اگر خدا بخواهد قرار است برای تعطیلات برویم شمال. در مراسم عروسی شهرزاد پیشنهاد داد و اصرار و اصرار که: "خیلی خوش میگذره تو هم بیا. دسته جمعی میریم. ساعت ده شب چهارشنبه حرکت میکنیم و یکشنبه شب هم برمیگردیم. عسلی هم توی ماشین میخوابه و ...
در اولین فرصت به سعیده خبر دادم و گفتم: بیا بریم... فصل شناست و دریا و ... به به!
سعیده هم بلافاصله قبول کرد. با این تفاوت که چون سعیده تا ساعت ۸ شب باید دانشکده باشه و کلاس داره. احتمالا ما صبح زود مثلا چهار و نیم، پنج حرکت میکنیم که برای اون راحت باشه... از عید به بعد شمال نرفتم... و این عسلی اونقدر بهونه گرفته و التماس کرده که مهمترین دلیل رفتنم اونه. فکرشو بکنید اینجا یه آپارتمان ۷۵ متری دو خوابه... اونجا یه ویلای ۳۰۰ متری ۵ خوابه که هفتصد متر هم حیاطش باشه... و تازه کیف میکنه وقتی میوه میکنه... چون تقریبا بابا اینا همه نوع میوه ای دارن... و از همه مهمتر عشق استخره! عجیبه که از دریا اونقدر خوشش نمیاد اما مدام بهونه استخر بادی نیم وجبی رو میگیره که بابا براشون روبراه میکنه...
امروز رفتم سراغ پستی که سال گذشته بابت سفرم با سعیده به شمال زده بودم ... خیلی برام جالب بود... "من و سفری خاطره انگیز ۳ "شما هم بخونید...
از حالا دارم دعا میکنم این دفعه مثل اون دفعه نشه!!
و اما به خاطر بعضی دوستان و سفارشات ویژه! چند خطی هم راجع به عسلی:
وقتی بهش گفتم میخواییم بریم شمال. کلی بهونه گرفت که همین الان بریم. من هی سعی کردم توجیهش کنم که باید چند روزی صبر کنه.
عسلی: (دلشو گرفته)ببین الان دلم دلد گرفته!
من: چرا؟!
عسلی: آخه مامان من دلم داله میتلکه برای مامانی و بابایی!! نمیتونم صبل کنم! (گمونم منظور بچه ام اینه که دلش تنگ شده!)
یکی از آهنگ های مورد علاقه اش ترانه ای داره که توش به سوسوی ستاره اشاره میکنه. یه روز که گوش میکرد:
عسلی: مامان سوسکای ستاره چجولین؟! 
من: سوسک؟! (بعد کاشف به عمل اومد که... حالا شما بگید من چجوری سوسو رو باید توضیح بدم؟!)
یه روز سبزی خوردن تازه آوردم سر غذا:
عسلی: مامان من دوست ندالم... اما چه بوی خوبی میده این علف ها! به به! 
یه روز زیر لب ترانه یه دختر دارم شاه نداره شماعی زاده رو که باباش مدام براش میخونه زمزمه میکرد:
یه دختل دالم شاه نداله...
صولتی داله ماه نداله..
شا بیاد بالشکلش (شاه بیاد با لشکرش)
باسه پسر پدل زنش!! (واسه پسر پدر زنش!!)
باور کنید من نمیدونم این کلمات رو از کجا میاره!
یه روز که من پای سیستم بودم:
عسلی: مامان میشه از ادکلن شما بزنم!؟
من: (وای که چقدر این بچه من مودبه): آره دخترم اما بیار خودم برات بزنم...
عسلی: چشم!
به چند متری من نرسیده بوی "اکلت" گرونقیمت بیچاره من همه جا رو برداشته!! 
امروز صبح به اصرار براش آهنگ اندی ـخوشگلا باید برقصن ـ رو گذاشتم.
عسلی: مامان اونی که تو میگفتی نمیگه... میگه خوشگلا باید بللزن!!
پ.ن۱: یادتونه یه کتابی رو تونمایشگاه پیدا نکرده بودم... چقدر غصه میخوردم! برایم هدیه آوردند. .."در رویای بابل" ریچارد براتیگان. صفحه ۵۶ هستم. حتما وقتی تمام شد درباره اش خواهم نوشت.
پ.ن۲: به رسم گذشته های دور و پر از فرصت! به کامنت های پست قبلی پاسخ داده ام... و دوستانی مثل دیوار عزیز و شبنم گل که وب ندارید... ممنون...
بعدن نوشت: جل الخالق!! افسون نامی کامنت گذاشته است و با دقت تمام و کمال یادآوری کرده است که من خرداد ماه رفته بودم شمال!! خب تعجبم چیه؟! برای این که رفته بودم و واقعا یادم نبود که من بعد از عید یک سفر دیگر به آن جا داشته ام... اما ... همه اش این نیست... افسون جان! قطعا خوانندگان همیشگی من میدانند این اسم از کجا آب میخورد.. بهتر نبود با اسم خودت کامنت میذاشتی؟ جدن اشکالش چیه؟! تصادفا اسم بدی هم نیست! |