تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |   11:34 جاودان ...
خدایا...

خواهش میکنم...

تقاضایی به این کوچکی...

برای کسی که فکر میکند با تو هیچ چیز غیر ممکن نیست...

هرچند شایستگی همه آن چه که دارم را نداشته باشم...

هرچند لایق توجه تو نباشم...

هرچند سزاوار نعمتی دیگر نباشم...

به من فراموشی و گذشت عطا کن...

حسادت است یا نفرت...

کینه است یا یادی جاودان...

از من بگیر...

تا ابد...

از من بگیر...

خدایا... به من صبر بده...

به من صبر بده...

صبر بده...

بده...

 


خاطره  |   شنبه شانزدهم شهریور 1387  |   13:40 بیماری..

 

ما هردو مریض شدیم. عسلی طفلک من بعد از زدن دو تا آمپول کمی رو به بهبوده... اما خودم اصلا خوب نیستم...

چند روز گدشته واقعا رو به موت بودم... روز اول رفتم دکتر... نمیتونم توضیح بدم که دقیقا چقدر حالم بد بود... به هر حال نوار  قلبی گرفتم و یه سری کارهای دیگه... به غیر از آمپول و آنتی بیوتیک برای بیماری ویروسیم... دکتر یه سری قرص و دوای دیگه داد. من هم طبق دستور همه رو با هم مصرف کردم...

و وقتی ساعت از نیمه شب گذشت...

کاملا حس کردم دارم میمیرم! واقعا قابل توصیف نیست... من که به سر درد های مداوم و شدید عادت دارم... اونقدر درد داشتم که نمیتونستم بخوابم... تو شقیقه هام فشار عجیبی حس میکردم. و یه جور سرگیجه و ضعف که باعث میشد وقتی میخوام بلند شم حالت تهوع داشته باشم.

خب... زنده موندم... نمیدونم چجوری... حوالی ده یازده که بقیه بیدار شدن ... رفتم درمانگاه و گفتن احتمالا به خاطر حساسیت به زولامین بوده (دکتر ها میدونن!!)

سه تا آمپول و یه سرم جایزه گرفتم و اومدم خونه...

حالا هم انگار رو ابرام! سیفیکسیم میخورم اما هنوز ... سرگیجه و ضعف... گلو درد و بدن درد...

فقط خواستم بدونید هستم! ولی خسته ام!!  


خاطره  |   چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  |   11:13 در راستای شفاف سازی اذهان عمومی!

 

یادتونه در راستای شفاف سازی اذهان عمومی قرار بود یه پست مخصوص بزنم؟! و از عسلی جونم رفع ابهام کنم؟!

خب الان وقتشه.

و اما آنچه بیگانگان و دشمنان راجع به عسلی میگویند و ایراداتی که وارد میکنند که البته وارد نیست، چیست؟

خب عسلی جان ما یک عادت دیرینه دارد. آن هم این است که در دستشویی با حوصله مینشیند و آواز میخواند. و گاهی برای اون قضایا (اسمشو نمیبرم) اسم میگذارد و باهاشون داستان هم تعریف میکند!

و گاهی که سیفون را میکشد. میگوید: خدانگهدال! فیشون (سیفون) همه تونو میبله! خدانگهدال!

از نظر من این موضوع مایه ی سر افکندگی که نیست هیچ. بلکه نشانه قوه تخیل قوی فرزند نازنین بنده است.

یا مثلا دخملکم  بعضی وقتا برای اثبات حرف خودش میگه: به جان خودم لاست میگم. مگه نه؟!

خب این صداقتش را میرساند. مگه نه؟!

یا مثلا یه وقتایی گیره لباس به دست یا پایش میزند و داد و بیداد میکند که:

به امید خدا یکی منو دستگیل کلده!

خلاصه اینکه بعضی ها سعی دارند افکار عمومی رو منحرف کنند و بگویند من همه حقیقت رو راجع به عسلی نمیگم. در حالیکه از نظر من حقیقت این است که من دوست داشتنی ترین و شیرین زبان ترین دخمل دنیا رو دارم.

 

 

باقی پست هم باشد دیالوگ های اخیر عسلی:

 

من: چرا جوراباتو نپوشیدی؟ لنگه جورابت کو؟

عسلی: مامان خدا الان کجاست؟ تو آسمونه؟!

من: آره. جورابت کجاست؟

عسلی: (رو به آسمون) جولابم کجاست؟!

