تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   یکشنبه سی ام تیر 1387  |   11:6 مرگ تو...
 

خسرو شکیبایی

 

آن سال که موسیقی ونجلیز با صدای خش دار تو آمیخت و به خلوت شب های من راه یافت ... تو ندانستی که چه تاثیری در جان من میریخت... اما من تا ابد به خاطر خواهم داشت...

نشانی ها را...

 

برهنه به بستر بی‌کسی مردن، تو از یادم نمی‌روی

خاموش به رساترین شیون آدمی، تو از یادم نمی‌روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی، تو از یادم نمی‌روی

سوزن‌ریز بی‌امان باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمی‌روی

تو... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!


خاطره  |   یکشنبه سی ام تیر 1387  |   10:17 در یک اقدام جنون آمیز!
 

 

نتیجه یک اقدام جنون آمیز!

 

 

گمان میکنم تصویر بالا به اندازه کافی گویا هست!! من چند روز پیاپی سعی کردم نظر موافق اطرافیان را جلب کنم... اما هیچ کس با من همکاری نکرد! مامانم هی غر میزد... مهتاب تیکه میانداخت... سعیده و خلاصه همه میگفتن: نه!

دست آخر وقتی یه شب بابا اومده بود پیشم، براش توضیح دادم که من مجبورم کارهامو انجام بدم... مجبورم برم خرید... مجبورم ... و این گچ پا اذیتم میکنه... بقیه هم موافق در آوردنش نیستند... این شد که بابا جانمان اعلام همکاری کرد و باکمک هم! گچ (همون فایبر گلاس!) رو در منزل و با عملیات جالبی باز کردیم!

الان هم بهترم... یعنی پام فقط درد میکنه! دیگه سنگینی و مزاحمت اون جسم سبز رنگ و زشت! وجود نداره... البته دردش یه جورایی عجیبه... یه رگی از یه جایی حوالی قوزک پام کشیده میشه و دردناک میشه تا زانو و گاهی حتی ران پا!!

بگذریم... فعلا اومدم خبر بدم که زنده ام و اون کارو کردم... شما هم بیایید منو دعوا کنید! تا پست بعدی که به امید خدا امشب یا فردا صبح خواهم نوشت... به یه نتیجه مسالمت آمیز رسیده باشیم!

به زودی هم یک صندل یا کفش تابستانی تخت! هم خواهم خرید... قول میدهم به شدت!!

 

 

 

پ.ن برای مونا و ندا: عکس های تولد هستی رو امشب براتون میفرستم... اون شب چند تا عکس فقط برای شما گرفتیم! سعیده پیشنهاد داده یه وب چهارتایی بزنیم که اینجا دوستان دیگر مجبور به خواندن قربان صدقه های ما نباشند! اگر هستید خبر بدید!


خاطره  |   سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |   20:40 ققنوس

 یادم می آید سال هایی که عسلی نبود یکی دو ماه بعد از نمایشگاه، دیگر کتابی نخوانده نمانده بود. اما حالا به زحمت ماهی یک کتاب میخوانم. همیشه درگیر کارهای تمام نشدنی خانه ام. شب ها که عسلی میخوابد من مثل جنازه ی متحرک... تند تند به کارهای عقب مانده رسیدگی میکنم. کارهایی که باحضور عسلی انجام نمیشود. مثل اتو کردن لباس ها... چون همیشه اصرار دارد امتحان کند. مثل شستن دستی لباس های خاص که چون از کار با "مینی واش" خوشش میاید همیشه اصرار دارد که دخالت کند... و هزارجور کار دیگر و یکی دو ساعت بعد... حوالی یک شب وقتی به بستر میرم... بی رویا... بی اندیشه... حتی بدون خاطره! در کسری از ثانیه خوابم برده است...

دو تا از کتاب هایی که در نمایشگاه کتاب خریده ام را تقریبا هم زمان خواندم. "خاطرات سرد" شیوا کریمی و "کوراتت مرگ و دختر" فتح ا... بی نیاز.

