مامان و بقیه هم فردا میرسند... دایی زنگ زده که کروکی باغ جدید را فردا میآورند... کی درس بخوانم؟!

این روزها... "مرگ تدریجی یک رویا" هم یادم نرفته... باشد برای بعد... مثل باقی سریال هایی که متفاوت بوده اند و دوستشان داشته ام رو به نزول میرود...

 

 

پ.ن برای خودم: اندکی صبر... میگویند سحری هم درکار است!!

 

 

بعدن نوشت برای آقایون: خب البته نباید هم قابل درک باشه... خانوم ها به ظرافت! اهمیت میدن... درسته که دو سه کیلو چیزی نیست و شاید خیلی ها بگن تازه خوب شده!! اما اصلا قصد ندارم مثل نسل های پیشین و البته خیلی از زنهایی امروزی بیخیال بشم که دو سه کیلو بشه بیست سی کیلو!!


خاطره  |   دوشنبه هفتم مرداد 1387  |   9:35 روزهای تلف شده...

نبودم به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه...

الان که اومدم بعد از این همه مدت به وبلاگم سر بزنم یه جور حس غریبی دارم... انگار از آدم ها... از وبلاگ ها... از محیط و همه چیز کنده شده ام و باید دوباره خودم رو بچسبونم... چند روز پیش سعیده اس.ام.اس داد که: امروز به وبلاگت سر زدی؟ خونه نبودم ... هراسون اس.ام.اس دادم که: چیزی شده؟ کسی چیزی گفته؟ (دفعه قبل که اینطوری از دوستی اس.ام.اس داشتم ... صفحه کامنت ها به صحنه جنگ تبدیل شده بود!!) که البته خیالم راحت شد که نه اتفاق بدی رخ نداده...

این مدت مستقیما برای اسباب کشی (اثاث کشی؟! حالا...)  کاری نکردم. مهتاب داشت جابجا میشد.  اما نگه داشتن بچه ها و تامین غذای سایرین... خودش به اندازه کافی خسته کننده بود... مامان هم اومده بود و خب به خاطر بیماریش مدام تو رختخواب دراز میکشه و فقط گاهی بلند میشه... و با توجه به اینکه تو اتاق عسلی استراحت میکرد و کامپیوتر هم اونجاست... عملا دیگه نمیتونستم سر بزنم. از اون طرف لطف این مرتیکه ... ( به جای سه نقطه حرفای بد بذارید ) که باعث شده ۴ ساعت در روز برق نداریم... ده تا دوازده صبح و ده تا دوازده شب... یعنی دقیقا ساعاتی که من به طور معمول فرصت سر زدن به اینترنت داشتم... هم مزید بر علت شده بود. این مطلبم هم راجع به همینه...

تو این گیر و دار، آرایشگری که پیشش میرفتم جاشو عوض میکنه... این دیگه بدترین خبر ممکنه.... البته از نظر آقایونی که این سطور رو میخونن اصلا قابل درک نیست! اما خانوم ها میدونن که من چی میگم... و از بد روزگار مثل من حساس باشی که خودتو بدی دست کی؟ انوقت باید هر بیست ـ بیست و پنج روز هم بری ... بمونی که چیکار کنی... چیکار کنم؟!

به هر حال چند روز گذشته از نظر خودم روزهای تلف شده زندگی من هستند... چون اونقدر غرق روزمرگی بوده ام که نه کتابی خوانده ام... نه چیزی نوشتم... نه کار مفیدی کرده ام... فقط یک فیلم از کوین اسپیسی  دیدم! که نصفه ماند..

