تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |   17:13 صدای عسلی
خب سورپرایز تولد عسلی به غیر از گالری هنرهای تجسمی و غیر تجسمی و اینا ...

صدای قشنگشه...

اگه روی اون مثلث کوچیکه کلیک کنید...(پایین سمت چپ وبلاگ! لینک موسیقی!) 

به جای موسیقی جورج مایکل که تاحالا اونجا بوده! صدای عسلی پخش میشه که دو تا داستان خونده. یکیش شنگول و منگوله و اون یکی داستان کارتونه شرکه...

خب اونجوری که دوست داشتم نشده... خیلی داستان تعریف کرده بود... فکر میکردم طولانی و خسته کننده میشه... واسه همین خیلی کوتاهش کردم. البته انگار زیادی کوتاه شده!! 

واضح حرف میزنه... اما اگر تعدا افرادی که متوجه داستان ها نشده بودند زیاد بود، متن رو براتون مینویسم!

نظرات این پست رو حذف کردم که برای این یکی هم توی کامنتدونی پایین بنویسید...

از همه دوستان عزیز بابت شرکت در مراسم پرشکوه بازگشایی این گالری تشکر میکنم...

 

بعدن نوشت: دوستان جان! چرا حواستونو جمع نمیکنید! سمت چپ وبلاگ یه سری لینک دوستان هست. لینک ها که تموم میشه. درست قبل از گزارش بازدید یه لینک هست که توش دکمه پلی (مثلث) دکمه استاپ (مربع) و علامت بلندگو (برای تنظیم صدا) داره. روی پلی(مثلث) کلیک کنید. 

 


خاطره  |   یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |   16:47 افتتاح گالری عسلی!

 

 

 اولین تصویر بدست آمده از هنرمند در بیمارستان. در حال اندیشیدن به هنر و اینا!

 

از بین تاریخ هایی که خانوم دکترش گفت، بیست و ششم رو خودمون تعیین کردیم. یادمه دو شب قبل از عمل، خواب مادربزرگم (خدا رحمتش کنه) رو دیدم. هشت نه سالی میشد که فوت کرده بود و من هیچ وقت خوابشو ندیدم. جز همون شب. از کل اون خواب یه صحنه کاملا واضح تو ذهنمه. یه مهمونی بود. مادربزرگم مثل همون موقع ها که زنده بود. بالای مجلس نشسته بود و چوب سیگارش دستش بود. یه روسری آبی آسمونی خوشگل ساتن سرش بود و میخندید. صبح حس کردم رفتنی هستم! شب بعد، شب آخر،  قبل از خواب برای بابای عسلی تعریف کردم. خندید. اما صبح که داشتم میرفتم تو اتاق لحظه آخر انگار ترسید. برای اولین بار و آخرین بار تو زندگیمون گفت: امروز چه خوشگل شدی... خداحافظ.

من رفتم و البته زنده موندم! وقتی بهوش اومدم جز درد چیزی حس نمیکردم و نمیدیدم. اتاق خصوصی خواسته بودیم. گویا خالی نشده بود. برای همین من رو دوباره برگردونده بودن تو ریکاوری. من که جز حرکت مهتابی ها روی سقف، درست مثل فیلم ها... چیزی یادم نمیاد...

دکتر اخوان رو خیلی دوست داشتم و با هم تو اون چند ماه حسابی دوست شده بودیم. با سزارین موافق نبود. اما وقتی بعد از دنیا اومدن عسلی اومد دیدنم گفت، چقدر خوب شد که به عمل اصرار کردی. چون وضعیت جنین و بند نافش اصلا خوب نبود.

چند روز پیش یه صبحی که عسلی نبود، یه ناخونکی زدم به فیلم های بیمارستان و چند ماه اول. چقدر عجیب بود که اینقدر کوچولو بوده... بی مو بوده... بی دندون بوده...  (چون اگه عسلی باشه گیر میده که چرا اون بجه رو بغل کردی. چرا اسم منو گفتی!) کلی هم هوس کردم که کاش اونقدری بود و بوی پودر بچه میداد و من پشت گردنشو میبوسیدم...

