تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   پنجشنبه سی ام آبان 1387  |   22:26 به خیر گذشت!
 

نهار امروزمون

همیشه اعتقادم این بوده که دوستی های مجازی واقعی نشن بهتره... دختر و پسر هم نداره... آدم یه ذهنیتی داره که خودش ساخته و برمبنای واقعیت نیست.. وقتی شکل حقیقی به خودش بگیره... اغلب خراب میشه... یا دست کم تجربه ی من اینو میگه. اما امروز متوجه شدم که قرار نیست چیزی رو حتی اگر چند بار تجربه کرده باشی... باز هم نتیجه همون باشه...

امروز برای نهار من چند تا مهمون عزیز داشتم... بعضی ها رو ندیده بودم.. و بعضی ها از دوستان چندین ساله ام بودن...

اولین نفر حوالی یازده رسید که آمین گلم بود... و آخرین نفر حوالی سه بعد ازظهر که ژوپی خانوم عزیز بود...

از امروز چیزی ندارم بگم جز همین جمله کوتاه: خوش گذشت...

دوستایی رو که دیده بودم... دوست داشتم... خیلی زیاد...

دوستایی رو که ندیده بودم رو هم دوست داشتم .. خیلی زیاد...

تا حوالی هفت با هم بودیم... و ... همون که گفتم: خوش گذشت... خیلی زیاد...


خاطره  |   سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |   16:14 سیم کارت

این روزها... لابد شما هم متوجه روش های ناجوانمردانه مخابرات برای سود بیشتر شده اید... صرفنظر از افزایش قیمت غیر منطقی، همراه اول که مدام سعی میکنه با بخش خصوصی رقابت نا سالمی داشته باشه... حالا یه ترفند جدید زده... یه اس ام اس میفرستی... به جای چند ثانیه بیشتر از بیست ثانیه طول میکشه و ناگهان سه یا چهار پیغام رسید میاد... و متوجه میشی که تو این مدت مثلا سه بار اس ام اس فرستاده شده... از خیلی ها پرسیدم و همه با من موافق بودن و برای همه شون بدون استثنا این موضوع به دفعات تکرار شده بود...

پس در نتیجه این موضوع کاملا برنامه ریزی شده داره اتفاق می افته... حالا یه چیز جدید!

درحالی که همین چند وقت پیش سیم کارت خواهرم سوخت و هی ما میگفتیم لابد یه کاری کردی... یه چیزی شده.. یا گوشیت عیب کرده... ناگهان فهمیدم که سیم کارت من هم دیشب سوخته!! ۵ هزار تومن ناقابل و یه صبح تو صف بودن و از همه چی گذشتن میخواد! همین!!

خب اینا اگر دلیلی جز اون چه که گفتم داره؟ شما بگید دلیلش چیه؟ ها!!

و اما هشدار: مهمونا سیم کارتم سوخته! یا با مهتاب تماس بگیرید.. یا با خونه خودم...

 

پ.ن: این پست صرفا جهت اطلاع مهمان های عزیز و کمی غرولند کردن بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد!!


خاطره  |   یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |   10:40 مهمونی
 

ناهار 5 شنبه منزل من!!

 

جمعه که آخرین قسمت مرگ تدریجی یک رویا رو داد فکر کردم بشینم یه مطلب راجع به افتضاح این (...) بنویسم... اما دیدم حسش نیست. فقط الان خوشحالم که همون چند قسمت اول، ظاهر حرفه ای کار باعث نشد یه نقد مثبت بنویسم و الان دلم بسوزه!

حالا شاید بعدن کوبیدیم این ستاره بود و ستاره است و ستاره کوفت!!

من ۵ شنبه مهمون دارم. اهالی دنیای مجازی... که یه تعداشون واقعی شدن... یه سری هاشون میخوان بشن..

همه شون هم خانوم های هنرمند، صاحب وب سایت های معروف سنگین... وزین... شاعرانه ... عارفانه... عین خودم ماه!! 

حالا همه خوشحال هی ذوق کردن یه ناهار میگن ۱۰۰ تا ناهار از لبشون میریزه...

من هم خواستم اینجا به همه دوستان بگم غرض فقط دور هم بودنه... مال دنیا به هیچ کس وفا نکرده!! غذا که ارزشی نداره!! یه نیمرو میزنیم که دور هم باشیم... دوستان عزیز...

یه دوست جونی هم که خودش میدونه برام کامنت گذاشته که ماصبح ساعت ده پشت دریم!! البته براشون توضیح دادم... اما چون گمان کردم که شاید کامنتم پریده باشه... خدمت همه دوستان عرض کنم که یه جوری بیایید که صابخونه از خواب بیدار شده باشه دیگه!!

البته آمین جونم زود بیاد که دوست جونش مهد نمیره با هم بازی کنن صابخونه به کاراش برسه... باشه؟

در ضمن بعد از ساعت یک هم تشریف بیارید فقط شستن ظروف نصیبتون میشه!! گفته باشم...