و پام... اونقدر این روزها از این بیچاره کار کشیدم که حتی اگه سالم بود درد میکرد... دیشب بعد از چند روز که بچه ها هیچ تفریحی نداشتند با بابک بردیمشون سرزمین عجایب... حوالی هشت رفتیم و ۱۲ برگشتیم... تقریبا از پا درد نمیتونستم بخوابم! اما این وروجک ها انگار نه انگار موقع برگشتن هم سرحال تو ماشین از سر و کول هم بالا میپریدن...  تصمیم داشتم که همون موقع شب پست بزنم ... اما وقتی عسلی رو بردم توی تخت و خوابوندم... خنکی ملافه ها... نرمی تشک... وای ... اونقدر وسوسه کننده بود که فقط خزیدم و بعد هم لالا.......................

 

 

 

پ.ن: فقط یه عذرخواهی گنده برای همه دوستایی که سرنزدم بهشون و جواب کامنت هاشونو ندادم...

چند دقیقه دیگه برق میره... من بعد از ظهر به همه سر میزنم... اگر خدا بخواهد......... 

 

بعدن نوشت: به بلاگفا اعتماد کنید! به اداره برق نه! برق که قرار بود بیست دقیقه دیگه بره، رفت و من درمحله ویرایش بودم... پستم موقت موند! ببخشید...


خاطره  |   یکشنبه سی ام تیر 1387  |   10:17 در یک اقدام جنون آمیز!
 

 

نتیجه یک اقدام جنون آمیز!

 

 

گمان میکنم تصویر بالا به اندازه کافی گویا هست!! من چند روز پیاپی سعی کردم نظر موافق اطرافیان را جلب کنم... اما هیچ کس با من همکاری نکرد! مامانم هی غر میزد... مهتاب تیکه میانداخت... سعیده و خلاصه همه میگفتن: نه!

دست آخر وقتی یه شب بابا اومده بود پیشم، براش توضیح دادم که من مجبورم کارهامو انجام بدم... مجبورم برم خرید... مجبورم ... و این گچ پا اذیتم میکنه... بقیه هم موافق در آوردنش نیستند... این شد که بابا جانمان اعلام همکاری کرد و باکمک هم! گچ (همون فایبر گلاس!) رو در منزل و با عملیات جالبی باز کردیم!

الان هم بهترم... یعنی پام فقط درد میکنه! دیگه سنگینی و مزاحمت اون جسم سبز رنگ و زشت! وجود نداره... البته دردش یه جورایی عجیبه... یه رگی از یه جایی حوالی قوزک پام کشیده میشه و دردناک میشه تا زانو و گاهی حتی ران پا!!

بگذریم... فعلا اومدم خبر بدم که زنده ام و اون کارو کردم... شما هم بیایید منو دعوا کنید! تا پست بعدی که به امید خدا امشب یا فردا صبح خواهم نوشت... به یه نتیجه مسالمت آمیز رسیده باشیم!

به زودی هم یک صندل یا کفش تابستانی تخت! هم خواهم خرید... قول میدهم به شدت!!

 

 

 

پ.ن برای مونا و ندا: عکس های تولد هستی رو امشب براتون میفرستم... اون شب چند تا عکس فقط برای شما گرفتیم! سعیده پیشنهاد داده یه وب چهارتایی بزنیم که اینجا دوستان دیگر مجبور به خواندن قربان صدقه های ما نباشند! اگر هستید خبر بدید!


خاطره  |   جمعه بیست و یکم تیر 1387  |   19:37 آمپول!

 

پای راست بیچاره من در گچ سبز رنگ!

 

من مثل بچه های خوب کپسول هام رو سروقت میل میکردم و همونطوری که دکتر گفته بود هر روز زخم رو پانسمان میکردم و یک روز در میان هم دوش گرفتم... اما درد هر روز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه طفلک سعیده روز 4 شنبه اومد دنبالم و با هم رفتیم کلینیک. و دقیقا اون اتفاقی افتاد که اصلا فکرشو نمیکردم.
اینبار به توصیه سعیده رفتم پیش ارتوپد. از این جا به بعد رو توصیه میکنم کسانی که ناراحتی قلبی دارن یا طاقت خون و خونریزی ندارند مطالعه نفرمایند!
دکتر توضیح داد که زخم به شدت عفونی شده و یه عالمه باید آمپول بزنم و تاندون؟! (چی هست؟) های پام هم به شدت آسیب دیده باید برای دو هفته توی گچ باشه. خب من هم هی چونه زدم که نمیشه گچ نگیرید. نمیشه آمپول نزنم... و دکتر بیرحم هم گفت نه!

