تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   شنبه بیست و هشتم دی 1387  |   23:5 قدم نورسیده
گوبولی عزیزم اومدن فرشته کوچولوت.. پسملی گلت رو تبریک میگم

سایر دوستان عزیز، ببخشید راه ارتباطی دیگه ای نبود... امان از این مامان کوچولو ها...


خاطره  |   جمعه بیست و هفتم دی 1387  |   22:59 جاده انقلابی
 

 

جاده انقلابي سام مندس كيت وينسلت لئوناردو دي كاپريو

 

 

 

چند شب پیش فیلم جاده انقلابی Revolutionary Road به کارگردانی سام مندس را دیدم. کیت وینسلت و لئوناردو دی کاپریو نقش آفرینان اصلی فیلم هستند. فیلم گیرا و به یاد ماندنی بود و وادارم کرد برایش وقت بگذارم و مطلبی درموردش بنویسم.

من اغلب برای نوشتن نقد یکسری اطلاعات کلی را سرچ میکنم و به هیچ عنوان نقدی را نمیخوانم تا مبادا به ذهنم جهت بدهد و روی نوشته ام تاثیر بگذارد. اینبار هم همین کار را کردم. بعد از پایان متن وقتی برای انتخاب عکس و جملاتی برای نقل قول سرچ کردم متوجه شدم که تقریبا اغلب وبلاگ ها و سایت های فارسی حاوی یک یا دو متن هستند و همه از روی همدیگر نوشته اند! تا جاییکه حتی منبع اصلی هم گم شده است.

در ورد پرس وبی را خواندم که محمد نامی نویسنده اش بود و کلی خبرها و عکس های داغ سینمایی داشت. و جالب این است که راجع به این فیلم متنی درمورد اطلاعات کلی فیلم گذاشته است و خدا را شکر که نوشته این بخش به نقل از رادیو زمانه است و بعد چند جمله از خودش اضافه کرده است به این مضمون: در این فیلم دی کاپریو و وینسلت زوجی هستند که با نگرانی های زیاد و استرس فراوان با یکدیگر ازدواج می کنند. آنها به دنبال جایی راحت برای شروع دوباره میگردند و بنابر این به فرانسه نقل مکان می کنند. همین!

و جالب است بدانید که زوج فیلم در نهایت خونسردی و با عشق ازدواج میکنند و تمام ماجرای فیلم در کشمکش آن هاست برای مهاجرت به فرانسه که دست آخر نیز موفق نمیشوند.

حدس میزنم تمام این کارها برای بالابردن بازدید است. چرا که پرداختن به فیلم های روز که کاندید اسکار شده اند و یا مثل این فیلم در اولین مراحل اکران جوایزی چون گلدن گلاب را برده اند، باعث میشود که علاقمندان با سرچ نام فیلم و بازیگران به وبلاگ ها سر بزنند...

راستی اگر این دلیلش نیست چه چیزی وبلاگ نویسان را به اینکار ها وا میدارد. کپی و استفاده از مطالب دیگران و تظاهر به دیدن فیلم و نقد آن!  جدن چه چیز؟!!

دی کاپریو و وینسلت هر دو برای بازی در این فیلم نامزد جایزه اسکار شده اند. تا این لحظه من دو فیلم دیگر را دیده ام که در هر کدام یکی از رقبایشان به ایفای نقش پرداخته است. چنجلینگ و بنجامین باتون. در چنجلینگ آنجلینا جولی به خاطر نقش اول زن نامزد جایزه اسکار شده است و در بنجامین باتون براد پیت برای نقش اول مرد. هرچند حدس میزنم به خاطر جنجال تبلیغاتی انتخاب یک زن و شوهر برای گرفتن جوایز اسکار مناسب تر باشد، اما واقعا به عقیده من علی رغم بازی خوب آنجلینا کیت وینسلت بازی بهتری نسبت به او داشته است. نقد این فیلم را و البته نقد بازی جولی را در چند روز آینده خواهم گذاشت. در خوبی بازی براد پیت هم شکی نیست با این همه من فکر میکنم دی کاپریو بیش از اندازه در این فیلم از وجودش مایه گذاشته است و استحقاق بیشتری برای ربودن این جایزه دارد. با این همه باید بازی سایر رقبا را هم دید... که هرکدام برای خودشان ستاره هایی هستند...