خاطرات سرد به روایت فواد و نجوا خواهر و برادر عراقی است که مادر ایرانی دارند. از آغازین روزهای جنگ ایران و عراق شروع شده است و تا همین روزها، تا حمله ی آمریکایی ها و اشغال عراق طول میکشد. وقتی شروع به خواندن کتاب کردم، زمین گذاشتنش سخت و سخت تر شد. در همان صفحات اول دزدیده  شدن مادر کافی بود تا در هر شرایطی مدام داستان در ذهنم بالا و پایین برود. از آن رمان هایی بود که مدام دعا میکردم خدای خالق داستان معجزه کند... آن اتفاق بیافتد و آن یکی نه... اما مثل واقعیت پیش رویم... تلخ و گزنده بود و هیچ معجزه ای هم اتفاق نیافتاد!

کتاب که تمام شد تا چند روز همچنان به داستان و قهرمان هایش فکر میکردم و هی به خودم میگفتم کاش یک جور دیگر میشد. افسرده شده بودم! اما یک روز و برای یک لحظه به ذهنم رسید که مگر در زندگی واقعی کم از این ناخوشی ها و آرزو های به دل مانده داریم؟!

و اینطوری شد که اندیشه ام از چون و چرا به توقف رضایت داد!

نثر شیوا کریمی روان است. شرح وقایع، دیالوگ ها، شخصیت پردازی و... همه گی خوب از کار در آمده اند. داستان هم از کشش کافی برخوردار است که خواننده را تا انتها با خود ببرد. اگر دنبال عاشقانه های متداول و هپی اند نیستید، خواندن  خاطرات سرد را توصیه میکنم.

 

"کوارتت مرگ و دختر" مجموعه ۱۶ داستان کوتاه است از فتح ا.. بی نیاز که تقریبا هر داستان مربوط به یک کشور و یک مذهب و ... است! وقتی داستان ها را یکی یکی پشت سر میگذاشتم مدام به این فکر میکردم که چه لزومی در این تعدد ملیت ها وجود دارد؟ ایران، فرانسه، اشتوتگارت، عربستان، روسیه، برمه، دهلی نو! مکان هایی غریب با اسم هایی غریب تر! نمیگذارند که هم پای داستان ها شوم. بی نیاز را نمیشناسم و اگر از او چیزی شنیده باشم یا خوانده باشم، دست کم الان حضور ذهن ندارم. اما به خاطر سن و سالش فکر میکنم که شاید مدتهاست مینویسد. نوشتن درمورد نویسندگانی که سالیان سال بیش تر از من زندگی کرده اند برایم سخت است چون مدام میاندیشم احترامشان واجب است و تجربه هایشان زیاد.

اما کوارتت... به شدت نا امیدم کرده است. داستان هایی مثل "عنفوان دوشیزه لودمیلا گراسیمووا" ، "یک داستان خسته کننده و تکراری"، "راپسودی روی تمی از پاگا نی نی " ، "درسی به اسم زیست شناسی" و... همه گی در گروه داستان هایی قرار میگیرند که شروع خوبی دارند اما داستان به سرعت به کلیشه سقوط میکند و پایان به طرز بدی قابل پیش بینی است. از آن پیش بینی ها که به خودت می گویی: میدونستم! حالا که چی؟!

گمان میکنم میشد با تغییراتی داستان هایی متفاوت و به یاد ماندنی از آن ها بیرون کشید. اما الان چیزی نیستند جز "یک داستان خسته کننده تکراری".

با این همه مثلا داستان "دهلیزی با در نقره ای" یا "شوءون ذهن و عین" را دوست داشتم.

هردو کتاب در انتشارات ققنوس به چاپ رسیده اند. این روزها فکر میکنم آقای حسین زادگان آن حساسیت و نکته سنجی که در چاپ کتاب های خاص داشته را از دست داده است...

