تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |   11:19 برگشتم.
از شمال برگشتم... وقتی سعیده از سفر انصراف داد... هی به خودم میگفتم این سه چهار روز ارزشش رو داشت؟ با این شلوغی و بچه کوچیک بیام؟ اما بزرگترین شانسی که آورده بودم این بود که خاله و دو تا دختراش موندن خونه ما. خاله اینجا ویلا داره و همیشه میرن خونه خودشون. اما اینبار به خاطر حال مامان و تنهاییش گفتن میایم اونجا که تعطیلات دور هم باشیم.

اما...

روز اول ما سه تا (من و شبنم و شهرزاد) سر میز صبحونه به این نتیجه رسیدیم که هروقت میاییم شمال چاق میشیم، پس قول دادیم که غذا کم بخوریم و هوای خوش اونجا گولمون نزنه... فکر میکنید چی شد؟ چند ساعت بعد شروع شد. سه تایی تو تراس طبقه بالا مینشستیم و مثلا آرزو میکردیم: الان چیپس و پنیر و ژامبون میچسبید!

و ناگهان یکی داوطلب میشد و نیم ساعت بعد رو میز بود!!

دوباره: الان بیسکوییت شکلاتی با شیر میچسبید!

و هی آرزوهامون برآورده میشد!

خلاصه اونقدر وضعیت خنده داری بود که آخرش به این نتیجه رسیدیم که تو سفر آدم نباید رژیم بگیره... دپرس میشه! چهار روز که بیشتر نیست!!

و برای جبرانش هی رفتیم دریا... وای نمیدونید چقدر لذت بخش بود... مدتها بود که از آب تا این اندازه لذت نبرده بودم... منم که ماهی! عسلی که همیشه عاشق اون نیمچه استخر تو حیاط بود... و یه ساعت اول میترسید، کلی شجاع شده بود و حال میکرد و خلاصه از این بابت که ترسش ریخت خیلی خوشحالم و در اولین فرصت میفرستمش کلاس شنا...

حالا چند روز خوش گذرونیدم و گردش و تفریح و... اما...

الان فکر میکنید من چجور خاطره ای هستم؟... یک عدد خاطره برشته شده!! البته نه به اندازه شبنم که فقط آفتاب گرفت و مجبور شدیم ببریمش دکتر... فقط پشتم و سرشونه هام سوخته اونقدر که حتی تایپ این خطوط که باعث میشه لباسم روی سوختگیه تکون بخوره ... برام سخته...

تازه من نه از برنزه شدن خوشم میاد نه قصدشو داشتم... اما از قرار معلوم آفتاب با کسی شوخی نداره...

از امروز صبح هم برنامه اسباب کشی رو باید ردیف کنم... چون جمعه دیگه قطعا باید برم اون خونه!! اومدم بگم که همه چی خوب بود و اضافه وزن هم نداشتم! و ممنون که برام کامنت گذاشتید. سرفرصت سر میزنم...

پ.ن: در رویای بابل رو هم خوندم... انصافا یه مطلب حسابی میخواد... باشه در اولین فرصت...

 

 


خاطره  |   دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387  |   12:59 بازهم سفری در پیش است!

اگر خدا بخواهد قرار است برای تعطیلات برویم شمال. در مراسم عروسی شهرزاد پیشنهاد داد و اصرار و اصرار که:  "خیلی خوش میگذره تو هم بیا. دسته جمعی میریم. ساعت ده شب چهارشنبه حرکت میکنیم و یکشنبه شب هم برمیگردیم. عسلی هم توی ماشین میخوابه و ...

در اولین فرصت به سعیده خبر دادم و گفتم: بیا بریم... فصل شناست و دریا و ... به به!