نقد مرا در مورد فیلم زیبای جاده انقلاب در اینجا بخوانید.


خاطره  |   جمعه بیست و هفتم دی 1387  |   13:32 سیاه یا سفید؟!!

پست قبلی را در جواب دوستانی نوشتم که عمومی یا خصوصی سوال هایی پرسیده بودند. این که این روزها بیشتر از همیشه از پدر عسلی عصبانی هستم و بلاتکلیفی آزارم میدهد، باعث نمیشود آنقدر منصف نباشم که نگویم من هم بی تردید در این قضیه بی تقصیر نبوده ام. چه کسی میتواند بگوید در یک دعوا کاملا بی تقصیر است؟!! همیشه طرفین دعوا هرکدام بخشی از تقصیر را دارند حالا یک طرف کمتر و یک طرف خیلی بیشتر. برایم خیلی خیلی خوشایند است که همیشه آنقدر منصفانه برخورد کرده ام که به خودش یا حتی خانواده اش گفته ام: خوشبینانه ترین حالتش این است که من رگ خواب تو را بدست نیاوردم و نفهمیدم تو را چطور میشود دوست داشت که سراغ دیگری نروی...
من هم مثل خیلی از شما از انتقاد شنیدن خوشم نمی آید و از مورد قضاوت قرار گرفتن بیزارم. با محکوم شدن موضع میگیرم و به راحتی ضعف هایم را نمیپذیرم. (کدام یک از شما میتواند به جرات و با قاطعیت بگوید که اینطور نیست؟!) اما آنقدر جرات و جسارت دارم که اگر روزی به دوستی اعتراض کنم نام خودم را بنویسم.

خیلی از دوستانی که الان این سطور را میخوانند شاید از رک گویی من و اینکه در کامنت هایم دعوایشان کرده ام ناراحت هم شده باشند. (همین جا ببخشید)
من میدانم شما هم میدانید که کسی، وب روزمره گی های مرا تصادفا نمیخواند و تویی که برای من کامنت میگذاری و شهامت نوشتن نام واقعیت را نداری بهتر است برای پست های دیگرم هم نظر ندهی.

 فقط یکی از آقایانی که برایم کامنت تهدید آمیز و ناسزا و انتقاد و ... گذاشته اند جرات کرده و با نام خودش انتقاد کرده (میدانی تو را میگویم و ممنون و اصلا منکر حرفی که میزنی نیستم) و این نشان میدهد که هیچکدامتان به خودتان حق نداده اید و به اندازه کافی ایمان داشته اید که دفاعتان از همسر من بیخود و بیجا بوده است وگرنه آدمی که حرف حق میزند مانند دزد ها پنهانی وارد نمیشود...


به هر حال بزدل های کامنت گذار! منتظرم ببینم شما چطور انتقاد را می پذیرید!


خاطره  |   پنجشنبه بیست و ششم دی 1387  |   13:44 بگذار آنجه از دست رفتنی است از دست برود!*

 

وقتی چیزی را میخواهی... یا کسی را دوست داری... عاشقانه و زیاد... برایت مهم میشود. رسیدن و دست یافتن میشود همه ی آمال و آرزویت...

