تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   سه شنبه هشتم بهمن 1387  |   18:2 ماموریت غیر ممکن !!!

یک شنبه نیمه شب. منزل

کاملا حس کرده ام که کسی وبم را کنترل میکند. با نهایت آزردگی پستی میزنم و میخوابم.

دوشنبه حوالی ده صبح. منزل

به عادت همیشه بعد از کارهای روزانه سراغ کامپیوتر میروم. جی میلم را باز میکنم و همزمان سراغ وبلاگ هایم میروم. ارور میدهد.. دوباره امتحان میکنم. فکر میکنم که حتما نام یوزر را اشتباه تایپ کرده ام. دوباره و سه باره امتحان میکنم و ...

ناگهان متوجه میشوم چه بلایی سرم آمده است.

من هک شده ام.

دستانم میلرزد و علی رغم اینکه میخواهم خونسرد باشم کنترلی بر اعمالم ندارم و سخت دستپاچه ام... تمام ایمیل هایم. در یاهو و گوگل وبلاگ هایم حتی وب قدیمی فیلتر شده ام... هک شده است.

با نهایت اضطراب آدرس وب ها را تایپ میکنم تمام مدت به این فکر میکنم که مثل یکی از بچه ها شاید وب مرا هم بطور کامل پاک کرده و آرشیوم از دست رفته باشد... وقتی میبینم همه چیز سرجایش است کمی امیدوار میشوم.

و بعد ...

به چند نفر از بچه ها زنگ میزنم. باید برای تحویل گرفتن چیزی با مهتاب بیرون برویم دلشوره دارم اما چاره ای نیست. ساعت به یک رسیده و من هنوز بیرونم. چندین بار بچه ها تماس میگیرند اطلاعات میدهم و باز در نگرانی میمانم. خشمگینم و احساس فریب خوردگی میکنم...

دوشنبه دو بعد ازظهر. خانه

سیستمم عملا به وسیله بیمصرفی تبدیل شده است. پای لپ تاپ نشسته ایم و همزمان شونصد نفر سعی میکنند کمک کنند. اما نگرانی ام تمامی ندارد. تنها به کمک آقای شیرازی دل بسته بودم که تا این لحظه نتوانسته ایم پیدایش کنیم... در کامنتی خصوصی حتی شماره موبایلم را گذاشته ام اما خبری نیست... بین اینهمه کاربر... چند صد هزار نفر؟!!

دوشنبه سه بعد از ظهر...

به ذهنم میرسد فید بگذارم که بچه ها بدانند هک شده ام. رونوشت میدهم به این مضمون: رونوشت ملتمسانه به آقای شیرازی...

این سو اس ام اس ها شروع میشود.

مریم: تسلیت عرض میکنم!

و تلفن پشت تلفن:

_من هم هک شدم اما برایم کاری نکردند. اصلا امیدوار نباش.

_ من که هک شدم دست کم ده تا ایمیل فرستادم... نا امیدت میکنم اما حقیقت اینه که از دستت رفته...

آن سو فیدم یک سره کامنت میخورد:

مزیدی خبیثانه ریسه رفته است! ساقی همدردی میکند! مهتاب با بقیه دعوا میکند! میلاد همچنان سعی دارد در عین جوانمردی کمک کند و اسپایدر میگوید که هیچ چیزی جذابی در ایمیل هایم نبوده ولی پسوردم را پس نمیدهد! کسی که نمیشناسم برای آقای شیرازی پیغام میدهد! (قضیه آب گل آلود و ماهی و اینا)

با این همه سر و صدا و شیطنت یادم میرود که عزادار بوده ام.

دوشنبه چهار بعد از ظهر...

به سعیده زنگ میزنم و هرکسی که این مدت از سیستم من استفاده کرده است که پسورد هایشان را عوض کنند مشغول صحبت هستیم که مهتاب فریاد میکشد: علیرضا اومد... علیرضا آن لاین شد...

من و او همزمان جیغ میکشیم. ذوق زده خداحافظی میکنم و مینشینم پای لپ تاپ.

حالا مگر میشود آقای شیرازی را راضی کرد که من منم! حق با اوست میگوید از کجا معلوم که این آی دی هک نشده باشد... نمیدانم چه بگویم باز بچه ها وارد عمل میشوند و چند تایی میگویند که خودمم!

قانع نمیشود آدرسی میدهد که ایمل بفرستم... ایملی ندارم از ایمیل یکی از بچه ها استفاده میکنم و وارد مذاکره میشویم.. سوال و جواب های محرمانه و ...

