تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   سه شنبه هشتم بهمن 1387  |   18:2 ماموریت غیر ممکن !!!

یک شنبه نیمه شب. منزل

کاملا حس کرده ام که کسی وبم را کنترل میکند. با نهایت آزردگی پستی میزنم و میخوابم.

دوشنبه حوالی ده صبح. منزل

به عادت همیشه بعد از کارهای روزانه سراغ کامپیوتر میروم. جی میلم را باز میکنم و همزمان سراغ وبلاگ هایم میروم. ارور میدهد.. دوباره امتحان میکنم. فکر میکنم که حتما نام یوزر را اشتباه تایپ کرده ام. دوباره و سه باره امتحان میکنم و ...

ناگهان متوجه میشوم چه بلایی سرم آمده است.

من هک شده ام.

دستانم میلرزد و علی رغم اینکه میخواهم خونسرد باشم کنترلی بر اعمالم ندارم و سخت دستپاچه ام... تمام ایمیل هایم. در یاهو و گوگل وبلاگ هایم حتی وب قدیمی فیلتر شده ام... هک شده است.

با نهایت اضطراب آدرس وب ها را تایپ میکنم تمام مدت به این فکر میکنم که مثل یکی از بچه ها شاید وب مرا هم بطور کامل پاک کرده و آرشیوم از دست رفته باشد... وقتی میبینم همه چیز سرجایش است کمی امیدوار میشوم.

و بعد ...

به چند نفر از بچه ها زنگ میزنم. باید برای تحویل گرفتن چیزی با مهتاب بیرون برویم دلشوره دارم اما چاره ای نیست. ساعت به یک رسیده و من هنوز بیرونم. چندین بار بچه ها تماس میگیرند اطلاعات میدهم و باز در نگرانی میمانم. خشمگینم و احساس فریب خوردگی میکنم...

دوشنبه دو بعد ازظهر. خانه

سیستمم عملا به وسیله بیمصرفی تبدیل شده است. پای لپ تاپ نشسته ایم و همزمان شونصد نفر سعی میکنند کمک کنند. اما نگرانی ام تمامی ندارد. تنها به کمک آقای شیرازی دل بسته بودم که تا این لحظه نتوانسته ایم پیدایش کنیم... در کامنتی خصوصی حتی شماره موبایلم را گذاشته ام اما خبری نیست... بین اینهمه کاربر... چند صد هزار نفر؟!!

دوشنبه سه بعد از ظهر...

به ذهنم میرسد فید بگذارم که بچه ها بدانند هک شده ام. رونوشت میدهم به این مضمون: رونوشت ملتمسانه به آقای شیرازی...

این سو اس ام اس ها شروع میشود.

مریم: تسلیت عرض میکنم!

و تلفن پشت تلفن:

_من هم هک شدم اما برایم کاری نکردند. اصلا امیدوار نباش.

_ من که هک شدم دست کم ده تا ایمیل فرستادم... نا امیدت میکنم اما حقیقت اینه که از دستت رفته...

آن سو فیدم یک سره کامنت میخورد:

مزیدی خبیثانه ریسه رفته است! ساقی همدردی میکند! مهتاب با بقیه دعوا میکند! میلاد همچنان سعی دارد در عین جوانمردی کمک کند و اسپایدر میگوید که هیچ چیزی جذابی در ایمیل هایم نبوده ولی پسوردم را پس نمیدهد! کسی که نمیشناسم برای آقای شیرازی پیغام میدهد! (قضیه آب گل آلود و ماهی و اینا)

با این همه سر و صدا و شیطنت یادم میرود که عزادار بوده ام.

دوشنبه چهار بعد از ظهر...

به سعیده زنگ میزنم و هرکسی که این مدت از سیستم من استفاده کرده است که پسورد هایشان را عوض کنند مشغول صحبت هستیم که مهتاب فریاد میکشد: علیرضا اومد... علیرضا آن لاین شد...