 خلاصه کلام اینکه...

 

 

 امروز به مناسبت تولد چهارسالگیش گالری یا نگار خانه  جام جادویی، نمایشگاهی  از سخن ها ... آثار حجمی... آثار ترسیمی... آثار سخنی!! و اینا .. برایش ترتیب داده است...

به اولین نمایشگاه تک نفره چهار سالانه ی عسلی خوش آمدید:

این هنرمند در ۲۶ مهر مهر ۸۳ چشم به جهان گشود. از همان لحظات نخست به خلق آثاری بس شگفت انگیز پرداخت که در ذیل مشاهده میکنید. سخنان گهر بار این هنرمند فرزانه را هم در لابلای آثار گنجانده ایم. شرح تصاویر روی آن ها درج شده است. 

 

جدیدترین تصویر بدست آمده از هنرمند در حال کار با رنگ انگشتی. بعد از کوتاه کردن مو!! 

من و عسلی در حال تماشای برنامه غواصی و اینا.

عسلی: مامان خواهش میکنم بلای من هم یه ماسک بلای پام بخر! که اینجوری باشه موقع شنا بپوشم، لا بلم. (راه برم)

 

۱- جوجه زرد زیبا در باغ. رنگ آمیزی ماژیک 

من در حال شستشوی سرامیک ها.

من: دست نزنی. کثیفه!

عسلی: میدونم خصوصیته!! به دست بچه ها خطلناکه!! (به جون خودم هرچی فکر کردم چی شنیده که اینو میگه شبیه هیچ چی نبود!)

 

۲- دو پروانه. رنگ آمیزی آبرنگ

 

من و عسلی در حال خاله بازی.

عسلی: مثلا تو خواهل زاده منی. منم خواهل زاده تو!

 

۳- لاکپشت در طبیعت. رنگ آمیزی آبرنگ

 

در حال کل کل کردن با خاله اش.

خاله اش: مثل اینکه قاط زدی خاله جون.

عسلی: کله ات میخاله اینو میگی؟! (تو مایه های کله ات پوکه و اینا)

خاله اش: حرف بد میزنی. اگه من یه پدری از تو درنیاوردم!

عسلی: مامانم نمیذاله. خاله خوبم!!

 

۴- رنگین کمان. رنگ آمیزی مدادشمعی (پاستل)

 

صبح موقع خوردن صبحانه.

من: بدو بیا صبونه ات رو بخور.

عسلی: مامان صبونه دلستش صبحانه اس! حموم هم میشه حمام!

من: آفرین دخترم. کی بهت یاد داده؟

عسلی: از تلوزیون باباقاسم یاد گرفتم. اما تو نبودی. تو شکم مامانت بودی!!

 

۵- اووجون بالا! (یه هیولا که خاله ام قصه اش رو تعریف کرده!) رنگ آمیزی ماژیک

 

یه شب قبل از خواب.

من: دیر شده. صبح بیدار نمیشی ها. بیا بخواب.

عسلی: باشه اما قول بده دو تا قصه بلام بخونی. یه قصه از کتاب قصه ام. یه دونه هم قصه دهنی!!

من: قصه دهنی؟!

عسلی: آله دیگه یعنی از دهنت بگی! از لو کتاب نخونی!

 

۶- مردی در باد!! رنگ آمیزی آبرنگ

 

تو شمال هی طفلک رو پشه ها کباب میکردن و هی گریه میکرد و میگفت: پس چلا هستی لو نمیخولن؟

منم گفتم: خب چون تو گوشتت شیرینه خوشمزه ای، تو رو میخورن.

امروز صبح که پاشد و یه قرمزی کوچولو دید رو دستش.

عسلی: ببین باز پشه ها منو خولدن! شبا لوم نمک بلیز که پشه ها فکل(فکر) کنن من تلخم. منو نخولن!

 

۷- اثر حجمی کار با خمیر آریا. دختر بچه و طبیعت

 با عرض پوزش از هنرمند مامان! توضیح این عکس اشتباه است! هنرمند جونم توضیح داد که این آدم خمیری داره غذا میخوره. اون بشقاب غذاشه و اون بزرگه قاشقه... تو دستش هم نونه!