البته یه دوست جونی که تازه با هم آشنا شدیم گفتن ماشین ظرفشویی خریداری کنیم!! ما همینجا رسما اعلام میکنیم کمک های مالی دوستان رو بابت خرید یک ماشین ظرفشویی با کمال تشکر قبول میکنیم!!

حالا دوست جونا ... هر گلی زدید به سر خودتون زدید...

خدا به همسایگان صبر جمیل عطا کنه...

 

پ.ن: خوشحالم که باکس کتابخونه مون جا افتاده و کلی آرشیوش قابل توجه شده... ممنون از همه گی... و البته آقا محسن که زحمت کشیدن و کلش رو فارسی کردن...

 

بعدن نوشت:دوستای گلی که از دستم پرسیده بودن، خدمتتون عارضم که راستش قیافه اش خیلی چندش بود! تا اینکه چند وقت پیش مثل خزندگان یه پوست اندازی نمودیم و الان به لطف خدا کاملا خوب شده... اما ظاهرش هنوز یه کمی نرمال نیست!!


خاطره  |   سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |   9:42 بازم عسلی

نه امروز... چند روزه حال و حوصله درست و حسابی ندارم. راستش این جا از غم و غصه نوشتن هم دردی رو دوا نمیکنه. گفتم یه پست راجع به دیالوگ های اخیر عسلی جان بزنیم... تا شاید خودم هم روحیه ام بهتر بشه.
یادمه یه روز یه دوستی برام نوشته بود: "واقعا دخترت اینقدر شیرین زبونه؟ یا..." یا چی؟ کافیه آدم با بچه ها در تماس باشه. کافیه به حرف هاشون دقت کنی. تا ببینی که همه بچه ها مدام از این حرف های بامزه و خنده دار میزنن. اما اغلب ما بزرگتر ها اونقدر غرق کارهای خودمون هستیم که متوجه نیستیم که مثلا اینی که داره این جمله قصار رو میگه فقط چهار سالشه...
اصلا عجیب نیست که بچه ها تو روزمره گی هاشون برای هر چیز استدلال خودشون رو داشته باشن... منطق خودشون و خب با درک سطحی و معصومانه شون کدوم یکی از این جمله ها اونقدر عجیبه؟
تفاوت عسلی من با بقیه اینه که اولا زیاد حرف میزنه، دوما مامانش به محض اینکه یه جمله بامزه از دهنش میاد بیرون (شاید هم از نظر بقیه خیلی هم بانمک نباشه) تو موبایلش مینویسه که برای پست های اینجوری استفاده کنه... عسلی برای من قشنگترین و بامزه ترین و خواستنی ترین بچه دنیاست... برای مامان های دیگه هم همینطوره... شاید اگه مامان بشی بفهمی من چی میگم...

من و عسلی در حال تماشای فیلم. قهرمان فیلم تیر و کمانش را از دست میدهد.
عسلی: مامان تیل زنش کو؟!
من: تیر کمون.
عسلی: تیل کمان بابا جان!!

یه روز وقتی داشتم جارو برقی میکشیدم.
عسلی با داد و فریاد: زمانت!! زمانت!!
من: چی میگی؟ یعنی چی؟
عسلی: به انگیلیسیه! یعنی موبایلت زنگ میزنه بلو جواب بده!!

عروسک های کوچولوی عسلی رو اگر بخوای گردنبدشونو در بیاری یا گردنشون کنی. باید کله اشونو جدا کنی. یه روز که عسلی آرایشگر شده بود و میخواست منو خوشگل کنه!
عسلی: خب مامان میخوام گلدنبند بندازم گلدنت. باید کله ات رو بکنم!!
 
یه روز که تصادفا عکس عروسیمونو دید.
عسلی: (ناراحت و عصبانی)چلا بدون من عروسی کلدی؟! چلا منو باخودت نبلدی!
من: (با من و من) خب چیزه... تو تو شکمم بودی دیگه!
عسلی: خب پس به بال دیگه علوسی کن که منم باشم!

 
یه روز که مثلا داشت نقاشی میکشید دیدم دفترش رو آورده که کاملا خیسه.
من: چرا اینجوری شده؟
عسلی: خب لاک لیخت لوش، به خودم گفتم! جباب(جواب) مامانمو چی بدم. بلدم(بردم) با آب شستمش!
 
یه شب که بیرون بودیم و آسمون رو نگاه میکرد.
عسلی: مامان بگم چجولی ستاره ها دلست میشن؟  ماه کم کم کوچیک میشه، لیز لیز میشه، میشه ستاره!!
 
یه روز که یواشکی به مکالمه اش با هستی گوش میکردم!!
هستی: بابای من بزرگه. اندازه دویست.
عسلی: اما بابای من بیشتله. دویست متل (متر) و می لون (میلیون) تاست! میدونی چقدر زیاده!!
 
