|
تنبل شدم... کم کار شدم... میدونم... راستش یه جورایی دست و دلم به نوشتن نمیره... اعتراف میکنم که مدتی گرفتار فر فر شده بوم!! محیط جذابی داره و متاسفانه اعتیاد آورده.. هر شب که میومدم به وبم سر بزنم یه صفحه فر فر باز میکردم و بعد یه هو میدیدم وب مب رو بیخیال شدم و هی کامنت بازی و لایک و رفرش رفرش!! اونم برای من که همیشه ادعام شده چت نمیکنم.. اس.ام.اس بازی نمیکنم... اینترنت بازی نمیکنم... خیلی بده مگه نه!!؟
خلاصه بعد از چند هفته دیدم اعتیادم داره سنگین میشه این شد که کمش کردم! الان هم تو ترکم (مثلا) البته دلیل دیگه بی انگیزه شدنم رو هم ... اون ته ته ها مینویسم!
بگذریم...
بزرگ کردن بچه این روزها کار سخت و حساسی شده! جدی میگم. هر بار خاله میاد پیشم و میبینه چقدر اینور اونور میرم، میگه من اینهمه بچه بزرگ کردم اینقدر اذیت نشدم.. نمیدونم چرا بچه های شما اینطورین!! البته خاله جون بنده، 4 تا پسر داشته که همه اش تو حیاط بودن و به قول خودش فقط واسه ناهار و شام همدیگه رو میدیدن. حالا شانسی یا چه جوری دوتاشون تحصیلات عالیه دارن و میلیاردرن و سه تا از این چهار تا الان تو بلاد کفر دارن خوش میگدرونن!! اما گمونم اگه تو این دوره زمونه بچه رو ول کنی یا دزد میشه یا معتاد یا .. چه میدونم...
درست یا غلط گاهی که به آینده فکر میکنم نا امید میشم. چند وقت پیش که تو جلسه روانشناسی مهد عسلی شرکت کرده بودم، وقتی روانشناسه توضیح میداد هی دوست داشتم بپرسم خانوم ببخشید بچه هایی که تک والدی بزرگ میشن چی؟
اما هر بار که میخواستم بپرسم فکر میکردم به محض گفتن، پنجاه تا کله مرد و زن برمیگرده سمت من! به هر حال این روزها عسلی جان ما شدیدا زده تو خط عرفان و فلسفه و اینا!
مدتیه مدام راجع به خدا از من میپرسه، راستش رو بخواهید من هم خیلی حواسم هست که خدا رو با مهربونی و خوبی بشناسه... اصلا از خدا نترسوندمش و هیچ چیزی راجع به عذاب و گناه و خشم و غضب خدا نگفتم. راستش خیلی دوست دارم خدا رو دوست داشته باشه و کار خوبی بکنه نه از ترس عذاب خدا کاری انجام بده...
هرچند اخیرن متوجه شدم که جریان فکری عظیمی داره راه میافته برای اینکه دوباره ذهن ها به بگیر و ببند و خشم و غضب و عذاب و اینا متمایل بشه.. و خب گمان میکنم که این جریان برای مقابله با جریان مذهبی غربی راه افتاده که سعی دارن به انسان ها بقبولونن که خدا فقط محبت و آرامشه و عذاب و شکنجه و ... نیست. بحث مثبت اندیشی و نیروی عشق و ایمان... نیروی مثبت شادی و نیروی منفی گریه و زاری...
هرچند... واقعا فقط خدا می دونه که کدوم درسته...
داشتم میگفتم، به عسلی گفتم که خدا مهربونه و چیزهای خوب به ما میده.. هر چی که دوست داشته باشیم. دیشب داشتیم دوش میگرفتیم که پرسید: الان هم صدای منو میشنبه (میشنوه)؟
گفتم: آره هر جا و هر وقت که باهاش حرف بزنی اون صدای تو رو میشنوه.
بعد دیدم روش رو کرده اونور و یواشکی داره یه چیزایی میگه. تو دلم گفتم خدا جون پس یعنی من نفهمم شما دو تا چی میگید؟
بعد که تموم شد بهش گفتم خب تموم شد؟ دیدم خودش فوری توضیح داد: آله مامان بهش گفتم خدا جون یه دونه کیک تبلد برام تهیه کن!
ذوق مرگ شده بودم که بهم گفته و خیلی سعی کردم نخندم. پرسید:
ـ خب حالا چی میشه؟ خدا که دست نداره برام بیاره.. کی میاره؟ تو یا باباجونم؟
(قبلا بهش گفته بودم که خیلی وقتا آدم از خدا یه چیزی میخواد و خدا به یکی از آدماش میگه که اون کار رو انجام بده! خداییش کلی فکر میکنم تا این جواب ها به ذهنم برسه ها!!)
من هم بهش گفتم نمیدونم دخترم باید صبر کنی. آدم هر چی از خدا میخواد باید صبر کنه تا بهش بده...
خلاصه اومدیم بیرون و به پدرش اس ام اس دادم و تعریف کردم چی خواسته و فکر کردم که بهتره تصادفا!! اون فردا با یه کیک بیاد دیدنش. پدرش هم گفت اگه بیداره تا یه ساعت دیگه میاد و اومد و عسلی کلی ذوق کرده بود و عشق میکرد و هی دست میزد و من هم براش شمع آوردم و روش گذاشتیم و فوت کرد و عکس گرفت!!
اما ماجرا به همین جا ختم نشد. صبح روز بعد که داشت برای مهد آماده میشد که دیدم رفته تو اتاقش پچ پچ میکنه. قربونش برم. دیگه میدونستم که بازم خودش میاد میگه. همونطور که انتظار داشتم فوری اومد بغلم و توضیح داد که : مامان با خدا صحبت کلدم و بهش گفتم یه کامپیوتل بلام(برام) بخره!!
بهش گفتم: مامان جون ما که کامپیوتر داریم.
عسلی: نه! بلای(برای) خودم... یه کامپیوتل که خودم کال(کار) کنم و تو هم بهش دست نزنی!!
هنوز هم اعتقاد دارید بچه های این دوره زمونه مثل بچه های سابق هستن؟!!
پ.ن: به همه دوستایی که وبلاگشون برتر شده از همین جا تبریک میگم...
اما...دارم فکر میکنم وقتی تعداد آرای من به انگشتان دو دست هم نمیرسه... پس کی اینجا رو میخونه؟!! ها؟ من برای اون چند نفر مینویسم... بیخیال!!
بعدن تر نوشت: قرار نشد دوستان ناراحت بشن و اف بذارین یا خصوصی که این شد و اون شد... دوستایی که نظرشون مثبت بوده تصادفا قبلا اعلام کردن... گفتم که بیخیال... اونایی که ناراحتن نیان! نخونن!!
|