 

یه روز که دعواش کرده بودم و حسابی عصبانی بود.

عسلی (با عصبانیت): واجب کنه نعنت(لعنت) به شما!

من (داد زدم): چی گفتی؟!

عسلی: هیچی بابا! واجب یعنی کسی نمیله! حلف(حرف) خوبیه!

 

 ۸- اثر حجمی هواپیما. کار با مگنت!

 

یه روز که دراز کشیده بودم و یه هو اومد پرید رو شکمم.

من(جیغ): آی دلم!

عسلی(در کمال خونسردی): چی شد؟ دلت شیکست؟ نالاحت نباش. دل آبکیه! نمیشکنه!!

 

۹- طبیعت با جان! کار بار رنگ انگشتی آریا روی دیوار حمام خاله!

 

وقتی هستی واکسن آنفولانزا زد و فهمید که جدیه. تا اسم واکسن میومد گریه میکرد. یه روز که من و خاله اش داشتیم یواشکی راجع به واکسن حرف میزدیم.

خاله اش(با ایما و اشاره): اون روز که ما رفتیم برای واکس زدن! رفتیم بالاییه...

عسلی( رو به من): مامان واکس مثل واکسنه ها!!

 

۱۰- دختر قشنگ. کار با ماژیک.

 

یه روز که به تاول دستم که رو به بهبود بود نگاه میکرد.

عسلی: مامان چلا شکلش عوض شده؟

من: تاولش خوابیده عزیزم. اینجوری شده.

عسلی(با یه پوزخند با مزه): خوابیده؟ این موقع صب... چلا خوابیده؟!

 

۱۱ـ برگ و یه عالمه مورچه! کار با ماژیک.

 

معمولا هفته ای دو سه بار میریم شهربازی مرکز خرید بازی کنه اما فقط گاهی اجازه میدم گریمش کنن. وقتی هم میگه چرا نمیشه، چون قاعدتا توضیحات پزشکی و اطلاعات دیگه کافی نیست، میگم پول ندارم. یه روز که باز من بچه بودم اون خانوم مربی بود.

عسلی: مامان اینجا شهله بازیه. مثلا مامانت پول زیاد داشته گفته گیلیمت کنن! حالا چی دوست داری بشی؟

من:... پروانه.

عسلی: نمیشه. پروانه مال بچه های خیلی خوشگله! تو یه کم خوشگلی!!حالا سرتو بگیل بالا.

من: خانوم تو چشمم نخوره قلم موتون.

عسلی: ملاقبم دختر خانوم. شما حلف(حرف) نزنین حواسم پلت(پرت) نشه!

 

۱۲ـ همون اووجون بالا که گفتم با بچه اش! کار بار ماژیک.

 

یه روز عمو بابکش مفصل برای هر دوتاشون قصه های قدیمی این مرز پر گهر رو تعریف کرده بود. بهش گفتم: بیا برام تعریف کن ببینم قصه های جدیدی که یاد گرفتی چی بوده.

عسلی: مامان یه قصه بود. لاجع به لاکپشت که به دوستاش میگه پلنده (پرنده) ها شما پلواز میکنید منم پلواز کنم. گفتن باشه. تو چوب و بگیل تو دهنت. اما اون حلف (حرف) زد و چوب از دهنش افتاد!!


خاطره  |   جمعه بیست و ششم مهر 1387  |   0:27 تولد تو...
سلام عسل مامان. تولدت مبارک...

میبنی دخترم... هر سال دریغ از پارسال!! مامانو ببخش که هیچ کاری برات نکردم. نه هدیه ای خریدم نه مهمونی برات گرفتم. حتی بهت نگفتم که فردا تولدته... و فردا هم نمیتونم بهت بگم. چون ذهن کوچیکت نمیتونه صبر کنه تا هفته آینده که یه مهمونی کوچیک برات بگیرم...

