تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387  |   18:37 بدون شرح!

 

 

داماد ترسو

 

بیچاره بچه اش!

 

خب هیچ ربطی به هم ندارن... میدونم... به خاطر این بود که تو این چند روز تعطیلی گذرتون اینوری افتاد لبخند بزنید! همین!

ما هم خوبیم... پدر عسلی چند روز پیش اومده بود دنبالش و باهم رفتن گردش و اینا. وقتی اومدن خونه دیدم براش فیلم اسپایدر من یک رو خریده... بلافاصله نشست به تماشا و از اون روز تا حالا شونصد بار دیدتش! امروز که با دختر خاله اش تماشا میکردن یه بحث علمی فلسفی زیستی و ... راه انداخته بودن من باب این که: اگه بشه یه عنکبوتی مالو گاز بگیله.. ما هم اسپایدل من میشیم میتونیم از دیوار بلیم بالا.. بلیم لو سفق(سقف)!!


خاطره  |   یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  |   17:51 بهونه ...

عید قربان اومد و رفت...

عید غدیر هم میاد و میره...

چند شب بعدش هم شب یلداست...

بهونه پشت بهونه...

بهونه برای اینکه با هم باشیم... برای اینکه همدیگه رو خوشحال کنیم...

این یه حقیقته که امروزه از دید و بازدید های قدیم ها خبری نیست... اون رفت و آمد ها و شب نشینی ها یه جورایی داره منقرض میشه!

نمیدونم بگم به خاطر اوضاع بد اقتصادیه... یا اینکه از نظر روانی مردم تمایل به دوری و تنهایی پیدا کردن... یا اینکه بعد مسافتی و کمبود وقت واقعا باعثه این دوری هاست...

و شاید همه این ها... به هر حال من خودم هم آدم پر سر و صدا و اهل شلوغ بازی و رفت و آمد نیستم... متاسفانه یا خوشبختانه کمی سرد، کم حرف و منزوی و گوشه گیرم. (گفتم کمی! سو استفاده نکنید!)

اما خیلی دوست دارم به بهانه های قشنگ اینچنینی دورم شلوغ باشه... مهمان باشم یا مهمان داشته باشم و خلاصه تنهایی بیشتر از همیشه روزهای عید و تعطیلات و جشن خودش را به رخم میکشد...

حالا مهمان دارم و عید غدیر هم... و شب یلدا هم...

اگر نتونستم سر بزنم... شما ببخشید...

آخ بدجوری منتظر شب یلدام...

شب طولانی شعر و غزل...

فال حافظ...

اعتقاد دارم بهش... سفت و سخت... خصوصا همین شب ... پست پارسالم رو یادتون هست... فال شب یلدا...

امسال هم حتما پست ویژه دارم...

 

 

 

پ.ن: یه خبر خوب... منتظر یه خبر خوبم... گمونم داره اون اتفاقی که این سال ها منتظرش بودم میافته... برام دعا کنید...

رهایی...

سحر نزدیک است...

 

 

 

 


خاطره  |   دوشنبه هجدهم آذر 1387  |   12:47 گزارش امروز!

5 تا متولد پاییز

 

خب امروز جشن تولد بچه های متولد پاییز بود تو مهد عسلی جون...

صبح پدرش اومد دنبالمون و با هم رفتیم مهد. حوالی نه و نیم رسیدیم و بقیه اش سر جمع میشه جیغ و داد بچه ها و داد و بیداد عکاس و بچه هایی که گوش نمیدن و مادرا و مربی هایی که سعی !! میکنن!!

نوبت عسلی که شد به عکاسه گفتم یه دونه با پدرش و یه دونه با من... پدرش نشست و عکس گرفت.. حالا جلوی شونصد نفر آدم هی اصرار و اصرار که یه دونه سه تایی بندازید... هی من و پدرش خودمونو میزنیم به اون راه... هی من میگم نمیخواد.. دو تایی میخوام... اما این عکاس جماعت که لبخندت و نگاهتو کنترل میکنه، مگه میشه دو تا سه تاش به کرسی نشینه!! حالا جالب اینجاست که مدیر مهد و مربی عسلی هی به من نگاه میکردن و دلداریم میدادن!! موقعیت دشوار و جان به لب رساننده ای بود تا عکس گرفتیم...