یه روز موقع لجبازی و جر و بحث با هم.
عسلی: به حلفم گوش نکنی خودمو به کشتن میدم ها!!
 
یه روز بعد از اینکه هستی رو مامانش تنبه کرده بود و دعواش کرده بود. اومد تو پذیرایی.
عسلی: خاله! میشه هستی لو بغل کنی خوشال بشه؟!
 
یه روز که عسلی خودشو حسابی لوس کرده بود.
عسلی: مامان میدونی، دلم میخواد گلمم بشه. بیام بغل تو یه بستنی بخولم!!

یه روز که روز کاناپه ولو شده بودم.
عسلی: پاشو مامان. با من بازی کن.
من: دارم میمیرم!
عسلی: خواهش میکنم نمیل. اول بازی کنیم!

یه روز هی آواز تند میخوند و میپرید بالا و بعد آروم میخوند و میچرخید.
من: چرا اینجوری میکنی؟
عسلی: این تنده ماله خوشحالیمه. یواشه ماله خوابه!!

یه روز خونه خاله اش که با هستی سر و صدا میکردن.
من: مگه من نمیگم سر و صدا نکنید جیغ نزنید، مهتاب خوابه میاد داد میزنه ها!
عسلی (رو به هستی): آها! لاست میگه. فکل میکنه غافلگیلش کردیم عصبانی میشه!

یه روز موقع آشپزی.
هی عسلی از آنسوی اپن میره و میاد و دست هاشو مثل چنگال هیولا کرده و گرفته سمت من و میره پایین و بالا.
من: چیکار میکنی؟
عسلی: دارم غافلگیلت میکنم!!

یه روز که من دخترش شده بودم.
عسلی: خب دختلم. بگیل بخواب. (پیشونی منو بوسید) این بوس مادلانه!! (بعد یه کم گردنم رو ماساژ داد) اینم ماساژ گلدن! (سرش رو گذاشت رو دلم) دلت چی میگه؟! آها نون پنیل میخواد؟!!!!

یادتونه تعریف کردم که بچه برادرم تولد عسلی تو دستشویی گیر کرد؟ و یکی از نگهبان های مجتمع که هیکلیه و اسمش هم ناصره اومد با لگد در رو شکست.خب اینو داشته باشید تا تعریف کنم. چند روز پیش با هم بازی میکردیم من پرنسس اریکا بودم که تو قصر زندانی شده بود و عسلی هم اومده بود منو نجات بده. از پشت در پرسید:
عسلی: الیکا خوبی؟ نمیتونی بیایی بیلون؟
من: نه! خواهش میکنم منو نجات بده. در قفله.
عسلی: الیکا نالاحت نباش. الان آقا ناصل میاد نجاتت میده!!
(من جدن مردم از خنده! حالا هی منو دعوا میکرد که چرا بازی رو خراب کردی!)

 

 راستی صدای عسلی همچنان در قسمت موزیک وبلاگمان فعال است...

 

 

بعدن تر نوشت: دوستان عزیز من نمیدونم وبلاگ من چیه!! برای شرکت تو این رای گیری میگم! خب من به یه سری از بچه ها گفتم روزمره نویسی، دیشب دوستی بهم میگه تو بخش فرهنگی و کتاب و داستان وارد کرده... به هر حال ممنون از همه گی.... و البته ویژه از شما!


خاطره  |   یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |   18:8 دلم میخواد...
 

 

امام رضا

 

خیلی ... 

دلم میخواد بیام اونجا...


خاطره  |   شنبه هجدهم آبان 1387  |   14:57 تمام عیار!
چند روز پیش منزل خاله ام مهمان بودم. صحبت از پزشک خوب شد و بحث دکتر قریب به میان آمد که آن زمان که در میدان کاخ مطب داشته است به خاطر مجاورت با دفتر فروش کارخانه پدربزرگ، خیلی از بچه های فامیل را درمان کرده است و صحبت این بود که چقدر خوشرو بوده است و همیشه با رویی گشاده مریض را میپذیرفته است. این شد که تصمیم گرفتم این چند خط را راجع به سریال بنویسم... 

در حين پخش سريال چند بار وسوسه شدم که راجع به آن بنويسم، اما از آنجايي که بارها و بارها ابتداي يک مجموعه ايراني نظر مثبت مرا به خود جلب کرده و خوشبينانه در موردش به قضاوت نشسته بودم و کمي بعد به شدت پشيمان ميشدم، تصميم گرفتم تا به انتهاي سريال صبر کنم.