میدونی تو همه زندگی منی... موهای خوشگل و خوشرنگت رو تازه کوتاه کردیم... چون داشت اذیتت میکرد. دوبار بردمت آرایشگاه. گریه کردی و دست از پا دراز تر برگشتیم. تا اینکه مرجان زحمت کشید و اومد خونه برات موهاتو کوتاه کرد. که نترسی. که گریه نکنی... حالا با این قیافه جدید خوردنی تر شدی... یه جورایی کوچیکتر شدی... درحالیکه باید فردا یه سال رفته باشی جلو و بزرگتر شده باشی...

و من هی نگات میکنم و قربون صدقه ات میرم...

چشم عسلی مامان... اون لحظه هایی که ناراحتم و حوصله ات رو ندارم... منو ببخش...

قشنگ مامان... اون موقع هایی که خیلی کار دارم و نمیتونم جوابتو بدم... منو ببخش...

جیگمل مامان... وقتایی که مهمون داریم و من نمیتونم بهت توجه کنم... منو ببخش...

فرشته مامان... وقتایی که دعوات میکنم و تو واقعا فقط بچه گی کردی... منو ببخش...

عشق مامان... تولدت مبارک...

 

 

پ.ن: هنوز هم قصد دارم برای تولدش یه پست حسابی بذارم... اما امشب حسش نیست...

اینجا رو بخونید! مال پارساله. فقط حیف که سایتی که عکس ها رو آپلود کرده بودم ظاهرا مسدوده... عکس ها باز نمیشن...

 


خاطره  |   یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  |   19:47 خانوم!!
برای اولین بار امروز بعد از رفتن عسلی خوابیدم. معمولا یه ربع به هشت بیدار میشم.. وسایل و لباس هایی که باید ببره آماده میکنم و هشت و ده دقیقه بیدارش میکنم. تا بره دستشویی و سرویسش تک زنگ بزنه... ببرمش پایین و برگردم بالا... میشه بیست دقیقه به نه... هیچ وقت نمیتونم بعد از بیدار شدن به هر شکلی دوباره بخوابم... حتی نیمه های شب هم به زور دوباره خوابم میبره...

اما امروز اونقدر احساس ضعف داشتم که دوباره بعدش رفتم تو رختخواب... سخت خوابم برد. اما خوابم برد. و بدش اینجاست که کابوس دیدم!!

ضعف جسمی کم بود... کابوس و به هم ریختگی روحی هم بهش اضافه شد.هنوز حالم سرجاش نیومده. 

خب راستش قبل از ماه رمضون یه هو متوجه شدم که وزنم شده ۵۷ کیلو!! وای باورم نمیشدو خیلی وحشتناک بود... مصمم شدم که وزن کم کنم. اما حقیقت اینه که کار خاصی نکردم. نمیدونم چجوری اما آخرین بار همین ده روز پیش، خودمو کشیدم دیدم شدم ۵۵ کیلو. هنوز یه کیلو با وزن قبلیم فاصله دارم. اما بازم جای شکرش باقیه!! حالا نمیدونم این ضعفه مربوط به این وزن کم کردنه یا نه...

دو روزه متوجه شدم تحمل هیچ جور انگشتر و دستبند و اینایی رو ندارم! از بس از این جور زیور آلات استفاده نمیکنم، استفاده اشون برام عذاب آور شده. طلاها که فقط مال مهمونیه... حتی از ساعت هم استفاده نمی کردم.

اما میخوام خانوم بشم!! حالا یه مچ بند چرم جدید هدیه گرفتم که قشنگه و برام ارزشی نداره!! تصمیم گرفتم  برای اینکه به خودم عادت بدم دائم بندازمش دستم. و یه انگشتر که مدتها پیش از یه فروشگاه اجناس هندی خریده بودمش و دوستش دارم... حالا بگدریم که تو همین دو روز هزار بار دستم رفته درشون بیارم و هی احساس میکنم یه چیزی مچ دستم رو خفت کرده!! اما دارم تحمل میکنم...

 همین الان نگاه کردم دیدم انگشتره رو در آوردم!! کی و چرا خدا میدونه!

انگار من آدم بشو نیستم!


