
از بین تاریخ هایی که خانوم دکترش گفت، بیست و ششم رو خودمون تعیین کردیم. یادمه دو شب قبل از عمل، خواب مادربزرگم (خدا رحمتش کنه) رو دیدم. هشت نه سالی میشد که فوت کرده بود و من هیچ وقت خوابشو ندیدم. جز همون شب. از کل اون خواب یه صحنه کاملا واضح تو ذهنمه. یه مهمونی بود. مادربزرگم مثل همون موقع ها که زنده بود. بالای مجلس نشسته بود و چوب سیگارش دستش بود. یه روسری آبی آسمونی خوشگل ساتن سرش بود و میخندید. صبح حس کردم رفتنی هستم! شب بعد، شب آخر، قبل از خواب برای بابای عسلی تعریف کردم. خندید. اما صبح که داشتم میرفتم تو اتاق لحظه آخر انگار ترسید. برای اولین بار و آخرین بار تو زندگیمون گفت: امروز چه خوشگل شدی... خداحافظ.
من رفتم و البته زنده موندم! وقتی بهوش اومدم جز درد چیزی حس نمیکردم و نمیدیدم. اتاق خصوصی خواسته بودیم. گویا خالی نشده بود. برای همین من رو دوباره برگردونده بودن تو ریکاوری. من که جز حرکت مهتابی ها روی سقف، درست مثل فیلم ها... چیزی یادم نمیاد...
دکتر اخوان رو خیلی دوست داشتم و با هم تو اون چند ماه حسابی دوست شده بودیم. با سزارین موافق نبود. اما وقتی بعد از دنیا اومدن عسلی اومد دیدنم گفت، چقدر خوب شد که به عمل اصرار کردی. چون وضعیت جنین و بند نافش اصلا خوب نبود.
چند روز پیش یه صبحی که عسلی نبود، یه ناخونکی زدم به فیلم های بیمارستان و چند ماه اول. چقدر عجیب بود که اینقدر کوچولو بوده... بی مو بوده... بی دندون بوده... (چون اگه عسلی باشه گیر میده که چرا اون بجه رو بغل کردی. چرا اسم منو گفتی!) کلی هم هوس کردم که کاش اونقدری بود و بوی پودر بچه میداد و من پشت گردنشو میبوسیدم...
خلاصه کلام اینکه...
امروز به مناسبت تولد چهارسالگیش گالری یا نگار خانه جام جادویی، نمایشگاهی از سخن ها ... آثار حجمی... آثار ترسیمی... آثار سخنی!! و اینا .. برایش ترتیب داده است...
به اولین نمایشگاه تک نفره چهار سالانه ی عسلی خوش آمدید:
این هنرمند در ۲۶ مهر مهر ۸۳ چشم به جهان گشود. از همان لحظات نخست به خلق آثاری بس شگفت انگیز پرداخت که در ذیل مشاهده میکنید. سخنان گهر بار این هنرمند فرزانه را هم در لابلای آثار گنجانده ایم. شرح تصاویر روی آن ها درج شده است.
من و عسلی در حال تماشای برنامه غواصی و اینا.
عسلی: مامان خواهش میکنم بلای من هم یه ماسک بلای پام بخر! که اینجوری باشه موقع شنا بپوشم، لا بلم. (راه برم)
من در حال شستشوی سرامیک ها.
من: دست نزنی. کثیفه!
عسلی: میدونم خصوصیته!! به دست بچه ها خطلناکه!! (به جون خودم هرچی فکر کردم چی شنیده که اینو میگه شبیه هیچ چی نبود!)

من و عسلی در حال خاله بازی.
عسلی: مثلا تو خواهل زاده منی. منم خواهل زاده تو!

در حال کل کل کردن با خاله اش.
خاله اش: مثل اینکه قاط زدی خاله جون.
عسلی: کله ات میخاله اینو میگی؟! (تو مایه های کله ات پوکه و اینا)
خاله اش: حرف بد میزنی. اگه من یه پدری از تو درنیاوردم!
عسلی: مامانم نمیذاله. خاله خوبم!!