وقتی به دستش آوردی اگر واقعا عاشق بوده باشی هی فکر میکنی که چطور نگهش داری... من سال ها برای به دست آوردن و نگه داشتن چیزی تلاش کردم که فکر میکردم ارزشش را دارد. نا مهربانی و خیانت دیدم و بارها تحقیر شدم... اما با چنگ و دندان چیزی را که اسمش را زندگی گذاشته بودم نگهداشتم... کم هم نبود.. هشت سال با اتفاقی جنگیدم که همان سال اول باید رخ میداد. شاید بچه بودم و کم سن و سال ... شاید هم واقعا عاشق بودم... اما شک نیست که این ترس از دست دادن بود که مرا وا میداشت بیشتر کوتاه بیایم... آن سال ها من دیگر من نبودم. وقتی سلیقه غذایی و پوشاکی و حتی فکرت تابع دیگری شود، بی هویت شده ای...
ولی روزی میرسد که میبینی اتفاق افتاده است و تو همه چیز را از دست داده ای. شاید اگر او مرا ترک نمیکرد من تا آخر عمر توان اینکار را پیدا نمیکردم و هنوز داشتم برای ذره ای محبت و توجه گدایی میکردم.. اما خدا خواست و او مرا و دخترش را به خاطر زن دیگری ترک کرد. در کمال خونسردی به من حق انتخاب داد و گفت که نمیتواند آن زن را ترک کند.

شاید اگر اینقدر رک نبود... شاید اگر مثل همه این سال ها به دورغ میگفت که من اشتباه کرده ام... پای کسی درمیان نیست... مرا دوست دارد و... من بازهم خر شده بودم و الان داشتم نذر میکردم که تعطیلات خانه بماند یا شب ها زود تر از 12 به خانه بیاید... یا با من حرف بزند! (چه زندگی گندی داشتم ها خودمونیم!!) ولی به لطف خدا این دفعه آخر این ها را نگفت و من چقدر غصه خوردم و گریه کردم و فکر کردم کاش اینطور نشده بود... اما روزها گذشت.. من و دخترم تنها زندگی کردیم... من گریه کردم و غصه خوردم ... نه اینکه ناگهانی و یک روزه... اما کم کم برایم کم رنگ شد... کم کم اشکم خشک شد و غصه ام تمام شد...
بلند شدم و ادامه دادم... در محیط جدیدی کار گرفتم و دوستان تازه ای پیدا کردم...
حالا بعد از دو سال و چند ماه تنهایی میدانم که هرگز به آن جهنم برنمیگردم... حالا میدانم که باید برای کسی بمیری که برایت تب کند! حالا میدانم که دوست داشتن باید دو طرفه باشد و زندگی زناشویی علاوه بر عشق، درک و تعهد و وفاداری میخواهد.
حالا میدانم که او هرگز عوض نخواهد شد. چه پای زنی در میان باشد و چه نباشد. مرد خودخواه و بد دهن و عصبی که همیشه تحملش میکردم نه لیاقت عشق که لیاقت آن تحمل را هم ندارد.
این ها را گفتم تا بدانید راه برگشتی نمانده است. او هم قصد برگشتن ندارد تمام این بازی ها برای ندادن مهریه و حضانت بچه است... همین. عشقی در میان نیست. روزی اگر میشنیدم که پیغام داده است: من قصد ازدواج با کسی را ندارم و اگر داشته باشم بعد از ده سال باز هم خاطره را انتخاب میکنم! دلم ضعف میرفت! و سرم گیج میرفت! و پایم میلرزید اما الان میدانم که اگر هدفی جز فریب داشته باشد چیزی نیست جز اینکه خودش هم به این نتیجه رسیده است که فقط یکنفر میتواند در نهایت فلاکت و حقارت عشق بورزد و بدی ها را نادیده بگیرد...
تا زمانی که چیزی را از دست نداده ای ترس از دست دادنش جلوی درست فکر کردنت را میگیرد ولی وقتی از دستش دادی تازه چشمهایت باز میشود و میتوانی بفهمی که ارزش آنهمه جنگیدن را داشته یا نه... بزرگترین اشتباه او هم این بود که گذاشت من طعم زندگی بدون او را بچشم... و حالا میفهمم که زندگی یعنی چه؟ که آرامش یعنی چه...
 وبلاگ نویس که شدم، خواسته و ناخواسته دلمشغولی هایم را تقسیم کردم و سبک شدم... سبک شدم... نه آنقدر که پرواز کنم اما... خدا را چه دیدی شاید هم یک روز پرواز کردم...
برای پرنده ای که بالهایش را از بیخ کنده اند... پر در آوردن هم خودش کلی است... مگرنه؟

 

پ.ن: توضیحات کافی بود؟!! کامنت گذاران خصوصی و عمومی عزیز!!؟

*نادر ابراهیمی: بار دیگر شهری که دوست میداشتم


خاطره  |   سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  |   12:27 روزهای سگی!!