من: (گیج) چیکار میکنی؟

عسلی: دارم از خدا میپلسم. اون همه چی لو میدونه!

 

عسلی سر غذا:

من: بیا ... غذاتو بخور!

عسلی: نمیتونم مامان. گلدنم (گردنم) گیج رفت! میالم بالا ها!

 

من و عسلی تو تاکسی:

عسلی آپارتمان های مرتفع را نشان میدهد.

عسلی: مامان ببین. به اینا که بزرگن میگن بلج! (برج)به کناریش میگن بلج میلاد!

 

عسلی: مامان ببین اینجام دوش زده!

من: آره جوش زده.

عسلی: مامان جوش از پشه دلست میشه. مگه نه؟!

 

بازم عسلی سر غذا:

من: چرا نمیخوری دخترم؟

عسلی: آخه توش نمک لیختن! تلشه (ترشه)! خیلی تلشه!

 

یه روز که دو تایی محبتمون گل کرده بود و همدیگه رو بغل کرده بودیم و قربون صدقه هم میرفتیم:

عسلی: مامان تو چه بوی خوبی میدی!

من: مرسی گلم. تو هم بوی خوبی میدی. بوی گل میدی.

عسلی: تو هم بوی گل صولتی میدی.

من: تو بوی گل سرخ میدی.

عسلی: تو ... (فکر میکنه و با هیجان و ذوق میگه) تو بوی گل لوبیای سحر آمیز رو میدی!

 

آمین میخواست بیادخونمون:

من: بیا اسباب بازی هاتو جمع کن. مهمون داریم. خاله میخواد بیاد.

عسلی: من با این دل دلد کنم (دل درد کن!) نمیتونم کال کنم!

 

من اغلب واسه عسلی شرط میذارم. که مثلا من اینو میخرم به شرط اینکه بعد از غذا بخوری. من اینکارو میکنم به شرط اینکه تو اون کارو بکنی. عسلی هم گاهی انگار میخواد تلافی کنه:

من: دخترم. اون گوشی تلفن رو برای مامان میاری؟

عسلی: باشه. اما به یه شلط !

من: باشه.

عسلی: بیا بگیل. به یه شلط بگیل!!

من: (گیج و ویج) آها!! مرسی!


خاطره  |   سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |   13:43 ماه رمضون...
 

ماه رمضون رو دوست دارم... اصلا از نیمه شعبان به بعد انگار شمارش معکوسش شروع میشه...

حس قشنگ همیشگیش...

قلقلک خاطره های خوش کودکی... سحری خوردن های میان خواب و بیداری... روزه های نصفه نیمه...

صدای روحنواز  استاد شجریان که البته صدا و سیما ما رو از شنیدنش محروم کرده...

و البته اون ربنای معروف که نمیدونم ضرورت جایگزینی صدا های جدید چی میتونه باشه...

به جرات میتونم بگم که توئه مذهب گریز هم نمیتونی از اون حس نوستالژیک و دلچسبش فرار کنی... مگه نه؟!

این شب ها...

این روزها...

وقت غروب...

وقت سحر...

التماس دعا...

 

 

پ.ن: گیرم من سرد و بی احساس... گیرم همیشه در سکوت... یکبار هم که لب باز میکنم ... تو نباید باور کنی؟!


خاطره  |   دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |   19:29 خونه جدید!

از این خونه بدم میاد به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه. البته دلایلی که میخوام بگم مثل قضیه آرایشگر و اینا... احتمالا برای آقایون قابل درک نیست. اما خانم هایی که این خطوط رو میخونن قطعا متوجه عمق فاجعه میشن!

بدم میاد چون تاریکه. چون کثیفه. چون...

وقتی می اومدم اینجا زمانبندی طوری نبود که بتونم خونه خالی رو بدم بشورن و تمییز کنن. حالا نگاه کردن به دیوارهای سیاه و کثیف به شدت اعصابم رو خرد میکنه.

شنیدید که میگن خونه آفتاب گیرش خوبه یا به قول قدیمی ها رو به قبله باشه. این خونه مثلا رو به قبله است. برخلاف قبلی. اما... به خاطر اینکه در یک فرورفتگی واقع شده و تقریبا پشت بلوک بعدی واقع شده در واقع اصلا آفتاب گیر نیست.

تو خونه قبلی اتاق خواب ها اونقدر پر نور و روشن بود که صبح به صبح هجوم نور و روشنایی به آدم روحیه تزریق میکرد.