صبح موقع خوردن صبحانه.
من: بدو بیا صبونه ات رو بخور.
عسلی: مامان صبونه دلستش صبحانه اس! حموم هم میشه حمام!
من: آفرین دخترم. کی بهت یاد داده؟
عسلی: از تلوزیون باباقاسم یاد گرفتم. اما تو نبودی. تو شکم مامانت بودی!!

یه شب قبل از خواب.
من: دیر شده. صبح بیدار نمیشی ها. بیا بخواب.
عسلی: باشه اما قول بده دو تا قصه بلام بخونی. یه قصه از کتاب قصه ام. یه دونه هم قصه دهنی!!
من: قصه دهنی؟!
عسلی: آله دیگه یعنی از دهنت بگی! از لو کتاب نخونی!

تو شمال هی طفلک رو پشه ها کباب میکردن و هی گریه میکرد و میگفت: پس چلا هستی لو نمیخولن؟
منم گفتم: خب چون تو گوشتت شیرینه خوشمزه ای، تو رو میخورن.
امروز صبح که پاشد و یه قرمزی کوچولو دید رو دستش.
عسلی: ببین باز پشه ها منو خولدن! شبا لوم نمک بلیز که پشه ها فکل(فکر) کنن من تلخم. منو نخولن!

با عرض پوزش از هنرمند مامان! توضیح این عکس اشتباه است! هنرمند جونم توضیح داد که این آدم خمیری داره غذا میخوره. اون بشقاب غذاشه و اون بزرگه قاشقه... تو دستش هم نونه!
یه روز که دعواش کرده بودم و حسابی عصبانی بود.
عسلی (با عصبانیت): واجب کنه نعنت(لعنت) به شما!
من (داد زدم): چی گفتی؟!
عسلی: هیچی بابا! واجب یعنی کسی نمیله! حلف(حرف) خوبیه!

یه روز که دراز کشیده بودم و یه هو اومد پرید رو شکمم.
من(جیغ): آی دلم!
عسلی(در کمال خونسردی): چی شد؟ دلت شیکست؟ نالاحت نباش. دل آبکیه! نمیشکنه!!

وقتی هستی واکسن آنفولانزا زد و فهمید که جدیه. تا اسم واکسن میومد گریه میکرد. یه روز که من و خاله اش داشتیم یواشکی راجع به واکسن حرف میزدیم.
خاله اش(با ایما و اشاره): اون روز که ما رفتیم برای واکس زدن! رفتیم بالاییه...
عسلی( رو به من): مامان واکس مثل واکسنه ها!!

یه روز که به تاول دستم که رو به بهبود بود نگاه میکرد.
عسلی: مامان چلا شکلش عوض شده؟
من: تاولش خوابیده عزیزم. اینجوری شده.
عسلی(با یه پوزخند با مزه): خوابیده؟ این موقع صب... چلا خوابیده؟!

معمولا هفته ای دو سه بار میریم شهربازی مرکز خرید بازی کنه اما فقط گاهی اجازه میدم گریمش کنن. وقتی هم میگه چرا نمیشه، چون قاعدتا توضیحات پزشکی و اطلاعات دیگه کافی نیست، میگم پول ندارم. یه روز که باز من بچه بودم اون خانوم مربی بود.
عسلی: مامان اینجا شهله بازیه. مثلا مامانت پول زیاد داشته گفته گیلیمت کنن! حالا چی دوست داری بشی؟
من:... پروانه.
عسلی: نمیشه. پروانه مال بچه های خیلی خوشگله! تو یه کم خوشگلی!!حالا سرتو بگیل بالا.
من: خانوم تو چشمم نخوره قلم موتون.
عسلی: ملاقبم دختر خانوم. شما حلف(حرف) نزنین حواسم پلت(پرت) نشه!

یه روز عمو بابکش مفصل برای هر دوتاشون قصه های قدیمی این مرز پر گهر رو تعریف کرده بود. بهش گفتم: بیا برام تعریف کن ببینم قصه های جدیدی که یاد گرفتی چی بوده.
عسلی: مامان یه قصه بود. لاجع به لاکپشت که به دوستاش میگه پلنده (پرنده) ها شما پلواز میکنید منم پلواز کنم. گفتن باشه. تو چوب و بگیل تو دهنت. اما اون حلف (حرف) زد و چوب از دهنش افتاد!! |