سعیده هم بلافاصله قبول کرد. با این تفاوت که چون سعیده تا ساعت ۸ شب باید دانشکده باشه و کلاس داره. احتمالا ما صبح زود مثلا چهار و نیم، پنج حرکت میکنیم که برای اون راحت باشه... از عید به بعد شمال نرفتم... و این عسلی اونقدر بهونه گرفته و التماس کرده که مهمترین دلیل  رفتنم اونه. فکرشو بکنید اینجا یه آپارتمان ۷۵ متری دو خوابه... اونجا یه ویلای ۳۰۰ متری ۵ خوابه که هفتصد متر هم حیاطش باشه... و تازه کیف میکنه وقتی میوه میکنه... چون تقریبا بابا اینا همه نوع میوه ای دارن...  و از همه مهمتر عشق استخره! عجیبه که از دریا اونقدر خوشش نمیاد اما مدام بهونه استخر بادی نیم وجبی رو میگیره که بابا براشون روبراه میکنه...

امروز رفتم سراغ پستی که سال گذشته بابت سفرم با سعیده به شمال زده بودم ... خیلی برام جالب بود... "من و سفری خاطره انگیز ۳ "شما هم بخونید...

از حالا دارم دعا میکنم این دفعه مثل اون دفعه نشه!!

و اما به خاطر بعضی دوستان و سفارشات ویژه! چند خطی هم  راجع به عسلی:

وقتی بهش گفتم میخواییم بریم شمال. کلی بهونه گرفت که همین الان بریم. من هی سعی کردم توجیهش کنم که باید چند روزی صبر کنه.

عسلی: (دلشو گرفته)ببین الان دلم دلد گرفته!

من: چرا؟!

عسلی: آخه مامان من دلم داله میتلکه برای مامانی و بابایی!! نمیتونم صبل کنم! (گمونم منظور بچه ام اینه که دلش تنگ شده!)

 

یکی از آهنگ های مورد علاقه اش ترانه ای داره که توش به سوسوی ستاره اشاره میکنه. یه روز که گوش میکرد:

عسلی: مامان سوسکای ستاره چجولین؟!

من: سوسک؟! (بعد کاشف به عمل اومد که... حالا شما بگید من چجوری سوسو رو باید توضیح بدم؟!)

 

یه روز سبزی خوردن تازه آوردم سر غذا:

عسلی: مامان من دوست ندالم... اما چه بوی خوبی میده این علف ها! به به! 

 

یه روز زیر لب ترانه یه دختر دارم شاه نداره شماعی زاده رو که باباش مدام براش میخونه زمزمه میکرد:

یه دختل دالم شاه نداله...

صولتی داله ماه نداله..

شا بیاد بالشکلش (شاه بیاد با لشکرش)

باسه پسر پدل زنش!! (واسه پسر پدر زنش!!)

باور کنید من نمیدونم این کلمات رو از کجا میاره!

 

یه روز که من پای سیستم بودم:

عسلی: مامان میشه از ادکلن شما بزنم!؟

من: (وای که چقدر این بچه من مودبه): آره دخترم اما بیار خودم برات بزنم...

عسلی: چشم!

به چند متری من نرسیده بوی "اکلت" گرونقیمت بیچاره من همه جا رو برداشته!! 

 

امروز صبح به اصرار براش آهنگ اندی ـخوشگلا باید برقصن ـ رو گذاشتم.

عسلی: مامان اونی که تو میگفتی نمیگه... میگه خوشگلا باید بللزن!!

 

 

پ.ن۱: یادتونه یه کتابی رو تونمایشگاه پیدا نکرده بودم... چقدر غصه میخوردم! برایم هدیه آوردند..."در رویای بابل" ریچارد براتیگان. صفحه ۵۶ هستم. حتما وقتی تمام شد درباره اش خواهم نوشت.

پ.ن۲: به رسم گذشته های دور و  پر از فرصت! به کامنت های پست قبلی پاسخ داده ام... و دوستانی مثل دیوار عزیز و شبنم گل که وب ندارید... ممنون...

 

بعدن نوشت: جل الخالق!! افسون نامی کامنت گذاشته است و با دقت تمام و کمال یادآوری کرده است که من خرداد ماه رفته بودم شمال!! خب تعجبم چیه؟! برای این که رفته بودم و واقعا یادم نبود که من بعد از عید یک سفر دیگر به آن جا داشته ام... اما ... همه اش این نیست... افسون جان! قطعا خوانندگان همیشگی من میدانند این اسم از کجا آب میخورد.. بهتر نبود با اسم خودت کامنت میذاشتی؟ جدن اشکالش چیه؟! تصادفا اسم بدی هم نیست!