اما...

اما بعدش یه اتفاق باحال افتاد... یه هو یه آقای بانمکی از در وارد شد با یه کیبورد غول پیکر... همه براش دست زدن و وقتی سرجاش مسلط شد، مهمونی تازه شروع شد!

درست یا غلط همه میهمونی های ما و صد البته عروسی ها قاطیه و خب همیشه ارکستر های این مجالس متفاوتن. من از ارکستر های کوچیک خونه گی تا ارکستر های بزرگ چند نفره و دی جی های معروف و مجهز رو دیدم و کلی باهاشون کیف کردم... اما... این عمو شهاب که میبیند دست زده به کمرش! محشر بود... از لحظه ای که شروع کرد دیگه هیچ بچه ای به غیر از اون به هیچی نگاه نمیکرد! حتی این عسلی که هی میگفتم یه دقیقه اینوری نگاه کن عکستو بگیرم!! دقیقا میدونست مهمونی بچه گونه یعنی چی؟ چنان فضا رو قشنگ و پر از شور و هیجان کودکانه کرده بود که واقعا حس کردم بزرگتر ها هم دارن حال میکنن... ایده های قشنگ برای تشویق بچه ها... مسابقه های کوچلوی وسط جشن... مثلا آخر مهمونی به بچه هایی که تولدشون بود گفت کیک رو ببوسن... از همه مهمتر بازی ها و ترانه های کودکانه تلوزیونی رو اونقدر خوب اجرا میکرد که عسلی با اینکه اغلب قاطی نمیشه به شدت خوشش اومده بود و همصداش میشد.  من که شیفته اش شده بودم!! 

مثلا تو این تصویر به همه گفت که یه دست به سر یه دست به کمر قر بدن... خب معلومه همه بچه ها هم با نهایت شادی قر میدادن!

 قر دادن بچه ها

 

 

پ.ن: نداریم! سوال نفرمایید!!

 


خاطره  |   یکشنبه هفدهم آذر 1387  |   9:36 ناگهان چقدر زود دیر میشود...

 

ماشاا...

 

کی فکرشو میکرد؟!

نگاه کنید این وروجک چه زود داره بزرگ میشه... چند روز پیش تصمیم گرفتم لباس های قدیمی رو مرتب کنم و اون هایی رو که دیگه نمی پوشم بندازم دور. معمولا از هر رده سنی عسلی، چند تیکه لباس نگه داشتم... اونایی که خودم دوستشون داشتم و یا اون هایی که خیلی بهش میومده... لابلای لباس ها این سرهمی رو دیدم. هنوز یه سالش نشده بود که خریدمش... وقتی میپوشید اینقدر بانمک میشد که نگو... وقتی تو دستم گرفته بودم و نگاش میکردم.. باورم نمیشد که اینقدر کوچولو بوده... شلوار پیش بندی امسالش و گذاشتم کنارش... ماشاا...

دیگه...

این روزها...همه اش کمبود خواب دارم.. به خاطر مهد عسلي عملا بعد از ساعت هفت هي غلت ميخورم و نگرانم که ديرش نشه... آخرش ده دقيقه يه رب مونده به هشت بلند ميشم و ميرم که براش صبحانه درست کنم و ظرف تغذيه اش رو ببندم و کوله اش رو مرتب کنم... گاهي خودش بيدار ميشه و ميدوه مياد پيشم... گاهي هم صدام میکنه تا برم بغلش کنم و بیارمش... موضوع اینه که یه جورایی استرس دارم...