كيانوش عياري را از دو نيمه سيب شناختم. همان سالهاي ابتدائي شكل گيري دكتر قريب (سالهاي 79 تا 80) متوجه شدم كه با دفتر كار عياري يك طبقه فاصله داريم و هربار که ميديدمش مدام فكر ميكردم ژوليدگي اش يك جورهائي شبيه انيشتين است! برخوردي هم نداشتيم جز يك بار كه پشت در ماندم. حوالي 10 شب بود و عياري تنها بود و دقايقي در حد همان همسايگان صميمي لطف كرد و آنجا بودم و از تلفن دفترش استفاده كردم.

آن روزها با وجود اينكه رفت و آمد مهدي هاشمي و گلاب آدينه را در راهرو ها ميديدم و حدس ميزدم كه كار بعدي عياري با آنهاست، اما هرگز فكر نمي كردم كه روزي اين چنين نظرم نسبت به او و هنرش تغيير كند. عياري را فيلمساز جشنواره اي ميدانستم که ميشود لحظات قشنگي از فيلم هايش در آورد اما نميشود همه کارش را دوست داشت.

ديدن يك قسمت ار سريال روزگار قريب كافي بود تا بداني با اثري در خور توجه روبرو هستي. انتخاب اسم روزگار قريب ، تيتراژ زيبا و تحسين برانگيز ، انتخاب هوشمندانه بازيگران ، فيلمبرداري و گريم قوي و متناسب ، ظاهر كار را آراسته بود.

در روزگار قريب فضاها به شدت باور پذير و ملموس هستند. از همان قسمت نخست طراحي صحنه و لباس و حتي پردازش شخصيت ها چه محوري و چه در حاشيه براي قرار گرفتن در دوره تاريخی خاص به شدت موثر است.

و شايد يکي از نکات مثبت سريال همين باشد که همچنان که ما با زندگي دکتر قريب آشنا ميشويم... برهه هاي تاريخي را هم پشت سر ميگذاريم و با رويداد هاي خاص آن دوران هم آشنا ميشويم.

بازي ها نرم و جذاب هستند. از سياهي لشگر ها تا قهرمان اصلي داستان. ديالوگ ها ساده و طبيعيند. شايد به اين خاطر كه فكر ميكنم عياري دست بازيگرانش را باز گذاشته است تا همانطور حرف بزنند كه ما حرف ميزنيم. به عنوان مثال در يك فيلم يا سريال صحنه خداحافظي مهمانان را تصور كنيد كه هر كس فقط ميتواند جمله اي در حد آن چه كه تعيين شده بگويد. مثلا اقدس خانوم! به شمسي خانوم ميگويد : ببخشيد مزاحم شديم. دفعه بعد نوبت شماست. ولي شمسي خانوم اجازه ندارد جواب اين تعارف را بدهد. فقط نگاه ميكند و بعد از يك سكوت مسخره پدر خانواده به مهمانان ميگويد من تا حياط همراهتان مي‌آيم !! و باز هم سكوت چون در فيلمنامه چيزي نوشته نشده است.

اتفاقا من به شدت موافق اين هستم كه هرجمله اي كه از دهان بازيگر بيرون مي‌آيد بايد با نيت و هدف مشخصي باشد و با هر ديالوگ اضافه اي مخالفم، اما مواردي هست كه در فرهنگ ما نهادينه شده است و نميتوان آنها را ناديده گرفت. درست يا غلط ، ما ايراني ها بسيار تعارف ميكنيم ، در پيش آمدهاي مختلف ، اظهار نظر ميكنيم و ...

کيانوش عياري در مصاحبه اي گفت است که " حتي يک پرنده بدون اجازه من در کادر حرکت نميکند، چطور ممکن است من اجازه بدهم که بازيگر بداهه بگويد" و اگر اين حرف را جدي تلقي کنيم باز به تيزبيني کارگردان ميرسيم که تک تک عوامل را درست راهبري کرده است.

در روزگار قريب آدم ها مثل ما حرف ميزنند. تعارف ميكنند ، وسط حرف هم ميپرند ، از اصطلاحات و گويش هاي روزمره استفاده ميكنند و اگر اين ويژگي را به رواني بازي و حركات دست و صورت ، طراحي لباس مناسب اضافه كنيم ، كافي است تا نتيجه كاملا مثبت باشد. تماشگر به سادگي به داستان مي‌پيوندد و با شخصيت ها همذات پنداري ميكند. چه آن شخصيت هاي متنفذ و پولدار چه آن قشر ضعيف با سطح زندگي و فرهنگي پائين و ترحم بر انگيز.

روزگار قريب ساده پيش ميرود، ساده ادامه پيدا ميكند و ساده به پايان ميرسد. نميتوان گفت كه خالي از تعليق و كشش است اما از گزينه هاي معمول استفاده نميكند. از قتل ، آدم ربايي، سرقت هاي آنچناني و مثلث هاي عشقي خبري نيست. روزمرگي است. يك روزمرگي جذاب كه تا انتها بيننده را با خود همراه ميكند.