من و او همزمان جیغ میکشیم. ذوق زده خداحافظی میکنم و مینشینم پای لپ تاپ.

حالا مگر میشود آقای شیرازی را راضی کرد که من منم! حق با اوست میگوید از کجا معلوم که این آی دی هک نشده باشد... نمیدانم چه بگویم باز بچه ها وارد عمل میشوند و چند تایی میگویند که خودمم!

قانع نمیشود آدرسی میدهد که ایمل بفرستم... ایملی ندارم از ایمیل یکی از بچه ها استفاده میکنم و وارد مذاکره میشویم.. سوال و جواب های محرمانه و ...

سرانجام...

من وب لاگ هایم را پس میگیرم....

ایمیل هایم را هم دوست داشته ام اما دیگر مهم نیست... میروم دوش بگیرم. انگار باری از روی دوشم برداشته شده است... آب کمی آرامم میکند...

برمیگردم ایمیل داشته ام.. آقای شیرازی لطف را درحق من تمام میکند و راهنمایی میکند که چکار کنم و میپرسد: آقای (...) را میشناسید؟! کف کرده ام. میگویم بله میدانم که او مرا هک کرده است. میگوید: او کاملا سیستم شما را تحت نفوذ داشته است...

و باز در نهایت لطف راهنمایی میکند که چکار کنم...

سه شنبه

با منت فراوان، پسورد ایمیل هایم را برایم اس ام اس میکند و تاکید میکند که همیشه حاضر است که باز اینکار را تکرار کند. به او میگویم که اگر یکبار به بهانه نصب بازی پشت سیستم من نشسته است... هرگز دیگر این امکان را نخواهد داشت.. او اصرار میکند که : من هرکجای دنیا که باشم و از هر سیستمی استفاده کنم فرق نمیکند. یادت رفته، من نابغه ام! به او میگویم سیستم امنیتی بلاگفا این اجازه را به تو نخواهد داد...

ولی خدا میداند دوباره کی این اتفاق بیافتد...

مهم این است که ...

تا اطلاع ثانوی نویسنده خسته است و وبلاگش بسته است!!!



خاطره  |   پنجشنبه سوم بهمن 1387  |   13:15 چقدر خوبه که من خنگم!


گاهی وقتا فکر میکنم که چقدر خوبه که من خنگم...
مثلا وقتی که:


تو مهمونی:
ظاهرا با نهایت علاقه همدیگه رو بغل میکنیم... بهم میگه به زودی برای دیدنم میاد... و میگه خیلی ناراحته که تاحالا نتونسته بیاد خونه جدیدم... وقتی که دور میشه...
یکی: چی داشت بهت میگفت؟
من: هیچی داشت میگفت که چقدر گرفتار بوده و میخواد سر فرصت بیاد پیشمون...
یکی: تو چقدر ساده ای! شنیدم قراره یه مهمونی بگیره.. بهت اینجوری گفته که تو برای مهمونیش بری! دلت خوشه ها!!
من:

از آرایشگاه برمیگردم:
من: نمیدونم امروز این دختره چش بود.. اصلا تحویل نگرفت...
یکی: دیوونه است! به خاطر اینه که نرفتیم مهمونی...
من: خب ما که توضیح دادیم چرا نمیتونیم بریم...
چند روز بعد...
من: وای چقدر امروز منو تحویل گرفت... گمونم اون روز هم حالش خوب نبوده...
یکی: برو بابا واسه اینه که میخواد ازت پول قرض کنه... تو چقدر ساده ای!!
من:

تو جی تالک:
یکی: خوندی  تو وبش مهمونی داده؟
من: مهمونی؟
یکی: تو رستوران... به تو هم یه کلمه نگفت...
من: خب من یه بچه کوچیک دارم.. اونجا برام سخته.. لابد به خاطر همینه... فکر منو کرده...
یکی: نه اتفاقا یکی از بچه ها هم بچه کوچیک داشته و اونم رفته... تو چقدر دلت خوشه ها!!
من:

تو خیابون:
هواسرده دارم یخ میزنم هی داد میزنم: ونک... ونک...
یه ماشین میاد وامیسته میخوام سوار شم خانومی که بچه بغلشه و دوستش میدوئن... تا حالا کنار واستادن... فکر نمیکردم اصلا منتظر ماشین باشن...
اصلا تردید نمیکنم میذارم سوار شن... مرد جوانی کنارم ایستاده... پوزخند میزنه:
_ پس شما خانوم ها آدم ها رو خوب میشناسین!
من: ببخشید؟!
_ چرا گذاشتید حقتونو بخورن؟
من: حقم رو نخوردن... خودم خواستم...بچه کوچیک بغلش بود... خیلی سرده...
_ کنار واستادن گفت بذار یکی ماشین میگره... چون بچه بغلمه ما سوار میشیم و خندیدن!!
من:


تو میل باکسم:
ایملت رو خوندم.. من از کسی توقع ندارم.. چرا باید به من کمک مالی کنه... اونم به اندازه خودش گرفتاره... خدا کمک کرد جور شد... بهم گفت که چقدر مشکل یه هو پیش اومده براش... به هر حال من توقع نداشتم...
جوابم: چه مشکلی؟ دیوونه پول فرستاده براش آپارتمان خریدن!! تو چقدر دلت خوشه!! مشکل مالی؟ اونم اون؟!! ساده ای ها!
من:

 


تو خونه ام پشت تلفن:
یکی: بهت گفت چرا نمیاد تو جمع های فامیلی؟
من: آره بنده خدا... خیلی براش ناراحت شدم.. شوهرش مریضه... بچه ها هم که امتحان دارن...
یکی: دروغ میگه مثل چی!!.. با شوهرش مشکل دارن... لابد جدا شده...
من: چرا باید دروغ بگه.. همه میدونن چقدر شوهرش اذیت میکنه خب میگفت جدا شدم... ما با هم دوستیم...
یکی: برو بابا دلت خوشه.. چرا باید به تو راست بگه.. منکه میگم اینا همه اش بهونه اس...
من:


یکی: دیدی برای تولدش 80 تا مهمون دعوت کرده... اما تو رو نگفته.. اینقدر با هم دوست بودید.. بهت گفتم که آدم نیست... حالتم نپرسید..
من: من بچه کوچیک دارم.. مهمونی های اون همه اش دختر و پسرن... بچه دار دعوت نمیکنه... تازه همین چند وقت پیش زنگ زد بهم...
یکی: پس چرا دختر خاله ات رو دعوت کرده با دو تا بچه؟!
من:

 


وقتی اینا رو میشنوم... به خودم میگم خداروشکر که من خنگم... بذارید خنگ بمونم... بذارید فکر کنم همه آدم ها خوبن ... مگه اینکه خلافش ثابت بشه...
چقدر خوبه که من خنگم...

 

 

پ.ن: هیچکس مجبور نیست که به من محبت کنه.. اگه پشت و روتون یکی نیست، چرا وقت من رو هم میگیرید؟ من حتی به خانواده ام گفتم اگر من مُردم گله نکنید که چرا فلانی نیومد.. چرا سیاه نپوشید! چرا تسلیت نگفت... حالا که زنده ام که دیگه اصلا تحمل ریا رو ندارم... دوست دارم فکر کنم اگر کسی بهم میگه دوستم داره یا دوست داشته منو ببینه و نشده... راست بگه... جدن چرا؟! مگه مجبورید دروغ بگید؟!!


خاطره  |   سه شنبه دهم دی 1387  |   13:19 جنگ برای هیچ!

حامد عزیز نوشته: "می دانم، شاید زیاد دل خوشی از کسانی که چنین چیزهایی می نویسند نداری، شاید به نظرت مساله لوث شده است، شاید دوست نداری طعم پست هایت تلخ باشد، اما لحظه ای به کودکان در خون غلتیده غزه بیاندیش و فقط یک جمله فقط برای انسانیت بنویس...