خاطره  |   چهارشنبه هفدهم مهر 1387  |   22:59 همین جوری
تصمیم گرفتم از این به بعد هرچی به ذهنم میرسه بنویسم و اینقدر برای نوشتن یه پست حساسیت به خرج ندم!! (فکرشو بکنید تا حالا حساسیت به خرج میدادم پستام این بود... ندم چی میشه!!)

بگذریم...

تولد عسلی جونه...

وای که من "قلبونش بشم" هیچ برانامه ای براش ندارم... طفلک راضی شده بود به جای تولد با هم بریم مسافرت... این ماه که خاله سعیده میره دو بیت!! ما هم بریم... خاله اش هم آب پاکی رو ریخت رو دستمون که از صبح ساعت ۸ میره سر کار ۸ شب برمیگرده... خب منو عسلی تو کشور غریب چیکار کنیم؟! هیچی... منصرف شدیم...

امروز دو تایی رفتیم در خونه قبلیه... همین بلوک بغلی دو تا کلید دستمون مونده بود بردیم بدیم... یه خانوم مسن و تنها اونجا رو گرفته و موقع قرار داد برخورد داشتیم ... یه کم پرحرف بود... اما زن بدی به نظر نمیومد... رفتیم در آپارتمان... کلی تعارف و اینا که بفرمایید. گفتم نه... که زود برگردیم... نشون به اون نشون که یه ربع جلوی در بودیم.

 

خانوم همسایه: (یواشکی) این روبرویی ها رو میشناسی؟!

من: نه... دیدمشون... اما برخوردی نداشتیم...

خانوم همسایه: ای بابا... زنه از شوهره کوچیک تره!

من: ها!!!

خانوم همسایه: اون پاگرد پایین رو میشناسی؟

من: نه!!

خانوم همسایه: از تاریکی میترسن تا صبح چراغ جلو آپارتمان روشنه!!

من:...

خانوم همسایه: میخوام از اینجا برم... بیکلاسن!! (گمونم منظورش اینه که زیادی سرشون تو کار خودشونه!)

ـ ماهواره که اجازه نمیدن داشته باشیم... شوتینگ هم که نداره! این همه طبقه رو باید برم پایین واسه آشغال!!

من:اگه اجازه بدید من برم...

خانوم همسایه: اون دختره رو دیدی یه کارتن دستش بود!! اسباب کشی میکنن؟!

من: نمیدونم ... نمیشناسم...

بعد هم یه جوری فرار کردیم!! قابل ذکره که من یه سال و دو ماه تو اون واحد بودم. ایشون دو ماهه رفتن اونجا!! حالا به نظر شما من زیادی خنگ و گیجم... یا ایشون... یه کمی...؟!!

 

 

پ.ن۱: دوست عزیز همراه!! همراه اولی... ایرانسلی.. تالیا... یا هرچی... من سنم از این قایم موشک بازی ها گذشته!! چند ساله دوران راهنمایی رو پشت سر گذاشتم!!

پ.ن۲: دوست عزیزی که تهدید کردی که چرا به کامنت ها مثل اونموقع ها! جواب نمیدم... چشم من بعد (از این پست به بعد) جواب میدم!

پ.ن۳: هیچی همین که گفتم!! سردمه!!

 

 

بعدن نوشت: دوستان عزیز. تولد عسلی جان بیست و شیشمه. نه امروز و دیروز. منظورم این بود که یه هفته دیگه تولدشه اما من هیچ برنامه ای ندارم. حتی مهمونی.

 


خاطره  |   دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |   22:16 از آسمون بارون میاد لی لیا...

اولین کتابی که از حسن فرهنگی خواندم حوالی سال 75  بود. "زن ها شبیه هم میخندند" از حوزه هنری... که آنموقع ها پای ثابت هفته نامه مهر بودم و در نمایشگاه ها ممکن نبود به نشرشان سر نزنم...

و حالا آخرین کتاب یا بهتر است بگویم تازه ترین کتابی که از او خوانده ام، "از آسمون بارون میاد لی لیا" ست از نشر کاروان.