چشم انداز پارک کوچولو و دوست داشتنی پشت مجتمع و اون کوههای قشنگ حالا تبدیل شده به حیاط مجتمع و آپارتمان های دلگیر کوچه های اطراف.

سکوت پارک تبدیل به صدای گوشخراش ماشین ها و موتور سیکلت هایی شده که موقع قطع برق و سکوت خونه، تحملش غیر ممکن میشه.

دستشویی بوی بدی میده که به خاطر فاضلاب ایجاد میشه و شستشوی مداوم و استفاده تمام وقت از تهویه هم بی تاثیره. فقط باعث شده که دچار وسواس مزمن آزار دهنده ای بشم که روز شونصد بار همه جای دستشویی، حتی دیوار هاشو بشورم!

روشویی ترک خورده که بیش تر از یکماهه قراره درستش کنن. چند روز قبل از مستقر شدنم به صاحبخونه زنگ زدم و باز هم عذرخواهی و چشم و چشم! اما هنوز خبری نیست.

خونه قبلی دو کمد دیواری داشت که بزرگترین حسنش این بود که ۹ کارتن کتابی که از جابجایی قبلی آورده بودم را بدون باز کردن پایین یکی از کمد ها گذاشته بودم. دسترسی به کتاب ها سخت بود اما خیالم راحت بود که نم یا حشرات موذی در کار نیست! اینجا یک کمد دیواری دارد که به زحمت رختخواب ها و لباس ها را جا داده است! و من هنوز برای آن همه کتاب چاره ای پیدا نکرده ام.

در آن خانه فضای بالای کابینت های آشپزخانه خالی بود و من وسایل برقی مثل چرخ گوشت و سرخ کن و ... را آنجا نگه داری میکردم اما اینجا به خاطر عبور لوله ها این فضا پر شده است.

و قسمت فاجعه بار قضیه اینکه که سرویس خوابم (منظورم لحاف روتختیمه و روبالشی ها و ملافه ها و... ) رو دادم خشکشویی و هنوز نگرفتمش و تا نیاد شبا انگار جای خوابم عوض شده باشه سخت خوابم میبره!

 

اون خونه...

این خونه...

اون خونه...

این خونه...

اصلا این خونه رو دوست ندارم! دلیل از این موجه تر؟!  

این روزها مهمون دارم و تا ده روز دیگه هم ادامه داره. تقریبا همه وقتم به غذا سپری میشه! چجوری؟ خب یا دارم غذا میپزم. یا غذا رو سرو میکنم. یا ظرف های غذا رو میشورم! خب وقتی هم مهمون داری از تنبل بازی های دو وعده یکی و خیلی کارهای دیگه خبری نیست.

حالا فکرش را بکنید که عسلی هم تو این گیر و دار مریض شد. تب شدید که سه روز طول کشید و گفتند ویروس جدیده و طفلک دو تا آمپول زد و من مثل همیشه مردم و زنده شدم تا خوب شد.

بعد از رفتن مهمان ها چند روزی رو فقط گذاشتم برای تمییز کردن خونه و جابجایی وسایل. خانمی که در این مواقع بهم کمک میکرد دیگه نمیتونه بیاد. اگر کسی رو سراغ دارید که مطمئن و تمییز باشه و شمال غربی تهران راسته کارش باشه برام کامنت بذارید چون لااقل دیوار شویی اینجا دو روز وقت میبره!

 

 

 

پ.ن1:شبنم جون پس کو این وب جدید؟!

پ.ن2:دختر عمه عزیز (کاترین مهربون)... ممنون بابت کامنت پر از مهرتون من به اون وب دیگه سر نمیزنم.  اما خیلی خیلی خوشحال شدم که خبری ازتون داشتم.

 


خاطره  |   پنجشنبه هفتم شهریور 1387  |   15:27 دختران!

من یک دختر عمه دارم که دو بچه دارد. یک دختر هفت ساله و یک دختر یک سال و نیمه.

من یک دختر خاله دارم که دو بچه دارد. یک پسر هشت ساله و یک دختر یک سال و نیمه.

دختر عمه من هر دو بچه اش را در همین تهران بزرگ به دنیا آورده است. دستپختش حرف ندارد. مهمان نواز و خوشروست. مدام در حال سفر است. استاد پخت غذا های محلی و خوش مزه است. خانه ی کوچکش با لوازم ساده تزیین شده و همیشه تمییز است.