خیلی بده که من بیام اینجا و بنویسم هیچ اتفاقی نمی افته!! اما خب وقتی نمی افته دروغ بگم؟

حالا گیرم که مراسم سالگر فوت شوهر خاله ام بوده باشه و کل فامیل رو یه جا دیده باشم...

گیرم اونجا یه نفر رو دیدم و یه چیزی بهم گفته که شاخ در آوردم!

گیرم که چند روز باشه که مهمون داشته باشم و حسابی سرم شلوغ باشه...

گیرم یه دوستی رو بعد از شونصد سال!! دوری پیدا کرده باشم و کلی ذوق زده باشم...

گیرم برای آینده ام یه طرح هایی ریخته باشم...

گیرم بابای عسلی بعد از اینهمه مذاکره و قرار و مدار... باز بشینه بگه با طلاق موافق نیستم!! (گاهی فکر میکنم میشه کسی رو که در یک اقدام آنی آدمی رو میکشه درک کرد!)

 گیرم یه داستان کوتاه تازه نوشته باشم...

گیرم با یکی بد زده باشیم به تیپ و تاپ هم و کلی از خجالت هم دراومده باشیم!!

گیرم یه نفر عاشقم شده باشه!! (هنوز دیوونه پیدا میشه)

گیرم یه همسایه دیوونه داشته باشم که هی میاد مزاحم آرامشمون میشه و از همه چی ایراد میگیره...

...

 

خب که چی؟ همه اینا حتی یه دلیل واسه زنده بودن نیست. چه برسه واسه تعریف کردن...

متوجه که هستید از اون روزهای سگی منه!!


خاطره  |   چهارشنبه هجدهم دی 1387  |   23:22 عاشورا در محله ما...
هر وقت هوای کربـــلا میگیریم

هر چند شکسته ایم پا میگیریم

یک عمــــر به راهتان نرفتیم اما

 10روز برایتـان عــــــزا میگیریـم

 

عاشورا1

 

عاشورا2

  
 عاشورا3 
 
عاشورا4


عاشورا6


عاشورا6

 
عاشورا7


عاشورا8 

 

 عاشورا9

عاشورا10

 

از چند روز قبل به عسلی قول داده بودم میبرمش جایی که هم دسته های عزاداری رو تماشا کنه و هم مثل پارسال ببینه که خیمه ها رو آتیش میزنن... صبح عاشورا هستی رو هم بردیم و رفتیم بیرون. حالا دیگه مگه میشد این دو تا رو آورد خونه! فکر میکردم به خاطر گشنگی و تشنگی میان خونه که اونم اونقدر نذری بهشون تعارف میکردن که عسلی به من میگه: مامان چقدل بهمون چیز میز میدن!!

از شیر کاکائو و ساندیس و کیک یزدی و شربت و شیر پاکتی روزانه!! تا چای و شربت و حلوا و خرمای همیشگی. خلاصه برگشتنی با دعوا و تروخدا! من بمیرم! خسته شدم! اومدیم خونه!!

البته ناگفته نماند که ما همین دو تا کوچه پایین تر رفته بودیم و این تصاویر همه اش به همان محدوده خانه مربوط میشود!!

میخواستم این عکس ها رو مرتب کنم تا به اون عکس نماز ظهر عاشورا ختم بشه... نشد... خوابم میاد!! شما ببخشید!