پیش از هرچیز، شاید بد نباشد بگویم که، گرایش و علاقمندی ام به داستان کوتاه سال هاست که با من است. شاید از حوالی همان سال های 74-75 . آنموقع تعداد مجموعه داستان های کوتاه کم بود. حتی آثار نویسندگان بزرگ هم اغلب در رمان خلاصه میشد و داستان های کوتاهشان یا ترجمه نمیشد یا با اقبال عمومی مواجه نمیگردید... اما این روزها.. به لطف ازدیاد نویسندگان، مجموعه داستان های کوتاه زیاد شده است و امکان انتخاب را به خواننده میدهد و پیامدش اینکه، این علاقمندی باعث شده که کارهای خوبی هم ترجمه و روانه بازار شود.

و خب چیز عجیبی نیست اگر بگویم که بارها از خریدن این مجموعه ها سر خورده و دلزده شده ام و بارها هم به لذت وافری دست پیدا کرده ام.

"از آسمون بارون میاد لی لیا" را صرفنظر از نظرات مثبتی که جلب کرده بود، به خاطر شناخت کمرنگ و رابطه ی دوستانه و مجازی ام با نویسنده، که همین وبلاگ نویسی باعثش شده، خریدم.

طرح جلد ساده، قشنگ و شاعرانه ای دارد که اگر مواردی که گفتم هم نبود قطعا سبب میشد در کتاب فروشی به سویش کشیده شوم. هرچند فکر میکنم شاید آن نور سپیدش نبود یا کم رنگتر می بود بهتر میشد.

به عادت خواندن مجموعه داستان ها، یک داستان را تصادفا انتخاب کردم: شتر عزیز.

نمیتوانم بگویم چقدر خوشم آمد و برایم جذاب بود. این شد که برگشتم و از اول کتاب تک تک داستان ها را خواندم.


از آسمون بارون میاد لی لیا، یک جورهایی انگار حدیث نفس نویسنده را هم در خود دارد. جای جای داستان به خیال و واقعیت تفکیک شده و گاهی واقعیت در تاثیر گذاری بر خیال پیشی میگیرند و گاه برعکس...

طبقه دوم را که میخواندم... دروغ چرا؟ راوی را گم کردم... برگشتم عقب و همان طبقه دوم که فکر میکردم باید طبقه آخر باشد، پیدایش کردم! داستان هایی مثل "یکی از مردها خیلی باید فکر بکند"، "گره گشایی"، "تخت خالی"، "مرد خم میشد و پای خود را میبوسید"، "پنجاه وهشت" و... داستان هایی کاملا متفاوت هستند یا شاید بهتر باشد به جای متفاوت بگویم نا متعارف.

مثلا "گره گشایی" را دوست داشتم اگر آن فاصله گذاری ها نبود یا از "یکی از مردها باید..." بیتشر لذت میبردم اگر پایانش آنطور نبود.

شیوه داستان گویی فرهنگی منحصر به خودش است. در عین حال نمیتوان آن را تعریف کرد. چه آنجا که به قول خودش داستانی کلاسیک تعریف میکند، چه آنجا که کاملا غیر معمول عمل میکند، آنقدر که گاهی فکر میکنم از بین چند داستان بی نام و نشان یکجور حسی و غریزی، میتوانم بفهمم کدامشان از این قلم تراوش کرده است. نکته جالب توجه دیگر در آثار او، نامگذاری داستان هاست. من خود نام های نامعمول این چنینی نه ساده و تک کلمه ای را بیشتر میپسندم و جذاب میدانم.

و... داستان هایی هم مثل "شرم گل بهی"، "عزیزم"، "نام خانوادگی مستعار" و... بودند که بی تردید مثل شتر عزیز دلنشین و ماندگار شده اند در ذهنم.

کلام آخر اینکه "از آسمون بارون میاد لی لیا" یک جورهایی شبیه این روزهای زرد و پاییزی با بوی خاک باران خورده است که به دل مینشیند.

 

 

پ.ن: سردمه!


خاطره  |   پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |   23:21 قابل توجه علاقمندان بازیگری!!
 

گروه فیلمبرداری نزدیک هواپیمای مورد نظر. در حال استراحت!