خاطره  |   شنبه نوزدهم مرداد 1387  |   15:19 عطش...

دقیقا به خاطر دارم که این کتاب را کی خریدم در نمایشگاه کتاب سال ۸۵ بود.  نامش برایم جذاب بود و حس میکردم همان چیزی است که باید باید باشد. "چگونه از عطش دلبستگی رهایی یابیم؟" مترجمش را هم میشناختم "مهدی قراچه داغی" و البته می دانستم به نشر چشمه هم می شود اعتماد کرد. آن سال خوب نخواندمش... اما بعدها لازم شد بارها و بارها به سراغش بروم و هنوز هرازگاهی میخوانمش.
نویسنده کتاب "هوارد هال پرن" است که مدرک دکترای خود را در زمینه روان شناسی بالینی در سال ۱۹۵۴ از دانشگاه کلمبیا دریافت نموده است و اکنون یکی از سیاستگذاران انجمن روان شناسان حرفه ای آمریکاست.
کتاب نثر روانی دارد و خیلی ساده و قابل فهم شرح باید و ها و نباید هایی است که هر کسی در یک رابطه دوسویه میتواند درگیرش باشد.
شاید بهتر باشد برای درک بهتر سوژه کتاب بخشی از مقدمه را برایتان بیاورم:
پایان دادن به یک رابطه ی عشقی حتی وقتی بدانید این رابطه برای شما بد است، بسیار دشوار است. وقتی من به رابطه ای اشاره میکنم و میگویم این رابطه بد است، منظورم این نیست که در شرایط دشواری واقع شده است زیرا این بخش همیشگی یک رابطه زناشویی است.
اشاره من به روابط مرده است. اشاره من اتصال و وابستگی به اشخاصی است که با کمال تاسف قابل دستیابی نیست...
باقی ماندن در یک رابطه بد میتواند یک تراژدی ادامه دار شخصی باشد. این کتاب در حکم راهنما برای تمام کسانی است که در روابط ناخوشایند گیر کرده اند و آرزو میکنند که کاش در چنین رابطه ای به سر نمی بردند. سعی میکنم توضیح بدهم که چرا اشخاص در چنین روابطی باقی میمانند.  سعی میکنم توضیح بدهم که چگونه میتوانند از این رابطه بیرون بیایند.
این کتاب را بیشتر برای کسانی که در روابط ناخوشایند به سر می برند، نوشته ام اما اصولی را که در این جا به آن اشاره می کنم، می تواند در روابط میان دوستان، بستگان، کارکنان و نیز زمینه های شغلی و حرفه ای مورد استفاده قرار بگیرند."
این کتاب برای من بسیار مفید بوده است. امروز که بنا به دلایلی باز به سویش کشیده شدم... به خودم گفتم باید در وبم از این کتاب معجزه گر بنویسم... شاید برای یکی دیگر هم مفید بود. زمانی همکاری داشتم. دختر ساده و مهربانی که فکر میکرد عاشق است (این کتاب اسم اینجور احساس ها را عطش دلبستگی گذاشته است) و طرف مقابل مردی مغرور و بی اندازه گستاخ بود. همکارم همیشه از او ناراحت و دلشکسته بود و همیشه هم رفتار بدش را به سرعت فراموش میکرد و برای خودش دلایلی هم میآورد. این کتاب را دادم که بخواند. کتاب به راحتی موقعیت او را در این رابطه شرح داده بود و راهکارهایش آنقدر موثر بود که سرانجام توانست جلوی خودش را بگیرد و به آن مرد زنگ نزند و یک رابطه بد و آزار دهنده با کمی تحمل سختی تمام شد.
این کتاب به سه بخش کلی تقسیم شده است:
بخش اول: عطش دلبستگی پایه و اساس اعتیاد.
بخش دوم: عملکرد اعتیاد.
بخش سوم: ترک اعتیاد.
و تا شما درگیر چنان رابطه ای نشده باشید نمی توانید تصور کنید که چقدر شبیه به یک معتاد هستید و چقدر برای پایان دادن یک رابطه بد نیاز به مشاوره. همراهی دوستان. و صد البته اراده ای راسخ دارید...
در یکی از فصل های پایانی کتاب با عنوان " کلمات قصار برای شکستن یک اعتیاد " جملاتی نوشته شده که خواندنشان خالی از لطف نیست:
1_ می توانید بدون او هم زندگی کنید.
2_ رابطه عاشقانه دو طرفه است و باید به طرفین کمک کند تا به احساس بهتری برسند.
3_ احساس گناه دلیل کافی برای باقی ماندن نیست.
4_ صرفا به خاطر این که حسود هستید، نمی توان گفت که عاشق هم هستید. ممکن است به کسی حسادت بورزید که نمی توانید حتی او را تحمل کنید.
5_ آن چه را می بینید به دست میآورید. این باور را کنار بگذارید که می توانید او را تغییر بدهید.
6_ عشق لزوما برای همه مدت عمر باقی نمیماند.
7_اگر کسی میگوید نمی خواهم مقید و متعهد شوم، آمادگی لازم برای برقراری رابطه را ندارم. نمی خواهم همسرم را ترک کنم، حرفش را باور کنید!
8_ درد و تالم ناشی از پایان دادن به یک رابطه برای همیشه باقی نمی ماند.
9_ شما برای همیشه تنها نمی مانید. این اندیشه مربوط به دوران طفولیت است.
10_ تغییر دادن هرگز دیر نیست. هرچه بیشتر صبر کنید زمان بیشتری تلف می شود.
11_ شما سوای رابطه ای که در آن قرار دارید موجودی کامل و ارزشمند هستید.
12_ او تنها کسی نیست که می تواند برای شما وجود داشته باشد.
13_ اگر خود را از این رابطه برهانید فرصت های جدید برایتان خلق می شود.

خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم... همه ی کسانی که در یک رابطه عذاب آور گیر کرده اند و بین ماندن و رفتن دو دل هستند. همه کسانی که گاهی شک میکنن که واقعا عاشقند یا متنفر!
خصوصا کسانی که فکر می کنند می توانند آن سوی رابطه را تغییر بدهند. کسانی که خودشان را گول میزنند: ازدواج کنیم بهتر خواهد شد. بچه دار که بشویم بهتر خواهد شد. من او را تغییر خواهم داد!!

وقتی کسی بد است... زمان بهترش نمیکند. باور کنید...


خاطره  |   جمعه هجدهم مرداد 1387  |   13:13 امتحان مجدد...
 

رودی باغ 16 مرداد 

چند روز گذشته همه اش خلاصه میشود در خرید و خستگی و کمبود خواب و مهمانداری و آرایشگاه و هی خرج کردن پول! در  گردش های شبانه روزیم! تنها یک لباس را کمی تا قسمتی پسندیده بودم که خریدم و تا حدودی خیالم راحت شد.

صبح چهارشنبه ساعت ۵ بیدار شدم تا کمی درس ها را مرور کنم و برای امتحان بروم... به لطف برادر زاده ی گامبالو! تا صبح هم نخوابیدم چون خانوم جای خوابشان عوض شده بودی و هی بیدار میشد و گریه می کرد... یه جورایی تو خواب و بیداری کمی درس خواندم و حاضر شدم و رفتم سر جلسه...

چون این امتحان مجدد بود... در حوزه امتحان هیچ کس را نمی شناختم و اغلب آقایان بودند و هی دعا می کردم که یک چهره آشنا ببینم که دست کم سر امتحان اینقدر حس غربت نداشته باشم! دست آخر دو تا از هم کلاسی ها را دیدم و نزدیک هم نشستیم... برگه ها را که پخش کردند شوکه شدم... سوالها را زیر و رو کردم.. اولی را نوشتم... دومی را.. سومی...وقتی تمام شد هنوز توی شوک بودم و هی فکر میکردم که حتما چند تا سوال را جا انداخته ام... پرسیدم چقدر وقت داریم گفتند نیم ساعت!... باورم نمیشد... یه نگاه و چک کردن و بلند شدم... تا به خانه برسم انگار روی ابرها بودم... آنقدر حس سبکی و خوشی داشتم که گمان نکنم دیگر تکرار شود...