بعد گفت که قبل از گچ گرفتن باید خودش زخم رو پانسمان کنه. و خب برعکس اون خانم پرستار که به خاطر جیغ و تروخدا، تروخدا گفتن های من زود عقب نشینی کرد، این آقای دکتر اصلا شوخی نداشت... در یک لحظه حواس منو پرت کرد و با اون ترفند های معروف ... که مثلا میگن کوچولو اون جوجو رو ببین داره میپره... حواس منو پرت کرد و ناگهان با چنان قدرت و شدتی گاز استریل رو روی زخم کشید که من... واقعا نفسم بند اومد. و اگر تنها نبودم حتما گریه میکردم... و آقای دکتر با لبخند ملیحی گفت: ببخشید باید بافت های مرده رو برمیداشتم اینا باعث عفونت میشه... دیدی تموم شد؟! و من نگاه کردم و دیدم که از زخم خون زده بیرون و ... بگذریم.
بعد رفتیم که گچ بگیریم! گفتم آخه دکتر این همه پول دادم! این چه رنگیه؟ گفتن: اختیار دارید خانوم رنگ سبز الان مده... همه میان میگن دکتر سبز بزن برامون! بعد هم هی گفت باید پاتو صاف نگه داری هرچی میگم درد دارم...نمیتونم ...
گچ رو گرفتیم ولی وقتی چشمم به کیسه داروها خورد تازه متوجه عمق فاجعه شدم!! هشت تا آمپول! چهار تاش هر 8 ساعت و چهار تاش  هر 12 ساعت... چشمتون روز بد نبینه اون گندهه که اسمش گمونم سفتراکس... یا یه همچین چیزی بود... نمیدونید چقدر درد داشت. بعد از اولین تزریق که دو تاشو با هم زدم ... همونجا تو اتاق تزریقات تو بغل سعیده زار زار گریه کردم! باور  کنید من نازک نارنجی نیستم... اما نمیدونید چقدر وحشتناک بود. و بعد وقتی که سعیده رفت ماشین رو بیاره جلوی در کلینیک یه دور هم توی حیاط گریه کردم! روز بعد هم باز آمپول... هی آمپول... عصر 5 شنبه رفتم که روی گچ رو یه دریچه باز کنه و زخم رو معاینه کنه و ظاهرا همه چی رو به بهبود بود اما هرچی اصرار کردم که بقیه آمپول ها رو نزنم نشد!
خلاصه اینکه امروز آخرین آمپول رو هم زدم. خب شاید خیلی به نظرتون بچه گانه بیاد که کلی سعی کردم از این یکی فرار کنم نشد که نشد. دو تا خاله هام اومده بودن دیدنم و به زور منو با مهتاب فرستادن و گفتن اصلا آنتی بیوتیک اثرش تو آخریشه!!
خلاصه الان من یک عدد خاطره طفلکی هستم با پایی در گچ و زخمی که هنوز باید هرروز پانسمان شود...  و فکرشو بکنید که چقدر سخته ...برای من که عادت کردم همیشه خونه مرتب باشه ... همه چی سرجاش باشه... و دخترم که متاسفانه تو همه چی وابسته به منه... مهتاب میگه اینجوری بهتر شد شاید یه کم عسلی استقلال پیدا کنه...
خب... تیر کشیدن و درد پام بهم میگه که وقت تمومه و بیشتر از این نمیتونم بشینم پای سیستم...

 

 

 

پ.ن۱: وای اسباب کشی رو بگو!

پ.ن۲: مونا .. ندا... سعیده... لطفا آدرس ایمیل بذارید من تا کی پیغام ببرم و بیارم!در ضمن چون تا اطلاع ثانوی نمیتونم وقت بزارم همونجا تو صفحه کامنت ها جوابتونو میدم...