...فقط به خاطر اینکه وقتی در وجدانت را می گشایی، با یک حساب دو دو تا متوجه میشوی که قضیه بسیار اسفبار و غیر انسانیست، فقط به خاطر انسانیت، جمله ای در وبلاگت بنویس..."

همه ی آنچه نوشته ای را قبول دارم... به خاطر مسلمان بودنشان نه.. به خاطر انسان بودنشان... خوب که نگاه کنی، فرقی نمیکند... جنگ های داخلی آفریقایی ها را دیده ای؟ چطور سیاه ها هم دیگه را تکه پاره میکنند؟ چطور زن ها و بچه ها را به فجیع ترین شکلی میکشند؟ فرقی نمیکند... برای آن ها هم دلم میگیرد... جنگ های داخلی روس ها... قتل های زنجیره ای آمریکا... دزدیدن و شکنجه زنان و کودکان بیگناه... مگر فرقی میکند سفید  باشند یا سیاه و یا زرد و سرخ؟ میتوانی بگویی کودکان غزه از کودکان خیابان های ما که در سرما هنوز سر چهار راه ها برای فروش چند بسته شکلات التماس میکنند بیشتر سردشان است؟ یا کودکی که به دست یک پدر دیوانه به فجیع ترین شکلی زجر کش میشود فقط به این دلیل که قانون ما به پدر این اجازه را داده است، فکر میکنی لحظه آخر آن کودک کمتر میترسد... یا کودکان غزه روحشان لطیف تر است؟

این مطلب اشکان را هم بخوانید... من حتی یک کلمه در رادیو و تلوزیون های خودمان نشنیدم... راستی آن ۱۶ سرباز بیگناه هموطن ... موقع شکنجه و مرگ دردشان نمیگرفته است؟! یا از نظر انسانی در خور حتی یک تسلیت یا یک خبر ساده نبودند؟

دیشب دو کودک را در غزه نشان میداد... یکی از آنها پسر بچه ای نهایتا ۳ ساله بود...در سردخانه یا بیمارستان.. نمیدانم.. که از ورود ناگهانی مردم و الله و اکبر گفتنشان ترسیده بود... و دوربین تا چند سانتی متری صورتش رفت تا جیغ و وحشت او را بهتر ببینیم... دلم میخواست آنجا بودم و میتوانستم بغلش کنم و به آن فیلمبردار کثیف و مردانی که به خاطر مقاصد سیاسی کودک وحشتزده را به آغوش نمیکشند تا تصویرش بیشتر دل دنیا را بلرزاند فحش بدهم و بگویم تمامش کنید...

من هم دلم برایشان میسوزد... نه امروز... خوب به خاطر دارم... هنوز به مدرسه نمیرفتم... گمان میکنم ۶ سالم بود... یکبار تصادفا از تلوزیون تصاویر جنگ فلسطینی ها را دیدم... یادم نیست چه بود... هرچه بود کتک بود و شکنجه و آزار... اولین بار بود که چنین صحنه هایی را میدیدم و حس شوکه شدن، ترس و دلسوزی که داشتم خوب در ذهنم مانده است... مهمان بودیم... موقع برگشتن به خانه... در تاریکی اتومبیل... در سکوت ایستاده بودم وسط و خیره به جلو نگاه میکردم و در ذهنم میگفتم: "خدایا چرا نجاتشون نمیدی؟ اگر من کارهای خوب بکنم ... اگر قول بدم شیطونی نکنم... میشه نجاتشون بدی؟"

و خب خدانجاتشان نداد... از آن روزها سالهای زیادی گذشته است... و من هنوز دلم برایشان میسوزد... اما میدانم که آنها قربانی هستند... قربانی حرص و طمع... قربانی بازی حاکمان که هیچ وقت در این جنگ ها صدمه نمیبینند...