خب حقیقتشو بخوایید چند روزیه مهمون دارم... خان داداش و اهل بیت! و خب مثل همیشه آقای برادر در راستای ارتقا سطح علمی و فرهنگی ما... هی برنامه موزه و نمایشگاه و اینا میذاره!!

امروز رفته بودیم موزه هوایی. نمیتونم بگم برید اونجا رو ببینید چون خیلی کوچیک و متاسفانه تا حدی حقارت آمیزه... همه چیز داغون و کثیف به نظر میرسه... اما خب برای کسایی مثل برادر من که واقعا علاقمند هستند... خالی از لطف نیست...

آمآ.................

رفتیم اونجا و دیدیم یه اکیپ مشغول فیلم برداری هستن. کدوم فیلم؟

اخراجی های ۲...

کیا بودن؟ خیلی ها... کوچیک بزرگ... معروف ... گمنام... اما خب واضح و روشنه که آقای ده نمکی هم بود... و محمد رضا شریفی نیا و... و...

حالا چه ربطی به علاقمندان به بازیگری داره؟! چون...

چون آقای شریفی نیا یه جورایی "دن کارلئونه" سینمای ایرانه!! (حالا یه سری بگن آچار فرانسه!) و بر همگان واضح و مبرهن است که کافیست اراده کند یک بدبخت و بیسوادی را از میدان شوش میکند ستاره سینمای ایران که خیابون فرشته هم کمش باشه!!  

فکر کردم که ثوابی بکنم و به علاقمندان بگم حالا حالاها اونجا کار دارن... برید امضا بگیرید... بلکم تونستید به آرزوهای دور و دارزتون برسید!!

از همون کارا دارن میکنن که بهش میگن حقه های سینمایی!

 

 بعدن نوشت: میتونید برای گرفتن اطلاعات کامل به وبلاگ آقای ده نمکی هم سری بزنید... من مدتهاست که به وبلاگشون سر میزنم... اما اینکه عکسی که از مراحل کار فیلمبرداری گرفتم رو تو مطالبشون ببینم خیلی برام جالب بود... اما دوربین گوشی  ۵۶۱۰ من کجا ... عکس هایی که خان داداش با دوربین ۷ مگا پیکسلیش گرفته کجا...

فرصتی دست داد کوچیک میکنم و میذارم...

 


خاطره  |   یکشنبه هفتم مهر 1387  |   11:39 من خودمو میکشم!!
دستم سوخته... روی ساعدم یه تاول حسابی زده... و درد میکنه...

اما واسه این نمیخوام خودمو بکشم!! چند شب پیش همسایه پایینی اومده بالا که سقف دستشویی مون داره میریزه... پیشنهاد هم کندن سرامیک ها و قیرگونی و بعد سرامیک مجدده!

از همون شب خواب ندارم... من تازه خونه رو تمییز کردم... بنایی!!

نه!

نه!

نه!

بهشون گفتم به من ربطی نداره با صابخونه تماس بگیرید... فعلا خبری نیست... اما به زودی...

نه!

نه!

نه!

وقتی بهش فکر میکنم انگار دستم بیشتر میسوزه!!


خاطره  |   پنجشنبه چهارم مهر 1387  |   11:23 کما!

من از کما در اومدم!

میدونم عذر خواهی جواب محبت دوستایی نیست که نگرانشون کردم... اما کلمه ای دیگه ای هم جایگزینش نمیتونم بکنم... خیلی ها رو میتونستم با یه اس.ام.اس از نگرانی در بیارم... اما اینکار رو هم نکردم.

راستش انگار حتی همون زنگ زدن و اس.ام.اس دادن هم برام سخت شده بود. جواب ایمیل ها رو هم ندادم... رکورد شکوندم این دفعه!! باورتون نمیشه اگه بگم بعد از این مدت که رفتم سراغ ایمیلم ۱۰۵ تا ایمیل داشتم!! مجبور شدم ایمیل های گروهی رو پاک کنم که تهش به اون بیست سی تا ایمیل دوستانه  برسم... و خب جواب ندادم.. ببخشید...حس میکردم برام سخته که بنویسم من خوبم نگران نشید... چون خوب نبودم... چون خوب نیستم...