و اما دكتر قريب همانند همه شخصيت ها ، شخصيت پردازي منسجم و خوبي دارد و تماشاگر او را درك ميكند. عياري از قهرمان پروري و اغراق در شخصيت او دوري ميكند، با اين همه از كودكي تا كهنسالي تماشاگر همراه دكتر قريب ميشود و هر چه ميگذرد بيشتر و بيشتر او را تحسين ميكند و فرق نميكند كه اين مخاطب از كدام دسته و گروه سني باشد و شايد لازم به ذكر نباشد كه طيف وسيعی مخاطبان سريال را در بر ميگيرد كه هر رده تحصيلي و سني را در خود جاي ميدهد.

سايت irannewsagency مينويسد:

"چيرگي كيانوش عياري در آخرين كارش بر گستره اثر از جمله ميزانسن، بازي، فيلم برداري، تدوين و...، از بارزترين امتيازات روزگار قريب است. او بيش از پنج سال براي يك سريال 32 قسمتي، وقت و انرژي صرف كرده و همين نكته نشان دهنده دقت و وسواس مثال زدني اين كارگردان در اجراي فيلم نامه است. عياري با جديدترين سريالش ثابت مي كند كه كار در مرحله تلويزيون ساده انگاري و كم كاري نيست زيرا مي توان كار تلويزيوني را نيز در قالبي حرفه اي و خوش ساخت به بيننده عرضه كرد. وي دغدغه هاي اجتماعي اش را با لحني ساده، صادق و سرشار از صميميت بر بستر قصه اي كم كنش اما جذاب بيان مي كند. "

" ... البته او به عنوان فيلم سازي با دغدغه هاي اجتماعي، در اين مسير به لايه هاي اجتماعي تاريخ بيشتر علاقه نشان مي دهد تا جنبه هاي سياسي آن"

هرچند من گمان ميکنم همان پرداخت اندک کارگردان به مسائل سياسي به عنوان مثال نشان دادن چهره ي مثبت از مهندس بازرگان و ... باعث اين تاخير در پخش شده است... و حتي اگر اين هم نباشد، به عقيده من جاي شکرش باقيست که عياري در دام سياسي بازي هاي متداول نيافتاده است چرا که هيچ بعيد نبود مانند تبريزي و مجموعه شهريار آنطور به قهقرا سقوط ميکرد!

 

انتخاب و پخش صحنه هاي واقعي از مصاحبه با دوستان و شاگردان دكتر قريب شيوه جالبي است و در شكل گيري ذهنيت ما به شدت موثر است.

شك نيست كه كيانوش عياري يك كارگردان حرفه اي است. اما از نظر من روزگار قريب حرفه اي ترين كار و بي نقص ترين كار او به شما ميرود.

 

شسته، رفته ترِ این متن را میتوانید اینجا  بخوانید.


خاطره  |   پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |   17:54 افتتاح کتابخونه...
خب راستش قرار بود که این باکس رو چند روز دیگه به مناسبت روز کتاب و کتابخونی افتتاح کنم... اما امروز حاضر شد... محسن عزیز زحمتشو کشیده. ممنون...

لطف کنید اسم کتاب هایی که خوندید و راضی بودید و یه جورایی براتون لذت بخش و مفید بوده بنویسید... و البته با اسم نویسنده یا ناشر باشه که خیلی بهتره و از اون بهتر اینه که یه توضیح کوتاهی هم بدید که مثلا چرا خوشتون اومده... یا دست کم داستان کتاب راجع به چیه...

میخواستم خودم اولین کتاب رو معرفی کنم  که محسن عزیز پیش دستی کرد!

این جا میشه یه مرجع برای اونایی که میخوان کتاب بخرن و لذت ببرن و نمیدونن چی بخرن و دوست دارن یکی بهشون یه پیشنهاد بده... فرق نمیکنه در چه زمینه ای... علمی ... شعر یا رمان... مهم اینه که شما از اون کتاب سود بردید....

به هر حال... عجله کنید...


خاطره  |   سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |   10:44 خواب با اعمال شاقه!

کی فکرشو میکرد؟!

اسم وب قبلیمه؟! آره خب. اما منظورم یه چیز دیگه است. میخواستم بگم کی فکرشو میکرد یه حماقت ساده همه چی رو بریزه به هم! خب راستش من بانداژ دستم رو باز کردم چون به نظرم خیلی دست و پا گیر بود. یه چسب زخم کوچولو زدم روش اما مرتب ضد عفونیش میکردم. با این همه چون حرکت انگشتام آزاد شده بود، گاهی یه جوری تکون میخورد که درد میگرفت... اما اتفاق بدی نمی افتاد! تا اینکه دیشب... نیمه های شب... وقتی خواب خواب بودم... دیدم این عسلی خانوم داره با پا تشریف میبره تو چشم و چالمون... گفتم صافش کنم! بغلش کردم که بذارمش سر جاش... خب خواب بودم... حواسم نبود کدوم دستمه! وای... چنان دردی گرفت که برای اینکه جیغ بزنم پریدم از تخت پایین که برم بیرون! پام گیر کرد به پرده دور تختم با مخ رفتم پایین! (آره تخت من دورش پرده داره... خب الان وقت نیست راجع به مدلش و طراحیش و اینا توضیح بدم! دارم راجع به زخمم حرف میزنم!) از موضوع پرت نشیم! خلاصه دستم رو بغل کردم و برگشتم تو تختم و قطره اشکی هم فشاندم و خوابیدم. اما... امروز که رفتم بشورمش دیدم... تقریبا تا انتهای اون خط که بهم چشبیده بود باز شده! هر کاری هم کردم دیگه نچسبید! مثل این چسبا که هرز میشن... دیگه گمون نکنم درست بشه!