بلافاصله بعد از رسیدن، درگیر کارهای عروسی شدیم.. آنقدر زود سپری شد که وقتی شش و نیم عصر از خانه خارج میشدیم باورم نمیشد که بازهم دیر کرده باشیم... مسیر باغ خیلی اذیتمان کرد... طفلک دایی ام (پدر عروس) که مجبور بود تک تک به همه مهمانها کروکی باغ جدید را برساند...باوجود داشتن کروکی به خاطر آشنا نبودن با محل خیلی طول کشید اما بلاخره رسیدیم... و خب خوشبختانه دیدیم که هنوز خیلی ها نیامده اند...

شاید روی هم رفته ۱۰ یا ۲۰ دقیقه از کل زمان را مال خودم بودم... باقیش به نق و نق های عسلی گذشت... که از ترس استخر نمی توانستم تنهایش بگذارم و از صدای بلند موسیقی می ترسید و بادکنک می خواست و گل می خواست و ... و تازه چند ساعت بعد که عادت کرده بود ... دوست داشت در بغل من باشد و ارکستر را نگاه کند یا همانطوری با عروس و داماد برقصد!! خلاصه حسابی خسته شدم و مدام فکر میکردم که اصلا چرا من باید با داشتن بچه ای که حتی چند دقیقه از من جدا نمی شود در این جور مراسم شرکت کنم...

ساعت که از دوازده گذشت... سوار ماشین شدیم برای اسکورت عروس و داماد تا منزل... کرج تا گیشا!! از این مسافت چیزی یادم نمانده جز صدای بلند موسیقی... سبقت های وحشتناک و رانندگی های دیوانه وار مردان نیمه هوشیار!!

 

گاهی به خودم میگویم زندگی از این پوچ و تر و بی هدف تر هم میشود؟! خوشی اش که این باشد... ناخوشی اش معلوم است!!

این هم عکس داخل ویلاست... دنبال من نگردید، دارم عکس میگیرم!

خب آره فقط از کله هاشون گرفتم وگرنه باز وبلاگم فیلتر میشد!!


خاطره  |   دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |   18:55 این روزها...

این روزها... بی دلیل یا به هزار و یک دلیل... چه فرقی میکند؟ غمگینم... بی حوصله ام... به عروسی دعوت شده ام که میدانم خیلی ها که دوستشان دارم هستند و بنا بر حساب دو تا دو تا چهار تا باید خوش بگذرد... که گمان نمیکنم... چون حسش را ندارم!باغی که اجاره کرده بودند برای سومین بار عوض میشود... چرا؟ چون برادران دلسوز هی در باغ ها را پلمپ میکنند و هی عروس و داماد باید به فکر مکانی دیگر باشند...  

این روزها... وقتم در پاساژها و مرکز خرید هایی میگذرد که لباس شب میفروشند... باقیمت های سرسام آور یا مناسب... مارکدار یا تقلبی... اما نمیتوانم انتخاب کنم... همه مدل ها تکراریست... (بالا تنه دو نخ و پایین تنه آویزوون!!) برای مهمانی های مخلوط انتخاب لباس سخت تر است... هی میگردم... پرو میکنم و در اتاق پرو هی حرص میخورم و توی دلم یاد دوستانم میافتم که مرا باربی صدا میکردند... و به خودم میگویم باربی گوشتالو میشود! و هی هربار که لباس عوض میکنم مصمم تر میشوم که کلاس ورزش ثبت نام کنم... عجیب نیست که یکی دو کیلو اضافه کنی و این همه ... بگذریم...

این روزها ... به فکر امتحانم هم باید باشم... آن واحدی را که افتاده بودم یادتان هست... بلاخره زنگ زدند و تاریخ دادند... کی؟ صبح روز عروسی! چهارشنبه! وای که چقدر احساس گره خوردگی میکنم! به آرایشگاه فکر میکنم... فردا باید بروم ... و پس فردا... و مامان و بقیه هم فردا میرسند... دایی زنگ زده که کروکی باغ جدید را فردا میآورند... کی درس بخوانم؟!