 

 

 

پ.ن۱:روز پدر رو به پدر گلم و همه پدر های خوب و مهربون تبریک میگم... و تولد عسل خاله... "هستی" خانوم امسال تولدش با روز پدر یکی شده... چه شود! باز بگید چرا نیستی؟!

 

پ.ن۲: با توجه به خوب شدن زخم پایم. درد کمتر شده است. اما به هر حال زندگی جریان دارد. مجبورم راه بروم، کار کنم، غذا درست کنم، به عسلی برسم... برای همین ساق و کف پایم به خاطر سنگینی و فشار گچ به شدت درد میگیرد. حتی گاهی زانویم! دیشب از درد نمیتوانستم بخوابم و مدام در این فکر بودم که شنبه گچ را باز خوام کرد... واقعا دو هفته یا ده روز ... چه فرقی میکند؟! گمان نکنم خیلی فرق داشته باشد...


خاطره  |   جمعه بیست و یکم تیر 1387  |   19:37 آمپول!

 

پای راست بیچاره من در گچ سبز رنگ!

 

من مثل بچه های خوب کپسول هام رو سروقت میل میکردم و همونطوری که دکتر گفته بود هر روز زخم رو پانسمان میکردم و یک روز در میان هم دوش گرفتم... اما درد هر روز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه طفلک سعیده روز 4 شنبه اومد دنبالم و با هم رفتیم کلینیک. و دقیقا اون اتفاقی افتاد که اصلا فکرشو نمیکردم.
اینبار به توصیه سعیده رفتم پیش ارتوپد. از این جا به بعد رو توصیه میکنم کسانی که ناراحتی قلبی دارن یا طاقت خون و خونریزی ندارند مطالعه نفرمایند!
دکتر توضیح داد که زخم به شدت عفونی شده و یه عالمه باید آمپول بزنم و تاندون؟! (چی هست؟) های پام هم به شدت آسیب دیده باید برای دو هفته توی گچ باشه. خب من هم هی چونه زدم که نمیشه گچ نگیرید. نمیشه آمپول نزنم... و دکتر بیرحم هم گفت نه!

بعد گفت که قبل از گچ گرفتن باید خودش زخم رو پانسمان کنه. و خب برعکس اون خانم پرستار که به خاطر جیغ و تروخدا، تروخدا گفتن های من زود عقب نشینی کرد، این آقای دکتر اصلا شوخی نداشت... در یک لحظه حواس منو پرت کرد و با اون ترفند های معروف ... که مثلا میگن کوچولو اون جوجو رو ببین داره میپره... حواس منو پرت کرد و ناگهان با چنان قدرت و شدتی گاز استریل رو روی زخم کشید که من... واقعا نفسم بند اومد. و اگر تنها نبودم حتما گریه میکردم... و آقای دکتر با لبخند ملیحی گفت: ببخشید باید بافت های مرده رو برمیداشتم اینا باعث عفونت میشه... دیدی تموم شد؟! و من نگاه کردم و دیدم که از زخم خون زده بیرون و ... بگذریم.
بعد رفتیم که گچ بگیریم! گفتم آخه دکتر این همه پول دادم! این چه رنگیه؟ گفتن: اختیار دارید خانوم رنگ سبز الان مده... همه میان میگن دکتر سبز بزن برامون! بعد هم هی گفت باید پاتو صاف نگه داری هرچی میگم درد دارم...نمیتونم ...
گچ رو گرفتیم ولی وقتی چشمم به کیسه داروها خورد تازه متوجه عمق فاجعه شدم!! هشت تا آمپول! چهار تاش هر 8 ساعت و چهار تاش  هر 12 ساعت... چشمتون روز بد نبینه اون گندهه که اسمش گمونم سفتراکس... یا یه همچین چیزی بود... نمیدونید چقدر درد داشت. بعد از اولین تزریق که دو تاشو با هم زدم ... همونجا تو اتاق تزریقات تو بغل سعیده زار زار گریه کردم! باور  کنید من نازک نارنجی نیستم... اما نمیدونید چقدر وحشتناک بود. و بعد وقتی که سعیده رفت ماشین رو بیاره جلوی در کلینیک یه دور هم توی حیاط گریه کردم! روز بعد هم باز آمپول... هی آمپول... عصر 5 شنبه رفتم که روی گچ رو یه دریچه باز کنه و زخم رو معاینه کنه و ظاهرا همه چی رو به بهبود بود اما هرچی اصرار کردم که بقیه آمپول ها رو نزنم نشد!
خلاصه اینکه امروز آخرین آمپول رو هم زدم. خب شاید خیلی به نظرتون بچه گانه بیاد که کلی سعی کردم از این یکی فرار کنم نشد که نشد. دو تا خاله هام اومده بودن دیدنم و به زور منو با مهتاب فرستادن و گفتن اصلا آنتی بیوتیک اثرش تو آخریشه!!
خلاصه الان من یک عدد خاطره طفلکی هستم با پایی در گچ و زخمی که هنوز باید هرروز پانسمان شود...  و فکرشو بکنید که چقدر سخته ...برای من که عادت کردم همیشه خونه مرتب باشه ... همه چی سرجاش باشه... و دخترم که متاسفانه تو همه چی وابسته به منه... مهتاب میگه اینجوری بهتر شد شاید یه کم عسلی استقلال پیدا کنه...
خب... تیر کشیدن و درد پام بهم میگه که وقت تمومه و بیشتر از این نمیتونم بشینم پای سیستم...