راستی یادم رفت بهتون بگم طفلک عسلی از دست خاله اش درست حرف زدنش رو گم کرده. خاله جونش لطف می کرد و اینقدر به این بچه من گیر میداد که چرا  به "ر"می گی  "ل"!! هی بهش گفتم ولش کن. خودش کم کم یاد میگیره. میگفت نه تو اشتباه میگه خوشت میاد اصلاحش نمیکنی... خلاصه هی بحث میکردیم... حالا فکر میکنید چه بلایی سر این طفلک من اومده؟

بچه گم کرده که چی درستش "ل" و چی رو باید "ر" بگه... مثلا رفته به خاله اش گفته: خاله هستی زد تو کررره ام!! به "ر" تشدید هم میده! بچه فکر کرده چون کله "ل" داره پس باید لام اون هم بشه "ر".  تو مهمونی هم داشتیم آلبوم عکس نگاه میکردیم به ژوپی و آناهیتا عکس تولدش رو نشون داده میگه: خاله ببین اینجا توررردمه!! (تولدمه) همه خندیدن و تازه بچه ام کلی خجالت کشید...

حالا هی به اینا میگم گیر ندید به حرف زدن این بچه... خودش یاد میگره...

و اما...

در راستای طرح خداشناسی من و عسلی! اتفاقات جالبی افتاده... البته نمیتونم همه اش رو بگم چون خیلی مفصله... اما جالبترینش اینه که این عسلی جون من که همیشه وقتی جانماز منو میدید سگرمه هاش میرفت تو هم که نه! نماز نخون! پس من با کی حرف بزنم... دیروز دم غروبی که اذان پخش میشد. من جارو برقی میکشیدم. بدو بدو اومده به من میگه: مامان زود باش نماز شلوع میشه ها...

گفتم باشه کار دارم تموم شد میام. رفت و بعد از چند دقیقه وقتی تو تلوزیون دیده بود همه نماز میخونن اومده به من میگه: دیدی! نیومدی همه خوندن تمومش کلدن!! حالا میخوای چیکال کنی با خدا که اینهمه دوست داله؟؟!!

فردا با چند تا از بچه های متولد پاییز یه تولد براش تو مهد میگیریم... بیشتر به خاطر اینکه دوست داشت یه تولد بگیریم که پدرش هم باشه... یه عکس از تولد دسته جمعیش تو مهد میذارم...

اگر خدا بخواهد...

 

پ.ن۱: ممنون! باکس کتاب ها خیلی عالی شده... ممنون از همه دوستایی که زحمت میکشن و کتاب ها و تجربیاتشون رو معرفی میکنن...  گاهی تجربه ها و برداشت ها از یه کتاب کاملا متفاوته... و خب این خیلی هم خوبه ... قرار نیست که همه مثل هم فکر کنیم و احساس کنیم... به هر حال نه فقط اسم کتاب ها بحث های اینطوری هم که اونجا میشه جالبه و برای انتخاب کردن یا انتخاب نکردن یه کتاب مفیده...

 

پ.ن۲: راستی همه رو جواب دادم ها!!


خاطره  |   سه شنبه دوازدهم آذر 1387  |   11:53 باران یا برف... مسئله این نیست!!
 

حیاط مجتمع ما تو بارون...

 

حیاط مجتمع ما وقتی بارون میاد خیلی قشنگ تر میشه... هرچند امروز اونقدر سرد شده که نمیشه حتی یه دقیقه رو نیمکت ها نشست و استفاده کرد!!

قبول دارید بارون با همه قشنگیش دلگیره... برعکس برف که یه جورایی نشاط آوره...

فردا باز مهمونیه... با این تفاوت که من دیگه میزبان نیستم. با همه اون دوستای شیطون و باحال... یکی دونفر هم بیشتر... آخ ... یه حالی میده!!


خاطره  |   یکشنبه دهم آذر 1387  |   9:59 من... بلاگفا... عسلی... خدا... و یه عالمه فکر و خیال!
 

فرشته مامان که تو خواب نازه...

 

تنبل شدم... کم کار شدم... میدونم... راستش یه جورایی دست و دلم به نوشتن نمیره... اعتراف میکنم که مدتی گرفتار فر فر شده بوم!! محیط جذابی داره و متاسفانه اعتیاد آورده.. هر شب که میومدم به وبم سر بزنم یه صفحه فر فر باز میکردم و بعد یه هو میدیدم وب مب رو بیخیال شدم و هی کامنت بازی و لایک و رفرش رفرش!!  اونم برای من که همیشه ادعام شده چت نمیکنم.. اس.ام.اس بازی نمیکنم... اینترنت بازی نمیکنم... خیلی بده مگه نه!!؟

خلاصه بعد از چند هفته دیدم اعتیادم داره سنگین میشه این شد که کمش کردم! الان هم تو ترکم(مثلا)  البته دلیل دیگه بی انگیزه شدنم رو هم ... اون ته ته ها مینویسم!