 

 

پ.ن: راستی "نجوای عاشورایی" مجید مجیدی را دیدید این چند روزه؟ جای خوشحالی دارد که بلاخره یک نفر به فکرش رسید که فقط به  رفتن داخل یک مسجد و حسینیه و تصویر گرفتن با یک دوربین روی دوش اکتفا نکند...

کارگردانی مجیدی که قطعا حرفه ای است اما طراحی صحنه  و ترکیب بندی ها عالی بود... فیلمبرداری و صدا برداری خوب... و حتی کارگردان تلوزیونی هم کارش را بلد بود! خب عجیب نیست!؟ بله عجیب است! و جای خوشحالیست البته...


خاطره  |   پنجشنبه دوازدهم دی 1387  |   12:36 حباب

حباب بازی

 "گفته ام برات يا نگفته ام

تازه شعري عاشقانه گفته ام

شعر تازه اي براي چشم تو

نغز و ناب و جاودانه گفته ام

قصه دراز گيسوي تو را

مو به مو براي شانه گفته ام                               

استعاره ايست از بلوغ تو                                                                                        

هر كجا كه از جوانه گفته ام

از تو با بهانه هاي مختلف

پيش مردم زمانه گفته ام

از تو در غزل ، ترانه ، مثنوي

هر كجا ، به هر بهانه گفته ام

بعد چند سال دلشكستگي

باز شعر عاشقانه گفته ام ........... "*

 


 

 

گفته ام برات عزیزکم...

که وقتی تو برای گرفتن این حباب ها بالا و پایین میپری...

و بلند بلند میخندی...

برای من عاشقانه ترین لحظه ی زندگیم است؟!

 

 

*شادروان قیصر امین پور

 


خاطره  |   سه شنبه دهم دی 1387  |   13:19 جنگ برای هیچ!

حامد عزیز نوشته: "می دانم، شاید زیاد دل خوشی از کسانی که چنین چیزهایی می نویسند نداری، شاید به نظرت مساله لوث شده است، شاید دوست نداری طعم پست هایت تلخ باشد، اما لحظه ای به کودکان در خون غلتیده غزه بیاندیش و فقط یک جمله فقط برای انسانیت بنویس...

...فقط به خاطر اینکه وقتی در وجدانت را می گشایی، با یک حساب دو دو تا متوجه میشوی که قضیه بسیار اسفبار و غیر انسانیست، فقط به خاطر انسانیت، جمله ای در وبلاگت بنویس..."

همه ی آنچه نوشته ای را قبول دارم... به خاطر مسلمان بودنشان نه.. به خاطر انسان بودنشان... خوب که نگاه کنی، فرقی نمیکند... جنگ های داخلی آفریقایی ها را دیده ای؟ چطور سیاه ها هم دیگه را تکه پاره میکنند؟ چطور زن ها و بچه ها را به فجیع ترین شکلی میکشند؟ فرقی نمیکند... برای آن ها هم دلم میگیرد... جنگ های داخلی روس ها... قتل های زنجیره ای آمریکا... دزدیدن و شکنجه زنان و کودکان بیگناه... مگر فرقی میکند سفید  باشند یا سیاه و یا زرد و سرخ؟ میتوانی بگویی کودکان غزه از کودکان خیابان های ما که در سرما هنوز سر چهار راه ها برای فروش چند بسته شکلات التماس میکنند بیشتر سردشان است؟ یا کودکی که به دست یک پدر دیوانه به فجیع ترین شکلی زجر کش میشود فقط به این دلیل که قانون ما به پدر این اجازه را داده است، فکر میکنی لحظه آخر آن کودک کمتر میترسد... یا کودکان غزه روحشان لطیف تر است؟

این مطلب اشکان را هم بخوانید... من حتی یک کلمه در رادیو و تلوزیون های خودمان نشنیدم... راستی آن ۱۶ سرباز بیگناه هموطن ... موقع شکنجه و مرگ دردشان نمیگرفته است؟! یا از نظر انسانی در خور حتی یک تسلیت یا یک خبر ساده نبودند؟