این روزها... "مرگ تدریجی یک رویا" هم یادم نرفته... باشد برای بعد... مثل باقی سریال هایی که متفاوت بوده اند و دوستشان داشته ام رو به نزول میرود...

 

 

پ.ن برای خودم: اندکی صبر... میگویند سحری هم درکار است!!

 

 

بعدن نوشت برای آقایون: خب البته نباید هم قابل درک باشه... خانوم ها به ظرافت! اهمیت میدن... درسته که دو سه کیلو چیزی نیست و شاید خیلی ها بگن تازه خوب شده!! اما اصلا قصد ندارم مثل نسل های پیشین و البته خیلی از زنهایی امروزی بیخیال بشم که دو سه کیلو بشه بیست سی کیلو!!


خاطره  |   یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  |   1:46 تاکسی نوشت ها
تاکسی نوشت های ناصر غیاثی را خوانده ام...

نویسنده ای از آنسوی آب ها... ساده و روان است... و به شدت دلنشین... بدون پیچ و تاب های رمان ها و داستان های کوتاهی که هی جایزه میگیرند و من نمیدانم برای چه؟!! و خواندنشان فقط سرخوردگی میآورد...

یک کتاب کم حجم... که در یک روز تمامش کردم... با وجود اینکه مجموعه داستان های کوتاه است... اما چون شرح اتفاقاتی است که برای یک راننده تاکسی در آلمان رخ میدهد... میتوان گفت انسجام یک رمان را دارد... و پیوستگی پنهان داستان ها به هم باعث میشود که  زمین گذاشتنش سخت باشد.

نشر کاروان منتشرش کرده است و متاسفانه برای یک کتاب ۱۰۰ صفحه ای ۲۰۰۰ تومان قیمت مناسبی نیست... با این همه کاری نمیتوان کرد... اگر اهل خواندن باشی...

تنها چیزی که برایم قابل هضم نیست این است که این کتاب جایزه کتاب سال طنز!! ۱۳۸۶ را گرفته است...

از نظر من این کتاب اصلا طنز نیست... کتاب های طنز زیادی را میتوانم مثال بزنم که خواندنشان واقعا لبخند به لبم نشانده است و شاید نه در همه صفحات... اما خود من هم وقتی خواستم به کسی توصیه کنم گفته ام فلان کتاب را بخر بانمک است. طنز است. مفرح است...

اما تاکسی نوشت ها... از نظر من میتواند فلسفی باشد... اجتماعی باشد...یا حتی گاهی اندوهناک... اما طنز نه... 

نمیدانم خود نویسنده هم آن را در زمره کتب طنز قرار میدهد یا نه... اگر بله... خب پس یکجای کار میلنگد...


خاطره  |   جمعه یازدهم مرداد 1387  |   0:24 خاطره مثل یه پیچک ...
برای جابجایی آماده میشوم... انگار کن که خاطراتم را شخم میزنم... کتاب های تقدیم شده... کارت های تبریک به هر مناسبتی... لباس فلان مهمانی... دست نوشته خودم در آن شب کذایی... یادگاری...

جزوه های دانشگاه... گه گاه گوشه ای از کاغذ در هراس از استاد، سوالی کوتاه... پاسخی مکتوب  که بغل دستی برایم نوشته...

تقویم های جیبی... تک جمله هایی برای روزهایی خاص ... که کافیست برای یاد آوری همه ی آن روزها...

و عذاب آور تر از همه گل های خشک شده... که روی گلبرگش ساعت و تاریخ دارد!!

هدیه هایی از سال های دور... که حتی ذره ای از شعف هنگام دریافتشان باقی نمانده است...

 و هی دلم میخواهد همه را دور بریزم و خالی بشوم...

از این همه زندگی تمام شده...

از این همه سال هدر رفته...

از این همه خاطره ی گم شده...

بی گمان ...