سرانجام...

من وب لاگ هایم را پس میگیرم....

ایمیل هایم را هم دوست داشته ام اما دیگر مهم نیست... میروم دوش بگیرم. انگار باری از روی دوشم برداشته شده است... آب کمی آرامم میکند...

برمیگردم ایمیل داشته ام.. آقای شیرازی لطف را درحق من تمام میکند و راهنمایی میکند که چکار کنم و میپرسد: آقای (...) را میشناسید؟! کف کرده ام. میگویم بله میدانم که او مرا هک کرده است. میگوید: او کاملا سیستم شما را تحت نفوذ داشته است...

و باز در نهایت لطف راهنمایی میکند که چکار کنم...

سه شنبه

با منت فراوان، پسورد ایمیل هایم را برایم اس ام اس میکند و تاکید میکند که همیشه حاضر است که باز اینکار را تکرار کند. به او میگویم که اگر یکبار به بهانه نصب بازی پشت سیستم من نشسته است... هرگز دیگر این امکان را نخواهد داشت.. او اصرار میکند که : من هرکجای دنیا که باشم و از هر سیستمی استفاده کنم فرق نمیکند. یادت رفته، من نابغه ام! به او میگویم سیستم امنیتی بلاگفا این اجازه را به تو نخواهد داد...

ولی خدا میداند دوباره کی این اتفاق بیافتد...

مهم این است که ...

تا اطلاع ثانوی نویسنده خسته است و وبلاگش بسته است!!!



خاطره  |   پنجشنبه سوم بهمن 1387  |   13:15 چقدر خوبه که من خنگم!


گاهی وقتا فکر میکنم که چقدر خوبه که من خنگم...
مثلا وقتی که:


تو مهمونی:
ظاهرا با نهایت علاقه همدیگه رو بغل میکنیم... بهم میگه به زودی برای دیدنم میاد... و میگه خیلی ناراحته که تاحالا نتونسته بیاد خونه جدیدم... وقتی که دور میشه...
یکی: چی داشت بهت میگفت؟
من: هیچی داشت میگفت که چقدر گرفتار بوده و میخواد سر فرصت بیاد پیشمون...
یکی: تو چقدر ساده ای! شنیدم قراره یه مهمونی بگیره.. بهت اینجوری گفته که تو برای مهمونیش بری! دلت خوشه ها!!
من:

از آرایشگاه برمیگردم:
من: نمیدونم امروز این دختره چش بود.. اصلا تحویل نگرفت...
یکی: دیوونه است! به خاطر اینه که نرفتیم مهمونی...
من: خب ما که توضیح دادیم چرا نمیتونیم بریم...
چند روز بعد...
من: وای چقدر امروز منو تحویل گرفت... گمونم اون روز هم حالش خوب نبوده...
یکی: برو بابا واسه اینه که میخواد ازت پول قرض کنه... تو چقدر ساده ای!!
من:

تو جی تالک:
یکی: خوندی  تو وبش مهمونی داده؟
من: مهمونی؟
یکی: تو رستوران... به تو هم یه کلمه نگفت...
من: خب من یه بچه کوچیک دارم.. اونجا برام سخته.. لابد به خاطر همینه... فکر منو کرده...
یکی: نه اتفاقا یکی از بچه ها هم بچه کوچیک داشته و اونم رفته... تو چقدر دلت خوشه ها!!
من:

تو خیابون:
هواسرده دارم یخ میزنم هی داد میزنم: ونک... ونک...
یه ماشین میاد وامیسته میخوام سوار شم خانومی که بچه بغلشه و دوستش میدوئن... تا حالا کنار واستادن... فکر نمیکردم اصلا منتظر ماشین باشن...
اصلا تردید نمیکنم میذارم سوار شن... مرد جوانی کنارم ایستاده... پوزخند میزنه:
_ پس شما خانوم ها آدم ها رو خوب میشناسین!
من: ببخشید؟!
_ چرا گذاشتید حقتونو بخورن؟
من: حقم رو نخوردن... خودم خواستم...بچه کوچیک بغلش بود... خیلی سرده...
_ کنار واستادن گفت بذار یکی ماشین میگره... چون بچه بغلمه ما سوار میشیم و خندیدن!!
من:


تو میل باکسم:
ایملت رو خوندم.. من از کسی توقع ندارم.. چرا باید به من کمک مالی کنه... اونم به اندازه خودش گرفتاره... خدا کمک کرد جور شد... بهم گفت که چقدر مشکل یه هو پیش اومده براش... به هر حال من توقع نداشتم...
جوابم: چه مشکلی؟ دیوونه پول فرستاده براش آپارتمان خریدن!! تو چقدر دلت خوشه!! مشکل مالی؟ اونم اون؟!! ساده ای ها!
من:

 


تو خونه ام پشت تلفن:
یکی: بهت گفت چرا نمیاد تو جمع های فامیلی؟
من: آره بنده خدا... خیلی براش ناراحت شدم.. شوهرش مریضه... بچه ها هم که امتحان دارن...
یکی: دروغ میگه مثل چی!!.. با شوهرش مشکل دارن... لابد جدا شده...
من: چرا باید دروغ بگه.. همه میدونن چقدر شوهرش اذیت میکنه خب میگفت جدا شدم... ما با هم دوستیم...
یکی: برو بابا دلت خوشه.. چرا باید به تو راست بگه.. منکه میگم اینا همه اش بهونه اس...
من:


یکی: دیدی برای تولدش 80 تا مهمون دعوت کرده... اما تو رو نگفته.. اینقدر با هم دوست بودید.. بهت گفتم که آدم نیست... حالتم نپرسید..
من: من بچه کوچیک دارم.. مهمونی های اون همه اش دختر و پسرن... بچه دار دعوت نمیکنه... تازه همین چند وقت پیش زنگ زد بهم...
یکی: پس چرا دختر خاله ات رو دعوت کرده با دو تا بچه؟!
من:

 


وقتی اینا رو میشنوم... به خودم میگم خداروشکر که من خنگم... بذارید خنگ بمونم... بذارید فکر کنم همه آدم ها خوبن ... مگه اینکه خلافش ثابت بشه...
چقدر خوبه که من خنگم...

 

 

پ.ن: هیچکس مجبور نیست که به من محبت کنه.. اگه پشت و روتون یکی نیست، چرا وقت من رو هم میگیرید؟ من حتی به خانواده ام گفتم اگر من مُردم گله نکنید که چرا فلانی نیومد.. چرا سیاه نپوشید! چرا تسلیت نگفت... حالا که زنده ام که دیگه اصلا تحمل ریا رو ندارم... دوست دارم فکر کنم اگر کسی بهم میگه دوستم داره یا دوست داشته منو ببینه و نشده... راست بگه... جدن چرا؟! مگه مجبورید دروغ بگید؟!!


خاطره  |   سه شنبه یکم بهمن 1387  |   23:17 عسلی و عروسک هاش

این روزها هی دوستای گلم میان و سراغ عسلی رو میگیرن و گله میکنن که چرا از شیرین زبونی هاش چیزی نمینویسم... خب راستش من همیشه وقتی چیزی میگه که خوشم میاد فوری تو موبایلم یادداشت میکنم که یادم نره.. اما بعد که میخوام بیام اینجا بنویسم خیلی وقتا چون کوتاه و مختصر مینویسم یادم میره اینی که نوشتم یعنی چی؟!! و اصولا پیاده کردن اون جملات یه کمی برای تنبلی چون من! سخته... اما امروز اینکار رو انجام دادم.. راستی الان عسلی خیلی از "ر" ها و "ل" ها رو درست میگه اما اغلب جاشون رو برعکس میگه به همون دلیلی که بهتون گفتم! و اونجاهایی که چند تا "ر" گذاشتم ماله اینه که با شدت "ر" رو تلفظ میکنه به عبارت ادبیاتی! تشدید میذاره!!

و دیگه اینکه نمیدونم کدوم ها تکراریه و کدوم ها نیست امروز به خودم قول دادم بعد از اوکی شدن پست، گوشیمو خالی کنم که دیگه اشتباه نشه...

خب بازم من و عسلی جون:

تصویری که مشاهده میکنید عکس کیک تولد عروسک های خانوم خانوماست! خودش کم بود حالا من باید هرازگاهی برای عروسک هاشم تولد بگیرم! قلبونش بشم

تولد عروسک های عسلی

 

 

از بس به من گفته کی برف میاد و چرا نمیتونیم بریم برف بازی دیگه خودمم نمیدونم چی جوابشو بدم یه روز که تو تلوزیون داشت میگفت تو زاهدان برف اومده به من میگه:
_ مامان بریم زاهستان برف بازی؟
_ نمیشه گلم خیلی دوره
_ نه من دیده بودمش تو راهه شماله!!