دیشب دو کودک را در غزه نشان میداد... یکی از آنها پسر بچه ای نهایتا ۳ ساله بود...در سردخانه یا بیمارستان.. نمیدانم.. که از ورود ناگهانی مردم و الله و اکبر گفتنشان ترسیده بود... و دوربین تا چند سانتی متری صورتش رفت تا جیغ و وحشت او را بهتر ببینیم... دلم میخواست آنجا بودم و میتوانستم بغلش کنم و به آن فیلمبردار کثیف و مردانی که به خاطر مقاصد سیاسی کودک وحشتزده را به آغوش نمیکشند تا تصویرش بیشتر دل دنیا را بلرزاند فحش بدهم و بگویم تمامش کنید...

من هم دلم برایشان میسوزد... نه امروز... خوب به خاطر دارم... هنوز به مدرسه نمیرفتم... گمان میکنم ۶ سالم بود... یکبار تصادفا از تلوزیون تصاویر جنگ فلسطینی ها را دیدم... یادم نیست چه بود... هرچه بود کتک بود و شکنجه و آزار... اولین بار بود که چنین صحنه هایی را میدیدم و حس شوکه شدن، ترس و دلسوزی که داشتم خوب در ذهنم مانده است... مهمان بودیم... موقع برگشتن به خانه... در تاریکی اتومبیل... در سکوت ایستاده بودم وسط و خیره به جلو نگاه میکردم و در ذهنم میگفتم: "خدایا چرا نجاتشون نمیدی؟ اگر من کارهای خوب بکنم ... اگر قول بدم شیطونی نکنم... میشه نجاتشون بدی؟"

و خب خدانجاتشان نداد... از آن روزها سالهای زیادی گذشته است... و من هنوز دلم برایشان میسوزد... اما میدانم که آنها قربانی هستند... قربانی حرص و طمع... قربانی بازی حاکمان که هیچ وقت در این جنگ ها صدمه نمیبینند...

فکر میکنید اگر دست پنهان کشور های طمع کار به ظاهر دوست نبود... بعد از هزار بار سر میز مذاکره نشستن... آیا آنها به توافق نمیرسیدند؟ کمی از زمینشان را از دست میدادند... ولی به صلح میرسیدند... حالا مشغول بازسازی بودند و بعد کم کم میشدند دو کشور همسایه مثل خیلی کشور های دیگر... گیرم این وسط یکی بیشتر از حقش زمین برداشته باشد... گیرم آن مسجد را آن ها برمیداشتند... واقعا اینقدر مهم است؟

من میگویم مهم نیست... و خدا میداند چند نفر از شما مخالف باشد... من میگویم حتی ارزش آن اشک ها و آن وحشت پسر کوچکی که دیشب دیده ام ندارد... چه برسد به یک قرن کشته های بیگناه....

بله خیلی ... خیلی اسفبار و غیر انسانیت... خیلی...

کاش میشد کاری کرد...

 

 

پ.ن یا بعدن نوشت: جدن خوتان را زده اید به آن راه یا واقعا متوجه منظور من نشده اید؟! من گفته ام کار اسراییل خوب است؟ یا گفته ام که مثلا اشکالی ندارد؟ یا حتی یکی از این آدم کشی ها را یک نفرشان را... تایید کرده ام؟!!! جدن از نوشته من این را استنباط کرده اید؟ آدم های متعصب! که از عقل و خردتان استفاده نمیکنید!! متاسفم...

من گفتم و هنوز میگویم... این بدبخت ها خیلی پیش از این، میتوانستند از دست اسراییل کثیف رها شوند. مثل این است که گرگی در حال دریدن گوسفند ها باشد. ما آنسوی پرچین فقط نگاه میکنیم... گرگ میگوید اگر این ها بروند آن گوشه زندگی کنند من بقیه شان را زنده میگذارم... همه فریاد میکشند... نه بخور!! همه را بکش!! ما نمیرویم آن گوشه!! خب که چه؟!! چند قرن میخواهند مبارزه کنند؟ گوسفند بیگناه کجا و دندان تیز و قدرت گرگ کجا؟ و آن وقت من داد بزنم که هی گوسفند ها بروید آن گوشه تا باقیتان زندگی کنید... و معلوم است... آدم های کور و متعصبی مثل شما باید فریاد بزنید که انسانیت مرده!! گوسفندها بروید زیر دندان گرگ! و بعد جنگ سرد، که تو خود فروخته ای!! تو نمیفهمی! موضوع زمین و مسجد نیست! اسراییل بد است!!