فکر میکنید اگر دست پنهان کشور های طمع کار به ظاهر دوست نبود... بعد از هزار بار سر میز مذاکره نشستن... آیا آنها به توافق نمیرسیدند؟ کمی از زمینشان را از دست میدادند... ولی به صلح میرسیدند... حالا مشغول بازسازی بودند و بعد کم کم میشدند دو کشور همسایه مثل خیلی کشور های دیگر... گیرم این وسط یکی بیشتر از حقش زمین برداشته باشد... گیرم آن مسجد را آن ها برمیداشتند... واقعا اینقدر مهم است؟

من میگویم مهم نیست... و خدا میداند چند نفر از شما مخالف باشد... من میگویم حتی ارزش آن اشک ها و آن وحشت پسر کوچکی که دیشب دیده ام ندارد... چه برسد به یک قرن کشته های بیگناه....

بله خیلی ... خیلی اسفبار و غیر انسانیت... خیلی...

کاش میشد کاری کرد...

 

 

پ.ن یا بعدن نوشت: جدن خوتان را زده اید به آن راه یا واقعا متوجه منظور من نشده اید؟! من گفته ام کار اسراییل خوب است؟ یا گفته ام که مثلا اشکالی ندارد؟ یا حتی یکی از این آدم کشی ها را یک نفرشان را... تایید کرده ام؟!!! جدن از نوشته من این را استنباط کرده اید؟ آدم های متعصب! که از عقل و خردتان استفاده نمیکنید!! متاسفم...

من گفتم و هنوز میگویم... این بدبخت ها خیلی پیش از این، میتوانستند از دست اسراییل کثیف رها شوند. مثل این است که گرگی در حال دریدن گوسفند ها باشد. ما آنسوی پرچین فقط نگاه میکنیم... گرگ میگوید اگر این ها بروند آن گوشه زندگی کنند من بقیه شان را زنده میگذارم... همه فریاد میکشند... نه بخور!! همه را بکش!! ما نمیرویم آن گوشه!! خب که چه؟!! چند قرن میخواهند مبارزه کنند؟ گوسفند بیگناه کجا و دندان تیز و قدرت گرگ کجا؟ و آن وقت من داد بزنم که هی گوسفند ها بروید آن گوشه تا باقیتان زندگی کنید... و معلوم است... آدم های کور و متعصبی مثل شما باید فریاد بزنید که انسانیت مرده!! گوسفندها بروید زیر دندان گرگ! و بعد جنگ سرد، که تو خود فروخته ای!! تو نمیفهمی! موضوع زمین و مسجد نیست! اسراییل بد است!!

خب معلوم است که اسراییل بد است... خنده دار است! پس فکر میکردید خوب است؟!!!



خاطره  |   یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  |   17:51 بهونه ...

عید قربان اومد و رفت...

عید غدیر هم میاد و میره...

چند شب بعدش هم شب یلداست...

بهونه پشت بهونه...

بهونه برای اینکه با هم باشیم... برای اینکه همدیگه رو خوشحال کنیم...

این یه حقیقته که امروزه از دید و بازدید های قدیم ها خبری نیست... اون رفت و آمد ها و شب نشینی ها یه جورایی داره منقرض میشه!

نمیدونم بگم به خاطر اوضاع بد اقتصادیه... یا اینکه از نظر روانی مردم تمایل به دوری و تنهایی پیدا کردن... یا اینکه بعد مسافتی و کمبود وقت واقعا باعثه این دوری هاست...

و شاید همه این ها... به هر حال من خودم هم آدم پر سر و صدا و اهل شلوغ بازی و رفت و آمد نیستم... متاسفانه یا خوشبختانه کمی سرد، کم حرف و منزوی و گوشه گیرم. (گفتم کمی! سو استفاده نکنید!)

اما خیلی دوست دارم به بهانه های قشنگ اینچنینی دورم شلوغ باشه... مهمان باشم یا مهمان داشته باشم و خلاصه تنهایی بیشتر از همیشه روزهای عید و تعطیلات و جشن خودش را به رخم میکشد...

حالا مهمان دارم و عید غدیر هم... و شب یلدا هم...