یه روز من رو کاناپه دراز کشیده بودم با عصبانیت به من میگه:
_ پس من کجا بخوابم؟ لو سر بنده؟!!



یه روز که داشتم لباسش رو تنش میکردم یقه لباسش رو آورده بود روی دهنش و صداش رو هم عوض کرده بود:
_من بلوزم! بچه جون حلف بزن ببینم خفه شدی یا نه؟! میخوام بلات تو بانک سپررر جایزه باز کنم!

 

یه روز با هم خاله بازی میکردیم یه هو یه روبان رو که تهش هم پاپیون داشت رو برداشت و گفت مامان اینو وصل کنم به پشتت که دم هم داشته باشی. منم اومدم برای خودم کلاس بذارم گفتم:
_ مگه من پیشی ام یا روباهم که دم برام میذاری؟
_ نه مامان! تو اررراغی! (الاغی) تو میشی اییورر! (همون الاغه تو کارتون پو که به ته دمش یه پاپیون وصله)

 


یه روز که کاملا تو ژست علمی فرو رفته بود:
_ مامان من میدونم شکل از چی درست میشه. از نمک.
_ اونکه شوره دخترم...
_ پس از چی درست میشه؟
_از یه گیاه من هم ندیدم چجوریه...
_ آها میدونم خیاط ها درستش میکنن!!



یه روز که با دوستام دور هم بودیم و من دعواشون میردم که و چرا سر به سر بچه میذارن بهم میگه:
_ مامان شوخی اشتباهی گفت! داره سر به کلاهمون میذاره!

 

یه روز دستش به صفحه تلوزیون که روشن بود خورد:
_ دیدی چی شد؟ دست زدم بهش اکتررریسه شدم!!



یه روز حوالی ظهر هوس آش رشته کرد و هی اصرار و اصرار که بیا الان درست کن:
_ نمیشه دخترم خیلی طول میکشه.
_ خب مباتتش رو پزیده کن من قول میدم زود گرسنه ام نمیشه!



یه روز من مشغول آشپزی بودم و میشنیدم که داره موقع نقاشی با خودش حرف میزنه. متوجه شدم که موقع تراشیدن مدادش تراشش شکست. دیدم با نهایت احساس و اندوه بغلش کرده و بهش میگه:
_ چرا آخه مجبور شدی خودتو بشکونی؟



یه روز موقع بازی عروسک هاشو به دو قسمت تقسیم کرده بود بهش گفتم اینا چه فرقی دارن؟
_ اینا دخترن! اینا همکارن!!

 

یه روز که حسابی از دستم عصبانی شده بود: یه بلایی ازت دل بیالم! خودت بگی وای!
یه بار هم مثلا میخواست به شیوه بزرگتر ها منو تهدید کنه: یه آش بد مزه ای بلات بپزم!



یه روز دیدم یه ملافه رو هی روسرش بالا و پایین میکنه و به سختی باهاش کلنجار میره. ازش پرسیدم چیکار میکنی؟
_ دالم خودمو تشررریح میکنم که هستی لو بتلسونم!



برای اولین بار بادوم با پوست خریده بودم و حسابی خوشش اومده بود فرداش بهم میگه:
_ مامان از اون بادومه که تو صدف بود میخوام!



یه روز به من میگه: میدونی قطب شمال کجاست؟ خیلی دوره! نزدیکه انزلیه!! اینقدر دوره که از هوش بیهوش شدم!

 

یه آهنگی هست که خیلی دوست داره و نمیدونم کی میخونه اون روز دیدم زیر لب داره زمزمه میکنه و میخونه و میگه: خانومی خاطل(خاطر) خواه داله یه صولت ماه داله بدست مادلش! سخته ولی لاه داله!!

 

 

پ.ن: همانطور که قول داده بودم راجع به یکی دیگر از فیلم های اسکار مطلبی نوشته ام. فیلم Changeling یا بچه اشتباهی به کارگردانی کلینت ایستوود و بازی انجلینا جولی که برای بازی در این فیلم. نامزد دریافت اسکار امسال هم هست.اینجا بخوانید...

 

بعدن نوشت: دوستای گلی که وب ندارن دختر مهربون، ناشناس و دیوار عزیز... شمین خیلی عزیزم... ممنون بابت همه لطف هاتون...

و... راستی گوشه وبلاگم صدای عسلی هنوز هست که داستان میخونه ها....