دختر خاله ی من پسرش را در انگلستان به دنیا آورده است تا سربازی نرود. آشپزی اش بدک نیست اما اگر مهمان داشته باشد مادرش میرود و برایش غذا میپزد. خانه ی بزرگش دو دست مبلمان دارد و زنی مدام آنجا را برایش تمییز میکند. تقریبا هیچ وقت مهمان ندارد. هرچند سال یکبار به سفر میرود و همیشه از عدم نظافت و خستگی مینالد!

وقتی دختر عمه ام مهمان من است در آشپزی و شستن ظروف کمک میکند و تمام مدت خوشیم. وقتی من در خانه آن ها مهمانم او چند جور غذا را از قبل آماده کرده است و من فقط در شستن ظروف میتوانم کمکش کنم.

وقتی دختر خاله ام مهمان من است کمکی نمیتواند بکند چون باید فرزندش را بغل کند. وقتی من مهمان او هستم. اصرار میکنم که کمکی بکنم اما میدانم که شستن مرا قبول ندارد و حدس میزنم که شاید بعد از رفتن ما همه چیز را ضد عفونی کند!

فرزندان دختر عمه من زیبا نیستند اما آنقدر تپل و شاداب هستند که آدم عاشقشان میشود.

فرزندان دختر خاله من زیبا نیستند اما آنقدر لاغر و بد غذا هستند که آدم میترسد بغلشان کند.

دختر کوچک دختر عمه من نامش پارمیس است.

دختر کوچک دختر خاله من نامش ملینا است.

پارمیس غذایی را که همه میخوریم، میخورد. همراه همه... یک پارچه زیرش میاندازند و او حسابی غذا میخورد و خودش را کثیف میکند و با این همه آدم دلش میخواهد همانطوری ماچش کند.

ملینا هر غذایی را نیمخورد. باید از سلامت غذا مطمئن شد! مادرش در دهانش غذا میگذارد و اصلا خودش را کثیف نمیکند. اما چون بوسه ما آلوده است نمیشود به بوسیدنش حتی فکر کرد.

عسلی عاشق بچه های کوچک است.

وقتی پارمیس را میبیند، دختر عمه ام اجازه میدهد که او را بغل کند. برایش توپ و اسباب بازی بیاورد. ما هردو پارمیس را میچلانیم میبوسیمش و او بلند بلند میخندد...

وقتی ملینا را میبند، دختر خاله ام مراقب است که به بچه نزدیک نشود. وقتی به ملینا دست میزند دختر خاله ام مدام یاد آوری میکند که فرزندش کوچک است و ظریف است. بچه به غیر از مادرش به کسی نزدیک نمیشود و خیلی کم میخندد.

وقتی دختر عمه ام خانه ماست. بچه ها با هم مهربان هستند. خواهر بزرگتر مراقب همه هست. و پارمیس تپل و نازنین قاطی بازی آنها چهار دست و پا میرود و میآید و من قربان صدقه ی تپلی هایش میروم.

وقتی دختر خاله ام خانه ماست. پسرش حال بچه ها را میگیرد. چون نمیخواهد کسی به خواهرش نزدیک شود. دختر خاله ام بچه را رو به دیوار میگذارد که مبادا کسی را ببیند یا کسی روی ماهش را ببیند! ومن قربان صدقه اش نمیروم چون بلافاصله اسفند دود میکنند که مبادا چشمم شور باشد!

و من که هیچ وقت عسلی را نمیزنم مجبورم به خاطر اینکه مدام دوست دارد به پاهای بچه دست بزند... محکم روی دستش بکوبم و بعد وقتی اشک میریزد از خودم متنفر بشوم و عهد کنم که دیگر هرگز با این دختر خاله یکجا نباشم... .

 

 

 

پ.ن۱: به هزار و یک دلیل از این خونه بدم میاد... بعدن یه پست مفصل راجع بهش مینویسم...

پ.ن۲: "از آسمون بارون میاد لی لیا" نوشته حسن فرهنگی را دیشب تمام کرده ام. یک پست هم طلب شما آقای فرهنگی.


خاطره  |   دوشنبه چهارم شهریور 1387  |   0:50 کهنه گی!
امشب بیشتر از دیشب!

خاطره  |   شنبه دوم شهریور 1387  |   11:30 تازگی!
از خونه جدیدم متنفرم!