اگر نتونستم سر بزنم... شما ببخشید...

آخ بدجوری منتظر شب یلدام...

شب طولانی شعر و غزل...

فال حافظ...

اعتقاد دارم بهش... سفت و سخت... خصوصا همین شب ... پست پارسالم رو یادتون هست... فال شب یلدا...

امسال هم حتما پست ویژه دارم...

 

 

 

پ.ن: یه خبر خوب... منتظر یه خبر خوبم... گمونم داره اون اتفاقی که این سال ها منتظرش بودم میافته... برام دعا کنید...

رهایی...

سحر نزدیک است...

 

 

 

 


خاطره  |   یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |   18:8 دلم میخواد...
 

 

امام رضا

 

خیلی ... 

دلم میخواد بیام اونجا...


خاطره  |   دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |   11:34 جاودان ...
خدایا...

خواهش میکنم...

تقاضایی به این کوچکی...

برای کسی که فکر میکند با تو هیچ چیز غیر ممکن نیست...

هرچند شایستگی همه آن چه که دارم را نداشته باشم...

هرچند لایق توجه تو نباشم...

هرچند سزاوار نعمتی دیگر نباشم...

به من فراموشی و گذشت عطا کن...

حسادت است یا نفرت...

کینه است یا یادی جاودان...

از من بگیر...

تا ابد...

از من بگیر...

خدایا... به من صبر بده...

به من صبر بده...

صبر بده...

بده...

 


خاطره  |   سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |   13:43 ماه رمضون...
 

ماه رمضون رو دوست دارم... اصلا از نیمه شعبان به بعد انگار شمارش معکوسش شروع میشه...

حس قشنگ همیشگیش...

قلقلک خاطره های خوش کودکی... سحری خوردن های میان خواب و بیداری... روزه های نصفه نیمه...

صدای روحنواز  استاد شجریان که البته صدا و سیما ما رو از شنیدنش محروم کرده...

و البته اون ربنای معروف که نمیدونم ضرورت جایگزینی صدا های جدید چی میتونه باشه...

به جرات میتونم بگم که توئه مذهب گریز هم نمیتونی از اون حس نوستالژیک و دلچسبش فرار کنی... مگه نه؟!

این شب ها...

این روزها...

وقت غروب...

وقت سحر...

التماس دعا...

 

 

پ.ن: گیرم من سرد و بی احساس... گیرم همیشه در سکوت... یکبار هم که لب باز میکنم ... تو نباید باور کنی؟!


خاطره  |   جمعه یازدهم مرداد 1387  |   0:24 خاطره مثل یه پیچک ...
برای جابجایی آماده میشوم... انگار کن که خاطراتم را شخم میزنم... کتاب های تقدیم شده... کارت های تبریک به هر مناسبتی... لباس فلان مهمانی... دست نوشته خودم در آن شب کذایی... یادگاری...

جزوه های دانشگاه... گه گاه گوشه ای از کاغذ در هراس از استاد، سوالی کوتاه... پاسخی مکتوب  که بغل دستی برایم نوشته...

تقویم های جیبی... تک جمله هایی برای روزهایی خاص ... که کافیست برای یاد آوری همه ی آن روزها...

و عذاب آور تر از همه گل های خشک شده... که روی گلبرگش ساعت و تاریخ دارد!!

هدیه هایی از سال های دور... که حتی ذره ای از شعف هنگام دریافتشان باقی نمانده است...

 و هی دلم میخواهد همه را دور بریزم و خالی بشوم...

از این همه زندگی تمام شده...

از این همه سال هدر رفته...

از این همه خاطره ی گم شده...

بی گمان ...

این شخم زنی حاصلی سبز نخواهد داشت...

برای رویش ... دیر شده است... 


خاطره  |   یکشنبه سی ام تیر 1387  |   11:6 مرگ تو...
 