خب معلوم است که اسراییل بد است... خنده دار است! پس فکر میکردید خوب است؟!!!



خاطره  |   یکشنبه هشتم دی 1387  |   10:54 تسلیت...

شهلای عزیز...

درگذشت مادر مهربونتون رو تسلیت میگم.. تو اینجور مواقع هیچوقت نفهمیدم که باید چی بگم و چیکار کنم.. چون اندوه از دست دادن عزیز چیزی نیست که با کلمات تسکین پیدا کنه...

اسفندیار و کتایون عزیز و پدر گلم... به شما هم تسلیت میگم... امیدوارم خداوند روحش رو قرین آرامش و رحمت کنه...


خاطره  |   شنبه هفتم دی 1387  |   13:24 باز هم سپاس

دیروز با عسلی راجع به دوستانش در مهد حرف میزدیم که به من گفت: مامان تو مهدمون یه پسله هست که اسمش اشکانه. همه اش آب دهنش میاد! من دوست ندارم!

اون لحظه متوجه نشدم منظورش کیه. بهش گفتم خب مامان نی نی کوچولو ها آب دهنشون میاد...

بهم گفت: نه مامان بزلگه!

یه هو یادم افتاد... دلم هرری ریخت پایین. یادم اومد اولین بار کی دیدمش... پارسال، یه بار که رفته بودم مهد و تو دفتر مدیر حرف میزدیم. پسر کوچولویی رو آوردن که حاضر بشه برای رفتن. خوشگل. با چشم و ابروی مشکی، سر وضع مرتب و شیک. اول متوجه نشدم. حتی سربه سرش هم گذاشتم. وقتی مامانش اومد و خواست بلندش کنه... دیدم که نمیتونه راه بره و سرش رو صاف نگه داره...  اونقدر شوکه شدم که وقتی رفتن خود مدیر بلافاصله برام توضیح داد. و قسمت درناکش اینجاست:

بهم گفت که اشکان کاملا بچه سالمی بوده ولی همون سال های اول تب میکنه و مریض میشه. بیمارستان بستری میشه و پرسنل احمق بیمارستان متوجه نمیشن تب بچه بالاست. تشنج میکنه و این تشنج بخشی از مغزش رو از بین میبره...

خدا میدونه چقدر روم تاثیر گذاشت. چون من تشنج بچه دختر خاله ام رو دیده بودم. همیشه وقتی عسلی مریض میشه و تب میکنه واقعا میترسم. شب هایی که تب داشته باشه. عملا تا صبح بیدارم. از ترس اینکه مبادا تبش بالا بره...

دیروز برای عسلی توضیح دادم که اشکان مریضه و درسته که بزرگه اما دست خودش نیست که آب دهنش میاد. اونوقت اونم برام توضیح داد که راه هم نمیتونه بره. باید یه نفر بلندش کنه. وقتی تعریف میکرد و می گفتم که به اینجور بچه ها باید کمک کرد، خیلی سخت بود که جلوی گریه کردنم رو بگیرم...

به این فکر میکنم که شاید مامان اشکان وقتی بچه اش رو بستری کرده.. به خودش گفته.. دیگه جاش امنه... اونا خوبش میکنن... خبر نداشته که حتی یه کنترل ساده رو تب بچه ندارن...

حالا شما مامان های عزیز... یا اون دوست جونا که دارید مامان میشید با توام میدونی که 

مریضی برای همه بچه ها هست. هرچقدر هم مراقب باشید. و سرماخوردگی و تب متداولترین نوعشه... پس تب کوچولوهاتونو جدی بگیرید. به هر دلیلی که هست... باید حواستون باشه که چقدر خطرناکه...