 


خاطره  |   دوشنبه هفدهم تیر 1387  |   19:47 سقوط...
سقوط۱:

یک تصادف کوچک. ساعت ها کلانتری. پدر و مادرهای بیحوصله. خانه دوبلکس. با سنگفرش مرمر سفید. کودک مهمانی که بالا، جلوی اتاق خواب ها شیطنت میکند و گه گاه از لای نرده ها خم شده و پدر و مادرش را صدا میکند. پسر بچه است و نزدیک ده ساله. کسی حتی حدس هم نمیزند که اینقدر بی احتیاط باشد. ناگهان... صدای وحشتناک سقوط...
خون... خون... و باز هم خون.

هستی کوچک تا نیمه های شب از ترس صحنه ای که دیده نمیخوابد و گریه میکند. مهتاب، صبح آفتاب نزده، حرکت میکند. میگوید: همه جای خون پاشیده حتی به دیوارها.

آنقدر برای بردن کودک عجله کرده اند که هیچکس موبایل به همراه ندارد. هر شماره ای که میگیریم سکوت است و سکوت. کسی را نداریم که بفرستیم دست کم تا جلوی ویلا برود و خبر بیاورد. و تازه به قول مهتاب میفهمم که ما در آن شهر غریبیم. به شدت غریب. دوستی داریم که ویلایشان ابتدای شهرک است و نسبتا دور. پیدایش میکنیم. نامی و شایان که از گریه و اضطراب من و مهتاب ترسیده اند همه زحمت ها را به دوش میکشند. و بعد از آن این دو مرد جوان میشوند تنها نقطه ی امیدمان. ساعت های بعد را نمیدانم چطور طی میشود. نامی خبر میدهد که بیمارستانی در رشت هستند و هردو میروند رشت. نمیدانم چطور باید تشکر کنیم. هنوز نگرانیم که پسرخاله ام زنگ میزند. برای مسافرت به شمال رفته است. جلوی ویلاست درهای باز  و خون ها او را به وحشت انداخته اما انگار به من دنیا را داده اند. برایش تعریف میکنم و سفارش میکنم که درها را ببندد و قول میدهد که بلافاصله میرود بیمارستان.

از اینجا به بعد میدانیم که چه اتفاقی افتاده است. نامی زنگ میزند و ما با آنها حرف میزنیم. باقی دلشوره و نگرانیمان میشود حال کودک که در "آی سی یو" بستریست و حال مامان و روحیه هستی و اعصاب بابا و... هزارتا چیز ریز و درشت...

۵ روز گذشته و تازه دیروز توانسته اند خانه را تمییز کنند و بروند آنجا. هنوز نگران کودکی هستم که در "آی سی یو" بستریست و به مادرش فکر میکنم که حاصل ده سال زحمت و عشق مادارنه اش چطور مورد تهدید قرار گرفته است.

 

سقوط۲:

با هزار ترفند و هماهنگ کردن با منشی دکتر مازیار و ده پانزده هزارتومان پیاده شدن! عسلی جان به هوای گرفتن جایزه های زیبا از دکتر، راضی شد که دهانش را باز کند تا دکتر دندانهایش را ببیند. موقع برگشتن از مطب جمع سه  کلمه: سهل انگاری، صندل پاشنه بلند و حماقت! میشود، باز هم  سقوط! زمین خوردن من!

اولش جدی نمیگیرم. به خانه که میرسم خون ها را میشورم و تازه میفهمم که قادر به راه رفتن نیستم. طفلک سعیده برایش تعریف میکنم،  می آید دنبالم. با هم میرویم درمانگاه. درد دارم و نگران از آمپول احتمالی! دکتر بداخلاق و بیحوصله به نظر میرسد اما  وقتی سنم را میشنود و میزند به تخته! باعث میشود که تا دقایقی من و سعیده میخندیم و وقتی توضیح میدهد که کمتر بخندیدم و میگوید بارداری که نداشتید و من با خنده میگویم اتفاقا بارداری هم داشته ام! خودش هم  میخندد و باز هم ماشاا... میگوید و خلاصه نتیجه این میشود که آمپول لازم ندارم! اما تاکید میکند که پانسمان را انجام دهم.