خسرو شکیبایی

 

آن سال که موسیقی ونجلیز با صدای خش دار تو آمیخت و به خلوت شب های من راه یافت ... تو ندانستی که چه تاثیری در جان من میریخت... اما من تا ابد به خاطر خواهم داشت...

نشانی ها را...

 

برهنه به بستر بی‌کسی مردن، تو از یادم نمی‌روی

خاموش به رساترین شیون آدمی، تو از یادم نمی‌روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی، تو از یادم نمی‌روی

سوزن‌ریز بی‌امان باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمی‌روی

تو... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!


خاطره  |   شنبه پانزدهم تیر 1387  |   19:22 غیر منتظره...
ناراحتی. تمام وجودت را غصه گرفته. از همه جا نا امید شده ای. به هر راهی که فکر میکنی به بن بست منتهی میشود. نا گهان از جایی که انتظارش را نداری دری گشوده میشود. راهی باز میشود. خوشی غیرمنتظره ای وجودت را میگیرد و همه تنت میشود امید.. روشنایی...

 


خوشحالی. به نظرت همه چیز خوبست. خیلی ساده امید بسته ای به روزهای آینده. برنامه ریزی کرده ای. کارهایی که انجام داده ای... کارهایی که باید انجام بدهی... و ناگهان یک اتفاق. یک حادثه ی کوچک به یک بحران بزرگ تبدیل میشود. درعرض چند ساعت همه چیز را از دست رفته میبینی. آینده باز هم تاریک و نامعلوم میشود. همه تنت میشود یاس ... سیاهی...

 

 

نمیتوانم باور کنم، یک تصادف کوچک که حتی خسارت مالی قابل توجهی نداشته... به یک شر عظیم ختم شود...

هنوز اعتقادم را به خدا از دست نداده ام... پس دعا کنید... لطفا...

 

 

پی نوشت: از آنجایی که به خاطر کامنت مهتاب دوستان به صورت عمومی و خصوصی سوالات بیشماری را مطرح کردند که من راجع به عسلی چه چیزی را سانسور میکنم و چرا همه چیز را نمیگویم و ... تصمیم گرفته ام در راستای شفاف سازی اذهان عمومی! در یک پست بصورت مفصل توضیح دهم. بماند تا مجدد همه چیز روبراه شود. اگر خدا بخواهد...


خاطره  |   سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |   22:10 محرمانه به محرمانه!

 

 

او نمیداند. او که پشت فرمان نشسته و ناگهان مسیر را عوض میکند.. و من میگویم اشکالی ندارد... نمیداند وقتی فریاد میزنم که چرا این طرفی؟ متوجه نمیشود که چرا بغض میکنم و دیگر حرفی نمیزنم... و شاید که نه...حتما باید تا حالا فراموش کرده باشم... اما نکردم... او نمیداند...

 اما تو، تو که میدانی... آن شب کذایی را فراموش کرده ای؟ گمان نکنم... داخل آن پیکان لعنتی... تو و مهتاب میخواستید من غصه نخورم...اما همه چیز معلوم بود...  از نگاه هایتان میفهمیدم که سردرگم تر از آن هستید که چیزی بگویید... بارها دلم میخواسته از تو بپرسم... آن شب چه شد؟ از ابتدا تعریف کن...با تمام جزییات... از گرفتن حلیم و ...  آغوش کشیدن بین راه...
اما دورغ چرا هنوز تاب و توان شنیدنش را ندارم...
حالا یک چیزی میماند... اینکه دست کم یادت باشد.. از این به بعد... شب بود یا روز...چهار نفر بودیم یا چهل نفر! یک ماشین بودیم یا ده ماشین!... مرا زجر کش نکنید با آن بلوار ... اول مرا برسانید ...

دلیلش همین بس که با آن خستگی... خوابم نمیبرد... یاد آن شب در من زنده شده بود... و تا صبح کابوس آن شب را دیدم...

 

پ.ن، محرمانه:
دو راه بیشتر که نیست... یا من فکرم را عوض کنم...یا شما خانه تان را... میبینید... عوض کردن خانه راحتتر است!!