دلتون ریش شد؟! خب بشه! مگه من آدم نیستم! مثل این مازوخیست ها هی نگاش میکنم هی فشارم میافته پایین!

تازه اگه از این دوربین حرفه ای ها داشتم... یه عکس خفن ازش میذاشتم که هی نگاش کنید و سرتون گیج بره!

خب تا روزی دیگر و اخبار زخمی دیگر خدانگهدار!

نه! یه چیزی یادم افتاد! یادتونه یه دوست داشتم اسمش سعیده بود! خیلی خوب بود! به من میگه تو از جمله افراد حادثه سازی!! (آخه تو واحد های درسیمون راجع به اینا خوندیم که همه اش حادثه خیزن! تامین ایمنی شون در اولویته!) دقیقا نوشته: "اگه اشتباه نکنم درس عوامل فیزیکی زیان آور بود یا اصول ایمنی. توش یه مبحثی بود در مورد آدمهایی که احتمال ایجاد حادثه براشون بیشتر از دیگرانه ما هم دیروز به این نکته پی بردیم که خاطره هم جزو اون دسته است." این از این دوستم!

اونم از ندا که نوشته: خاطره دستت چطوره یه عکس شیک هم از دستت بذار مثل پات حالشو ببریم! دقیقا با همین شکلک! اینم از این یکی (حالا بعدش نوشته باشه شوخی کردم! چیکار به بعدش دارید!)

آمین طفلکم هم زنگ زده که من برات سنگ نمک و چشم زخم میارم تو همه اش تو چشمی! (باز خداروشکر یکی دلش سوخته!)

خلاصه هر کی راهکار خاصی داره زود تر بیاد بنویسه... دارم جمع بندی میکنم!! باید به طور جدی یه فکری برای حوادثم بکنم! مثلا ایمنی خوندم خیر سرم!

 

پ.ن: قول نمیدم! اما شاید پست بعدیم یه مطلب درست و حسابی و آبرومند باشه!


خاطره  |   شنبه یازدهم آبان 1387  |   21:32 عسلی خوردنی!

شنیدید که از قدیم گفته ان کار رو باید به کاردان سپرد! خب وقتی من برای پانسمان رفتم خانوم پرستار تاکید کرد که اینجور زخم ها رو معمولا بخیه میزنن چطور به شما گفتن لازم نیست. من هم به شک افتادم و گفتم که خب میریم به یه جراح نشونش میدیم. که گفت: همین دکتر ارتوپد مون جراحه دیگه برید پیشش! و من بهش گفتم که ما هم مستقیما رفتیم پیش اون و پرستاره هم گفت که خب پس لابد درسته...

ولی من تا همین دو روز پیش واقعا شک داشتم. درد دستم خوب نشده بود و حسابی اذیت میکرد. بلاخره روز سوم همونجور که دکتر گفته بود بازش کردم. حالا بماند که گازاستریلش به یه قسمتی از زخم چسبیده بود و دلم ریش شد و از درد بیهوش شدم تا تونستم جداش کنم! اما جدا خوب جوش خورده بود... به خاطر قرار گرفتن گاز استریل بین دو لایه زخم، یه قسمت خیلی کوچیک جوش نخورده بود و گمون میکنم همون مشکل ساز بشه...

اما بقیه اش خیلی بیشتر از چیزی که نتظار داشتم خوب پیشرفته... و این نشون میده که آقای دکتر تشخیصش درست بوده...

راستی یه چیز دیگه... من به محض اینکه وارد مطب شدم منو شناخت! خب همون ارتوپد پام بود دیگه! و یه لبخند گنده تحویل داد و بهش گفتم من مشتری همیشگی تونم! گفت بعله میدونم پات چطوره؟!

خلاصه تو فکرم  پیش این آقای دکتر آبونمان بشم! چون از قرار هر یکی دو ماه یه دفعه باید برم پیشش!