و خب دورغ چرا آنقدر موقع پانسمان جیغ و داد میکنم که پرستار کلافه میشود. هی میخواهم جلوی عسلی شجاع باشم اما مگر میشود! پرستار میگوید که احتمالا سنگ ریزه ها درنیامده اند و باید فردا هم برای پانسمان بروم... امروز که فردا باشد به کلی از راه رفتن محروم شده ام. درد تا مغز استخوانم میرسد و از ترس پرستار، خودم پانسمان را عوض کرده ام!

عسلی هر وقت که گریه میکنم یا جیغی از درد میکشم بلافاصه میبوسدم و میگوید: مامان بوست کلدم! الان خوب میشه! بماند که چقدر با اینکارش دلم غنج میرود...

قرص هایم را او باید بدهد و وقتی لیوان آب را تا ته نخورم: بخول دیگه! بخول تلخیش بِله! به خاطِل من!! من هم مجبورم بگم چشم!

 

 

 

پ.ن۱: دوستان خوبم! گله نکنید که سرنمیزنم... دعا کنید!

پ.ن۲: بوی گل های مریم اهدایی! همه خانه را برداشته... حالم را خوش میکند این بو...


خاطره  |   یکشنبه نهم تیر 1387  |   18:54 انفجار خوشی...
بفهم... بفهم...  حوصله ندارم...

خسته ام...

بی حوصله ام...

آنقدر در خوشی غرق شده ام که زده زیر دلم...

زنگ زدند که باید ۱۲ تیر امتحان بدهم و برای امتحانی که افتاده ام هفته ی آینده خدا میداند کدام روز آماده باشم... با صاحبخانه کنار نیامدیم... باید دو هفته دیگر خانه را تحویل بدهم... چند تا آپارتمان دیده ام ... اما...

 

به من نزدیک نشوید... موج انفجار شما را هم خواهد گرفت!

از ما گفتن!


خاطره  |   دوشنبه سوم تیر 1387  |   11:24 نخستین پست...
بیشتر از یک سال است که به جرگه وبلاگ نویسان پیوسته ام... وبلاگم را خیلی دوست داشتم و دوست دارم... اما از همان ماه های آغازین فیلتر شد. در حالیکه دوستان و همراهانم میدانند که من نه س.یاس.ی مینوشتم و نه س.ک.س.ی! به یک پست شک داشتم که درستش کردم ولی فیلترینگ حل نشد. خیلی از دوستانم را از دست دادم و خیلی ها که ماندند مدام گله میکردند که قادر به برقراری ارتباط نیستند. مدتها مدارا کردم تا اینکه دیدم وب گردی هایم و پیدا کردن دوستان جدید اغلب با مشکل همراه است. به وبلاگ های بعضی دوستان که سر میزدم میدیدم که مجبور شده اند در یک پست اشاره کنند که نمیتوانند به وبم وارد شوند!

سرانجام تصمیم گرفتم آدرس وبم را تغییر بدهم. لینک وب دوستداشتنی ام را سمت چپ وبلاگ گذاشته ام.

همه دوستان برایم عزیز هستند ولی شما باعث این اسباب کشی بودید:

 

چهار ستاره مانده به صبح: رویا

این نه اون: حامد

کهن آیین های ایرانی در بوته فراموشی: آمینا

بهشت کوچکی به نام خانه ما: شیلا

شاید زمانی دیگر: امیر

پزشک ۷۸: حامد!

چریکه تارا: رامین

چرخ و فلک: آوامین

 همنام عزیزم خاطره

میبینید... شوخی بردار نبود بسکه همه ی این وبلاگ ها را دوست دارم!