خدایا شکرت...

ممون بابت عسلی...

هرچند گاهی از شیطنت هاش اشکم در میاد... هرچند خیلی وقت ها خرابکاری هایی میکنه که بی اندازه عصبانی میشم... اما... ممنون که سالمه... باهوشه... مهربونه... و البته از نظر من، خوشگل ترین بچه دنیاست!

میبینی... هر چقدر تشکر کنم کمه...

 

 

پ.ن: محرم می آید. نمیدانم چرا این سال ها، برعکس سال های کودکی، دسته عزادارن برایم جنبه تزیینی دارد! و هیچ غمی در عزاداری هایشان نمیبینم. عزاداری های تلوزیونی که کاملا نمایش است و بس!!


خاطره  |   یکشنبه یکم دی 1387  |   19:2 سپاس...

دوستای گلم سلام...

شب یلدا چطور بود؟ خوش گذشت...

برای من هم... ای... گذشت! مثل هر سال دورمون شلوغ نبود... اما بد هم نبود... برای بچه ها خیلی خوش آیند بود. چون ما هر سال به این مناسبت براشون کادو میگیریم و میگیم که ننه سرما آورده! اونا هم هی منتظر ننه سرما میشن که هدیه بیاره براشون... از صبح شمارش معکوسشون شروع شده بود و حسابی ذوق داشتن... هستی به من میگه: خاله ما که شومینه نداریم ننه سرما از دودکش بیاد تو و کادوهامونو بزاره بره! (نیست بابا نوئل از تو دودکش میاد!!) خب راستش من هم جواب فیلسوفانه کارشناسانه ای دادم! گفتم عزیزم ننه سرما از تو کانال کولر میاد!! خب اینجوری هر خونه دیگه ای هم بریم دیگه تا ابد! سوال و جواب پیش نمیاد! چون به لطف خدا همه خونه ها کانال کولر دارن!!

صبح که بچه ها مهد بودن رفتیم خرید و بعد من رفتم خونه اسباب بازی ها رو کادو کردم و میز رو چیدم و خونه رو یه جوری که بچه ها خوششون بیاد تزیین کردم و تا شب خونه مهتاب بودیم و حوالی ۷ رفتیم خونه ما...

دیگه فکرشو بکنید دو تا شون چقدر ذوق زده شده بودن...

این عکس رو ظهر گرفتم... موقعی که بچه ها نبودن... واسه همین خوردنی های قرمز مخصوص شب یلدا هنوز تو یخچاله!!

 

کادو های شب یلدا

 

و اما...

اما فال امسالم! خب راستش شدیدا خورد تو ذوقم... یه جورایی نا امید کننده است... اگر کسی تعبیر دیگه ای داره از این فال بهم بگه!!

دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دري بود

منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آري چه کنم دولت دور قمري بود

عذري بنه اي دل که تو درويشي و او را
در مملکت حسن سر تاجوري بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقي همه بي‌حاصلي و بي‌خبري بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذري بود

خود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود

 

هرچند گمونم خدا خواسته یه تذکری بهم بده... چون این روزها در انجام وظایفم سهل انگار شدم...

ببخشید خداجون... این جا دارم جلوی همه ی این بنده هات میگم که یه وقت فکر نکنی ناسپاسم:

 

نهایت سپاس و ستایش مرا بپذیر... و کوتاهی های مرا ببخش...

من راضیم... و خوشحال... و خوشبخت...

همه اش به خاطر لطف توست...

به خاطر داده هایت که نعمت است...

و به خاطر نداده هایت که حکمت است... (هرچند حکمت خیلی هایش را ندانم)

شکر...

سپاس...

 

 

پ.ن: اون اتفاق خوبه هنوز نیافتاده... به محض رویت!! میام مژده میدم و تعریف میکنم... شما دعا کنید...