همین خواستم بدونید زنده ام! دستم هنوز درد میکنه خیلی عجیبه برام! انگشت شصتم بیشتر از جاهای دیگه. مخصوصا موقع شستن ظرفا. گاهی که حواسم نیست و یه کاری رو که نباید بکنم انجام بدم جیغم میره هوا! حالا این عسلی هم هی برای من موعظه میکنه! چند روز پیش دستش یه خراش کوچولو (قد نصف یه عدس!) برداشته بود و هی آه و ناله میکرد. بهش میگم: دخترم آخه مامان و ببین زخم دستم رو ببین اونوقت تو دستت هیچی نشده دو ساعته داری ناله میکنی!

خانوم خیلی حق به جانب میگه: ببخشیدا! خودتم همه اش ناله میکردی اون روز!

جالب اینجاست که یاد گرفته اینجور مواقع دست به سینه وامیسته و خب چون بلد نیست دستاشو تقریبا بغل میکنه! قیافه اش دیدنی میشه ها... خوردنی...


خاطره  |   چهارشنبه هشتم آبان 1387  |   21:42 غافلگیری...

امروز برای دومین بار تو ماه گذشته، از شبکه ۵ یه کارتون پخش شد، که من تا تهش رو نشستم دیدم!! از این کارتون خمیری ها که نقش اولش یه اژدهای آبیه مهربونه!

"اژدها کوچولو متوجه میشه که روز تولدش نزدیکه! تصمیم میگیره برای خودش یه جشن تولد غافلگیر کننده راه بندازه! و خودشو غافلگیر کنه. برای همین میره لیست مهمونایی که دوست داره بیان رو مینویسه. بعد میره خرید. کیک و بستنی و کلی خرت و پرت. خونه رو آماده میکنه و کادوهاشو میچینه و هی صبر میکنه تا مهمونا بیان. اما یه هو یادش میافته که یادش رفته اونا رو دعوت کنه. پس... تصمیم میگیره خودش به تنهایی جشن غافلگیر کننده شو ادامه بده! بعد چراغا رو خاموش میکنه و از در پشتی خارج میشه. وقتی از در جلو میاد تو یه هو چراغ رو روشن میکنه و ... وای!! حسابی غافلگیر میشه!! بعد کادوهاشو باز میکنه و خیلی هم هیجان داره! چون با چشم بسته اونا رو خریده و نمیدونه توشون چیه!! خب چی بود؟ یه لنگه دستکش و یه لنگه جوراب!! کلی خوشحال میشه و ناگهان صدای در میاد و وقتی میره بیرون و دوباره میخواد بیاد تو میبینه چراغا خاموشه و بعد ناگهان... صدای دوستاش و تولدت مبارک و اینا و اینبار خیلی غافلگیر تر! میشه و بعد میبینه دوستاش لنگه دیگه اون جوراب و دستکش و براش خریدن!!"

خب یه کم طولانی بود میدونم... بار اول که این کارتون رو دیدم، تمام مدت داشتم فکر میکردم که چقدر این اژدها خنگه! و از این حرفا و هی تو دلم میگفتم آخی نازی عجب ابلهیه!! آخی چقدر خنگه نازیه!! ولی وقتی امروز دیدم فکر کردم چقدر خوبه آدم گاهی خودش رو غافلگیر کنه! منظورم اینه که به خودش یه حالی بده! نگرانی بابت پول و کار و وقت و خانواده و اینا رو بذاره کنار و به خودش برسه...

و هی فکر کردم اگه من قرار بود خودمو غافلگیر کنم... چیکار میکردم...

۱ـ یه هو میرفتم دفتر هواپیمایی و یه تور چند روزه... بالای سه روز برای خودم میگرفتم... حتی فرق نمیکرد ایران یا خارج از ایران... عسلی رو میذاشتم پیش باباش و میرفتم... مسافرت...

 شما چی؟ اگه بخوایید خودتونو به قول عسلی غافلقیر! کنید چیکار میکنید؟ روراست چی دلتون میخواست؟

 

 

 

پ.ن: به هیچکس سر نزدم... به شما هم سر نزدم... گفتم درگیر بودم... حالا گیرم هر دلیلی! تیکه نندازید که حال و حوصله این یکی رو ندارم! دیالوگ معروف من که یادتون نرفته: "همینه که هست!"

زت زیاد!! خوش آومدی!

 

بعدن نوشت: دیشب خواستم این پی نوشت رو اضافه کنم اما به دلایلی که نمیدونم چی؟ ارور میداد و ویرایش ممکن نبود. چند تا دوست هستن که بهشون دسترسی ندارم و اینجا براشون مینویسم. داداشی گل که خودش میدونه چقدر ارادت دارم بهش، ممنون. دیوار و پوشه عزیز هم خبری ازشون نیست یه کامنتی چیزی آخه! میمونه سمن خانوم عزیز و دختر مهربون گل و شمین دوست داشتنی که آدرس وب ندارن و اینجوری خواستم تشکر کنم...