این شخم زنی حاصلی سبز نخواهد داشت...

برای رویش ... دیر شده است... 


خاطره  |   دوشنبه هفتم مرداد 1387  |   9:35 روزهای تلف شده...

نبودم به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه...

الان که اومدم بعد از این همه مدت به وبلاگم سر بزنم یه جور حس غریبی دارم... انگار از آدم ها... از وبلاگ ها... از محیط و همه چیز کنده شده ام و باید دوباره خودم رو بچسبونم... چند روز پیش سعیده اس.ام.اس داد که: امروز به وبلاگت سر زدی؟ خونه نبودم ... هراسون اس.ام.اس دادم که: چیزی شده؟ کسی چیزی گفته؟ (دفعه قبل که اینطوری از دوستی اس.ام.اس داشتم ... صفحه کامنت ها به صحنه جنگ تبدیل شده بود!!) که البته خیالم راحت شد که نه اتفاق بدی رخ نداده...

این مدت مستقیما برای اسباب کشی (اثاث کشی؟! حالا...)  کاری نکردم. مهتاب داشت جابجا میشد.  اما نگه داشتن بچه ها و تامین غذای سایرین... خودش به اندازه کافی خسته کننده بود... مامان هم اومده بود و خب به خاطر بیماریش مدام تو رختخواب دراز میکشه و فقط گاهی بلند میشه... و با توجه به اینکه تو اتاق عسلی استراحت میکرد و کامپیوتر هم اونجاست... عملا دیگه نمیتونستم سر بزنم. از اون طرف لطف این مرتیکه ... ( به جای سه نقطه حرفای بد بذارید ) که باعث شده ۴ ساعت در روز برق نداریم... ده تا دوازده صبح و ده تا دوازده شب... یعنی دقیقا ساعاتی که من به طور معمول فرصت سر زدن به اینترنت داشتم... هم مزید بر علت شده بود. این مطلبم هم راجع به همینه...

تو این گیر و دار، آرایشگری که پیشش میرفتم جاشو عوض میکنه... این دیگه بدترین خبر ممکنه.... البته از نظر آقایونی که این سطور رو میخونن اصلا قابل درک نیست! اما خانوم ها میدونن که من چی میگم... و از بد روزگار مثل من حساس باشی که خودتو بدی دست کی؟ انوقت باید هر بیست ـ بیست و پنج روز هم بری ... بمونی که چیکار کنی... چیکار کنم؟!

به هر حال چند روز گذشته از نظر خودم روزهای تلف شده زندگی من هستند... چون اونقدر غرق روزمرگی بوده ام که نه کتابی خوانده ام... نه چیزی نوشتم... نه کار مفیدی کرده ام... فقط یک فیلم از کوین اسپیسی  دیدم! که نصفه ماند..

و پام... اونقدر این روزها از این بیچاره کار کشیدم که حتی اگه سالم بود درد میکرد... دیشب بعد از چند روز که بچه ها هیچ تفریحی نداشتند با بابک بردیمشون سرزمین عجایب... حوالی هشت رفتیم و ۱۲ برگشتیم... تقریبا از پا درد نمیتونستم بخوابم! اما این وروجک ها انگار نه انگار موقع برگشتن هم سرحال تو ماشین از سر و کول هم بالا میپریدن...  تصمیم داشتم که همون موقع شب پست بزنم ... اما وقتی عسلی رو بردم توی تخت و خوابوندم... خنکی ملافه ها... نرمی تشک... وای ... اونقدر وسوسه کننده بود که فقط خزیدم و بعد هم لالا.......................

 

 

 

پ.ن: فقط یه عذرخواهی گنده برای همه دوستایی که سرنزدم بهشون و جواب کامنت هاشونو ندادم...

چند دقیقه دیگه برق میره... من بعد از ظهر به همه سر میزنم... اگر خدا بخواهد......... 

 

بعدن نوشت: به بلاگفا اعتماد کنید! به اداره برق نه! برق که قرار بود بیست دقیقه دیگه بره، رفت و من درمحله ویرایش بودم... پستم موقت موند! ببخشید...