بگذریم... 

بزرگ کردن بچه این روزها کار سخت و حساسی شده! جدی میگم. هر بار خاله میاد پیشم و میبینه چقدر اینور اونور میرم، میگه من اینهمه بچه بزرگ کردم اینقدر اذیت نشدم.. نمیدونم چرا بچه های شما اینطورین!! البته خاله جون بنده، 4 تا پسر داشته که همه اش تو حیاط بودن و به قول خودش فقط واسه ناهار و شام همدیگه رو میدیدن. حالا شانسی یا چه جوری دوتاشون تحصیلات عالیه دارن و میلیاردرن و سه تا از این چهار تا الان تو بلاد کفر دارن خوش میگدرونن!! اما گمونم اگه تو این دوره زمونه بچه رو ول کنی یا دزد میشه یا معتاد یا .. چه میدونم...

درست یا غلط گاهی که به آینده فکر میکنم نا امید میشم. چند وقت پیش که تو جلسه روانشناسی مهد عسلی شرکت کرده بودم، وقتی روانشناسه توضیح میداد هی دوست داشتم بپرسم خانوم ببخشید بچه هایی که تک والدی بزرگ میشن چی؟

اما هر بار که میخواستم بپرسم فکر میکردم به محض گفتن، پنجاه تا کله مرد و زن برمیگرده سمت من! به هر حال این روزها عسلی جان ما شدیدا زده تو خط عرفان و فلسفه و اینا!

مدتیه مدام راجع به خدا از من میپرسه، راستش رو بخواهید من هم خیلی حواسم هست که خدا رو با مهربونی و خوبی بشناسه... اصلا از خدا نترسوندمش و هیچ چیزی راجع به عذاب و گناه و خشم و غضب خدا نگفتم. راستش خیلی دوست دارم خدا رو دوست داشته باشه و کار خوبی بکنه نه از ترس عذاب خدا کاری انجام بده...

هرچند اخیرن متوجه شدم که جریان فکری عظیمی داره راه میافته برای اینکه دوباره ذهن ها به بگیر و ببند و خشم و غضب و عذاب و اینا متمایل بشه.. و خب گمان میکنم که این جریان برای مقابله با جریان مذهبی غربی راه افتاده که سعی دارن به انسان ها بقبولونن که خدا فقط محبت و آرامشه و عذاب و شکنجه و ... نیست. بحث مثبت اندیشی و نیروی عشق و ایمان... نیروی مثبت شادی و نیروی منفی گریه و زاری...

هرچند... واقعا فقط خدا می دونه که کدوم درسته...

داشتم میگفتم، به عسلی گفتم که خدا مهربونه و چیزهای خوب به ما میده.. هر چی که دوست داشته باشیم. دیشب داشتیم دوش میگرفتیم که پرسید: الان هم صدای منو میشنبه (میشنوه)؟

گفتم: آره هر جا و هر وقت که باهاش حرف بزنی اون صدای تو رو میشنوه.

بعد دیدم روش رو  کرده اونور و یواشکی داره یه چیزایی میگه. تو دلم گفتم خدا جون پس یعنی من نفهمم شما دو تا چی میگید؟

بعد که تموم شد بهش گفتم خب تموم شد؟ دیدم خودش فوری توضیح داد: آله مامان بهش گفتم خدا جون یه دونه کیک تبلد برام تهیه کن!

ذوق مرگ شده بودم که بهم گفته و خیلی سعی کردم نخندم. پرسید:

ـ خب حالا چی میشه؟ خدا که دست نداره برام بیاره.. کی میاره؟ تو یا باباجونم؟

(قبلا بهش گفته بودم که خیلی وقتا آدم از خدا یه چیزی میخواد و خدا به یکی از آدماش میگه که اون کار رو انجام بده! خداییش کلی فکر میکنم تا این جواب ها به ذهنم برسه ها!!)