 


خاطره  |   یکشنبه پنجم آبان 1387  |   23:3 بخیه!

من از اواسط هفته گذشته مهمون داشتم... وقتی خان داداش میاد تقریبا ما از کار و زندگی میافتیم! چون دربست در خدمت خانواده ایم... هرجا اراده کنه میریم و همه سعی مون اینه که همه چی خوب باشه... آخر هفته هم تولد عسلی بود... یعنی اون مهمونی کوچیکه! خب خیلی وقت گرفت. خداروشکر که خوب و خوش برگذار شد. و عسلی هم کلی حال کرد...

 

البته ناگفته نماند که حوالی ساعت شش که ما منتظر مهمونا بودیم دخملی داداش جون تو دستشویی گیر کرد. آخه بگو نیم وجبی چرا با در ور میری برو کارت رو بکن و بیا!!

 نشون به اون نشون که یه ساعت اون تو بود... کل دستگیره و اینا رو پیاده کردن نشد... تعمیر کار اومد... فکرشو بکنید از سوراخ در واسه اینکه گریه نکنه بهش آدامس میدادم و مامانش براش قصه میخوند و همه تشویقش میکردن!!  خلاصه اش اینکه با لگد در رو شکوندن!! فکرشو بکنید! اونهمه تدارک ببینی و به خونه زندگی برسی! در دستشویی بشکنه!!

خلاصه فسقلی فضول باشی رو نجات دادیم و مهمونی هم با در شکسته برگزار شد!

تو این چند روز نتونستم به شبکه سر بزنم و حتی خبر کامنت ها رو هم بچه ها میدادن که چه خبره! با این همه مدام تو فکرش بودم که پست بعدیم چی باشه...

به نقد رویای بابل فکر میکردم و براتیگان عزیز...

به خشونت طلبی اخیر در فیلم ها فکر میکردم و حتی چندین عکس هم آماده کرده بودم...

خلاصه خیلی سوژه ها داشت تو مخم وول میخورد...

امروز حوالی ساعت ۳ مهمونا رفتن. یه کتابخونه سفارش داده بودم که قرار بود امروز بیارن... زنگ زدن که جلوی در مجتمع هستن. رفتم راهنمایی کردم آوردنش. هی اصرار کردن که بذاریمش تو اتاق سر جاش... گفتم نه نمیشه من باید جاشو مرتب کنم... تمییز کنم! گذاشتنش تو پذیرایی و لحظه آخر که داشتن قفسه ها رو جا میزدن... من و عسلی هم نگاه میکردیم... در یک چشم به هم زدن... سر خورد و برگشت روی ما!

در کسری از ثانیه... فقط پریدم که جلوی افتادنش رو، روی عسلی بگیرم... صدای شکستن شیشه ها وحشتناک بود... و گریه شدید عسلی.  ظاهرا سالم بود. سرش رو وارسی کردم و فهمیدم ترسیده... و خیالم راحت شد... و تازه متوجه شدم که... وای استخون دستم رو دیدم!!

گوشت و پوست با هم کنده شده بود!! هنوز یادآوریش باعث میشه حالم بد بشه! تقریبا از هوش رفتم!! به زحمت نشستم رو مبل و به آقاهه که هی میخواست به زور دستم رو ببنده گفتم گوشی تلفنم رو بیارید و زنگ زدم مهتاب اومد و عسلی رو گذاشتیم خونه اونا پیش مامان و رفتیم درمانگاه... گفت نمیخواد بخیه اش کنم. اگر بتونی چند روز تکونش ندی جوش میخوره...

خب دورغ چرا من هم چون از بخیه میترسیدم استقبال کردم... اما بعد که واسه پانسمان رفتیم خانوم پرستار گفت چرا بخیه نکردی این گوشت اضافه میاره و اینا...

اونم بدن من!! آخه یکی دو سال پیش متوجه شدم پوست من یه چیزی رو نداره!! که باعث میشه زخم هام دیر خوب بشن و گوشت اضافه بیارن یا جاشون بمونه... مثل زخم پام که اونجوری شده...

حالا دوستان پزشک! بگید ببینم برم بخیه کنم یا نه!!

تمام لحظاتی که درد داشتم... حتی موقعی که تو اتاق پانسمان از درد بی هوش شدم داشتم فکر میکردم که: خدایا شکرت. اگه رو عسلی میافتاد... اگه همین اتفاق برای اون میافتاد...

چهار تا در شیشه ای داشت و دو تاش خورد شده و یکیش کمی شکسته... فقط در بالای سر عسلی چیزی نشده... چقدر خدا منو دوست داره... وای خدا جونم...شکرت!

 

 

پ.ن: برای تشکر از دوستای گلی که به عسلی من تبریک گفتن هیچی ندارم... جز همین کلمات ساده...  ممنون و ممنون. با یه دست نوشتن خیلی برام سخته... به زودی میام و بهتون سر میزنم...