اونقدر که این روزها هرکس منو میبینه میگه چشمات چرا اینطوری شده؟! نمیدونم چجوری شده... اما نگار یه کتک مفصل خوردم و تا صبح گریه کردم!!

از خدا پنهون نیست... از شما چه پنهون... حتی به ذهنم رسید وبم رو ببندم... همون کاری که خودم همیشه گفتم بده رو بکنم... بنویسم خداحافظ و تموم... اما الان که اومدم پای سیستم که بنویسم به خودم گفتم آه و ناله ممنوع... حالا که بلند شدی از همین جا شروع کن...

خب ... جونم براتون بگه که ... مهمونا رفتن و من موندم و یه خونه دوست نداشتنی و کثیف... یادتونه که اینجا فراخوان نظافت چی خوب داده بودم؟! خب راستش چند تایی پیشنهاد شد و من هی کامنت ها رو سبک سنگین کردم...و به حرف پسر عمه جان اعتماد کردم و همین جا قرارشو گذاشتیم و اون آقای محترم اومد...

تمام دیوار های خونه رو از بالا تا پایین شست. یه طوری که یه درجه همه چی روشن تر شد! انصافا هم خوب کار میکرد. حالا فکرشو بکنید همه نظافت چی هایی که میان... آدم کلی حرص میخوره که چرا درست کار نمیکنن.. این آقا رو من باید هی حرص میخوردم که آقای محترم خوب شد...تمییز شد... آمین طفلکم هم از صبح با دهن روزه اومده بود و این وروجک رو نگه میداشت که من بتونم کارهای دیگه رو انجام بدم...

اون روز و یکی دو روز بعدش که واسه نظافت خونه صرف شد... حالا میتونستم به خودم بگم یه کمی خونه قابل تحمل شده... اما باز به دلم نبود... نتیجه این شد که یه سری تغییرات جزیی و کم خرج بدم تا خوشم بیاد... مثلا عوض کردن سرویس دستشویی... خریدن پرده و لحاف و روتختی جدید واسه عسلی... عوض کردن کاور لحاف خودم... و خلاصه تغییر رنگ بعضی چیزا... و خب الان بهتره... همه چی بهتر به نظر میرسه... هنوز یه کمی خورده کاری های جابجایی مونده... که اینم به خاطر کمبود جاست و باید به زودی یه فکر اساسی براش بکنم...

عسلی هم سه روزه که میره مهد کودک... خوشبختانه با مهدش رابطه خوبی برقرار کرده... و جالب اینکه عاشق سرویس شده!! راننده سرویسشون یه خانوم شیطون و خوش اخلاقه که تا برسن براشون انواع و اقسام آهنگ هایی که بچه ها دوست دارن رو میذاره... نه فکر کنید اتل متل و اینا ها... عسلی روز اول ذوق زده به من میگه: "مامان بلامون سعید پنتل گذاشته... پالمیدای من کوش لو گذاشته!!"

دیروز با پدرش رفتیم لوازمی که مهد گفته بود رو خریدیم... نزدیک چهل هزارتومن شد... حالا بگذریم که کوله و دفتر چه و مدادرنگی و خیلی چیزای دیگه رو من قبلا خریده بودم...

الان هم مهده... تو فکرم که به یه بنده خدایی واسه کار رو بندازم... یا میشه یا نمیشه!!

القصه...  ظاهرا به لطف خدا همه چی به یه سکون رسیده... بهتر از طوفانه مگه نه؟!

 

وقتی یه لباس پشت باز میپوشم همه از جای ضربدری که از  آفتاب دریا مونده خوششون میاد و میگن جالب شده... اونوقت من میگم خبر نداری که چقدر سوخته و اذیت کرده... الان خوب شده... خوشگل شده...

دیشب داشتم فکر میکردم... شاید یه روزی زندگیم هم همینطوری بشه... الان میسوزنه انگار کن همون کوره ... رقص آتیشش جلوی چشممه... خدارو چه دیدی شاید یه چیز قشنگ از کوره در اومد بیرون!!

 

پ.ن: به همه سر میزنم... همین امروز... و باز ممنون...