من هم بهش گفتم نمیدونم دخترم باید صبر کنی. آدم هر چی از خدا میخواد باید صبر کنه تا بهش بده...

خلاصه اومدیم بیرون و به پدرش اس ام اس دادم و تعریف کردم چی خواسته و فکر کردم که بهتره تصادفا!! اون فردا با یه کیک بیاد دیدنش. پدرش هم گفت اگه بیداره تا یه ساعت دیگه میاد و اومد و عسلی کلی ذوق کرده بود و عشق میکرد و هی دست میزد و من هم براش شمع آوردم و روش گذاشتیم و فوت کرد و عکس گرفت!!

اما ماجرا به همین جا ختم نشد. صبح روز بعد که داشت برای مهد آماده میشد که دیدم رفته تو اتاقش پچ پچ میکنه. قربونش برم. دیگه میدونستم که بازم خودش میاد میگه. همونطور که انتظار داشتم فوری اومد بغلم و توضیح داد که : مامان با خدا صحبت کلدم و بهش گفتم یه کامپیوتل بلام(برام) بخره!!

بهش گفتم: مامان جون ما که کامپیوتر داریم.

عسلی: نه! بلای(برای) خودم... یه کامپیوتل که خودم کال(کار) کنم و تو هم بهش دست نزنی!!

هنوز هم اعتقاد دارید بچه های این دوره زمونه مثل بچه های سابق هستن؟!!  

 

پ.ن: به همه دوستایی که وبلاگشون برتر شده از همین جا تبریک میگم...

اما...دارم فکر میکنم وقتی تعداد آرای من به انگشتان دو دست هم نمیرسه... پس کی اینجا رو میخونه؟!! ها؟ من برای اون چند نفر مینویسم... بیخیال!!

 

بعدن تر نوشت: قرار نشد دوستان ناراحت بشن و اف بذارین یا خصوصی که این شد و اون شد... دوستایی که نظرشون مثبت بوده تصادفا قبلا اعلام کردن... گفتم که بیخیال... اونایی که ناراحتن نیان! نخونن!!

 


خاطره  |   یکشنبه سوم آذر 1387  |   9:19 و اما مشروح ماجرا!

روز 5 شنبه حوالی ساعت نه صبح خانومی که قرار بود بیاد برای کارهای خونه، اومد. شمسی خانوم رو تا حالا ندیده بودم چون بنا به دلایلی دونفری که همیشه می اومدن نمیتونستن بیان، اومده بود. ده دقیقه اول فقط براش توضیح دادم که من دقیقا چی میخوام. با این وجود وقتی که رفت راضی نبودم. مهتاب و هستی و بعد هم آمین اومدن و دیگه رسما مشغول پخت و پز شدیم. موقع درست کردن ته چین به آمین گفتم بیا بهت یاد بدم برات خوبه!! بعد من شدم سر آشپز و اونم دستیارم: خانم های محترم توجه داشته باشید که ماست رو باید خوب هم بزنید! در تمام مراحل مهتاب هم لطف فرموده بود و ما زحمت کش ها رو تشویق میکرد!!

بیچاره شمسی خانوم که تند تند باید ظرف هایی رو که به خاطر برنامه آموزشی مون کثیف میشد رو میشست. حالا بماند که اون وسط هی منو دق میداد: شمس خانوم کف خیس شده! شمسی خانوم این تمییز نشده... شمسی خانوم صافی راه آب ظرفشویی رو بزار! (اون وسطا داشتم فکر میکردم باید فهیمه خانوم رو از سامان جان قرض میکردم!!)

گیلاسی که اومد نگهبان مجتمع اسکورتش میکرد. حالا گیلاسی چشمگیره بماند! اما نگهبانه اومده بود که گم نشه!

مر مر جونم که نگو! رفته بود واحد 51! تو دو سه باری که دیدمش واسه همین شیفته اش شدم. چون این گیج بازی هاش عین خودم نمکیه!

