یک شنبه نیمه شب. منزل
کاملا حس کرده ام که کسی وبم را کنترل میکند. با نهایت آزردگی پستی میزنم و میخوابم.
دوشنبه حوالی ده صبح. منزل
به عادت همیشه بعد از کارهای روزانه سراغ کامپیوتر میروم. جی میلم را باز میکنم و همزمان سراغ وبلاگ هایم میروم. ارور میدهد.. دوباره امتحان میکنم. فکر میکنم که حتما نام یوزر را اشتباه تایپ کرده ام. دوباره و سه باره امتحان میکنم و ...
ناگهان متوجه میشوم چه بلایی سرم آمده است.
من هک شده ام.
دستانم میلرزد و علی رغم اینکه میخواهم خونسرد باشم کنترلی بر اعمالم ندارم و سخت دستپاچه ام... تمام ایمیل هایم. در یاهو و گوگل وبلاگ هایم حتی وب قدیمی فیلتر شده ام... هک شده است.
با نهایت اضطراب آدرس وب ها را تایپ میکنم تمام مدت به این فکر میکنم که مثل یکی از بچه ها شاید وب مرا هم بطور کامل پاک کرده و آرشیوم از دست رفته باشد... وقتی میبینم همه چیز سرجایش است کمی امیدوار میشوم.
و بعد ...
به چند نفر از بچه ها زنگ میزنم. باید برای تحویل گرفتن چیزی با مهتاب بیرون برویم دلشوره دارم اما چاره ای نیست. ساعت به یک رسیده و من هنوز بیرونم. چندین بار بچه ها تماس میگیرند اطلاعات میدهم و باز در نگرانی میمانم. خشمگینم و احساس فریب خوردگی میکنم...
دوشنبه دو بعد ازظهر. خانه
سیستمم عملا به وسیله بیمصرفی تبدیل شده است. پای لپ تاپ نشسته ایم و همزمان شونصد نفر سعی میکنند کمک کنند. اما نگرانی ام تمامی ندارد. تنها به کمک آقای شیرازی دل بسته بودم که تا این لحظه نتوانسته ایم پیدایش کنیم... در کامنتی خصوصی حتی شماره موبایلم را گذاشته ام اما خبری نیست... بین اینهمه کاربر... چند صد هزار نفر؟!!
دوشنبه سه بعد از ظهر...
به ذهنم میرسد فید بگذارم که بچه ها بدانند هک شده ام. رونوشت میدهم به این مضمون: رونوشت ملتمسانه به آقای شیرازی...
این سو اس ام اس ها شروع میشود.
مریم: تسلیت عرض میکنم!
و تلفن پشت تلفن:
_من هم هک شدم اما برایم کاری نکردند. اصلا امیدوار نباش.
_ من که هک شدم دست کم ده تا ایمیل فرستادم... نا امیدت میکنم اما حقیقت اینه که از دستت رفته...
آن سو فیدم یک سره کامنت میخورد:
مزیدی خبیثانه ریسه رفته است! ساقی همدردی میکند! مهتاب با بقیه دعوا میکند! میلاد همچنان سعی دارد در عین جوانمردی کمک کند و اسپایدر میگوید که هیچ چیزی جذابی در ایمیل هایم نبوده ولی پسوردم را پس نمیدهد! کسی که نمیشناسم برای آقای شیرازی پیغام میدهد! (قضیه آب گل آلود و ماهی و اینا)
با این همه سر و صدا و شیطنت یادم میرود که عزادار بوده ام.
دوشنبه چهار بعد از ظهر...
به سعیده زنگ میزنم و هرکسی که این مدت از سیستم من استفاده کرده است که پسورد هایشان را عوض کنند مشغول صحبت هستیم که مهتاب فریاد میکشد: علیرضا اومد... علیرضا آن لاین شد...
من و او همزمان جیغ میکشیم. ذوق زده خداحافظی میکنم و مینشینم پای لپ تاپ.
حالا مگر میشود آقای شیرازی را راضی کرد که من منم! حق با اوست میگوید از کجا معلوم که این آی دی هک نشده باشد... نمیدانم چه بگویم باز بچه ها وارد عمل میشوند و چند تایی میگویند که خودمم!
قانع نمیشود آدرسی میدهد که ایمل بفرستم... ایملی ندارم از ایمیل یکی از بچه ها استفاده میکنم و وارد مذاکره میشویم.. سوال و جواب های محرمانه و ...
سرانجام...
من وب لاگ هایم را پس میگیرم....
ایمیل هایم را هم دوست داشته ام اما دیگر مهم نیست... میروم دوش بگیرم. انگار باری از روی دوشم برداشته شده است... آب کمی آرامم میکند...
برمیگردم ایمیل داشته ام.. آقای شیرازی لطف را درحق من تمام میکند و راهنمایی میکند که چکار کنم و میپرسد: آقای (...) را میشناسید؟! کف کرده ام. میگویم بله میدانم که او مرا هک کرده است. میگوید: او کاملا سیستم شما را تحت نفوذ داشته است...
و باز در نهایت لطف راهنمایی میکند که چکار کنم...
سه شنبه
با منت فراوان، پسورد ایمیل هایم را برایم اس ام اس میکند و تاکید میکند که همیشه حاضر است که باز اینکار را تکرار کند. به او میگویم که اگر یکبار به بهانه نصب بازی پشت سیستم من نشسته است... هرگز دیگر این امکان را نخواهد داشت.. او اصرار میکند که : من هرکجای دنیا که باشم و از هر سیستمی استفاده کنم فرق نمیکند. یادت رفته، من نابغه ام! به او میگویم سیستم امنیتی بلاگفا این اجازه را به تو نخواهد داد...
ولی خدا میداند دوباره کی این اتفاق بیافتد...
مهم این است که ...
تا اطلاع ثانوی نویسنده خسته است و وبلاگش بسته است!!!
|