بقیه بچه ها که رسیدن از دفتر مجتمع زنگ زدن که خانوم (...) مبارک باشه! ما مهمونا تون رو راهنمایی میکنیم، اون خانوم که رفته بود واحد 51 رسید؟!

حالا چی مبارک باشه خودم هم نمیدونم، اما با اون دسته گل ناز مرمر و اون کادوی گیلاسی که یه کم از خودش بزرگتر بود!! بایدم فکر آدم هزار راه بره!!

آناهیتای دوست داشتنی که رسید فوری رفتیم سراغ نهار. بسکه سعیده تو گوش من یه کلمه رو تکرار کرده بود: گشنمه! گشنمه! گشنمه!

خب طفلک از دانشگاه یه راست اومده بود و به قول خودش از جنوب شرقی تهران رانندگی کرده بود تا شمال غربی!!

بعد از نهار تصمیم گرفتیم چند تا عکس برای دهکده جهانی بگیریم! برای اینکه بگیم من چقدر زحمت کشیدم و کار کردم مثل اوشین نشستم رو زمین به دستمال کشیدن سرامیک ها! عکس گرفتیم، یکی، دو تا، ده تا!! ولی نمیدونم چرا همه اش تصنعی میشد!! اوج زحمت من خوب به تصویر کشیده نشد که براتون بذارم!

ژوپی جونم که اومد، رفتیم که کادوها رو باز کنیم. مال گیلاسی رو باز میکردم، مهتاب کش میرفت. مال آناهیتا رو باز میکردم میدیدم نیست شده! خلاصه به زور نجاتشون دادم.

یه هو یه شور حسینی بچه ها رو گرفت پاشدن که کاغذ کادو ها رو جمع کنن! گیلاسی هم همچین رفته بود تو حس رفتگری و اینا جوری که یه هو شونصد نفری موبایل ها رو برداشتیم و از شونصد زاویه از این حرکت نوع دوستانه عکس گرفتیم!!

عسلی و هستی جون هم که نهایت سو استفاده از شلوغی رو کرده بودن و آخر سر تو اتاق عسلی جای سوزن انداختن نبود.

حالا یه چیزی بگم از این هستی ورپریده. صبح به مامانش میگه:

هستی: مامان عمو x میاد؟

مامانش: نه!

هستی: چرا؟

مامانش: خب تو این مهمونی آقا ها نیستن.

هستی: مگه پاتختیه!!؟

جل الخالق! من دو برابر این بچه سن داشتم نمیدونستم پاتختی کدوم وریه!!

عسلی جونم که دیگه نگو. کلی فقط برای انتخاب لباس اذیت کرد. اگر آمین جون مهربونم نبود واقعا از پسش برنمی اومدم.

داشتم موهاشو شونه میکردم بهش میگم :

_ دستم خسته شد، بیا جلوتر حداقل!

عسلی: بی تلبیت!!

_ وا!! چرا؟

عسلی: حداقل حلف بدیه!!

و اما... دوستایی که نیومدن، اونایی که دوست داشتن بیان و نتونستن.. اونایی که دوست نداشتن بیان و تونستن!! جای همه تون خالی بود...

خب این بود گزارش مهمونی. راستی دوست جونا یه جای عینک و چند تیکه لوازم آرایش روی میز توالتم جا مونده... مال کیه؟!!

 

پ.ن۱: یادتونه گفتم سیم کارتم سوخته؟ سیم کارت جدید رو گرفتم. اما... اما بگید چی شده؟ همه شماره هام پریده. قدیمی جدید... اونایی که دیگه هیچ جوری بهشون دسترسی ندارم و اونایی که شاید یه روزی بتونم پیدا کنم... شماره دوستام... شماره های اداری... وحشتناکه... گریه داره... نا امید کننده است ... و غیره!!

 

پ.ن۲: راستی رفتم یه سراغ وب قدیمی و عزیزم! ببینم چه خبره دیدم دکتر مازیار برام کامنت گذاشته! خیلی جالبه ها! آدم دندونپزشکش رو یه هو اینجا ببینه!!(همونطور که تو تصویر میبینید وضع دندونام ردیفه!!)