 

 

 

پ.ن۱: وای اسباب کشی رو بگو!

پ.ن۲: مونا .. ندا... سعیده... لطفا آدرس ایمیل بذارید من تا کی پیغام ببرم و بیارم!در ضمن چون تا اطلاع ثانوی نمیتونم وقت بزارم همونجا تو صفحه کامنت ها جوابتونو میدم...

 


خاطره  |   چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |   13:38 فیلم بازی
 

Jason Statham

 

مرضیه از وبلاگ دوستداشتنی نیمه زنانه ازلی ( مشیانه ) مدتیست مرا به بازی دعوت کرده است. بازی فیلم ها... کارگردان ها و بازیگران.

اولین بار که خواندم کلی ذوق کردم چون هزاران کلمه و جمله در ذهنم بالا و پایین میرفت. اما در روزهای گذشته آنقدر گرفتاری های ذهنی داشته ام و آنقدر مشغله هایم اذیتم کرده اند که چند روز پیش که قصد شرکت در این بازی به ذهنم رسید ... انگار در یک خلا ذهنی دست و پا میزدم... من که اینقدر فیلم میبینم و اصلا فیلم دیدن را دوست دارم... هیچ فیلمی... هیچ سکانسی را به یاد نمیآوردم...

پای داغون آسیب دیده ام از شب قبل ورم شدیدی کرد و امروز را با توپ و تشر کاملا کنار نشستم و مورد پذیرایی قرار گرفتم! همین هم انگار باعث شد کمی اندیشه ام تکان بخورد! و چیزهایی را به خاطر بیاورم.

و اما بازی:

فیلم های دوست داشتنی من:

باید اعتراف کنم که تابع ژانر خاصی نیستم. جز ژانر ترسناک و فیلم های وحشیانه ی خون و خونریزی دار که شدیدا میترسم و تا مدتها کابوسش را میبینم... فیلم خوب را دوست دارم. سیاسی باشد یا اجتماعی یا کمدی و... فرقی ندارد. از بین فیلم هایی که دیده ام و در خاطرم نقش بسته است، پدر خوانده ها را دوست دارم. هرسه را و هربار از هرجا پخش شود باز هم حاضرم بنشینم و تا آخر تماشا کنم. همشهری کین. اتوبوسی به نام هوس. گربه روی شیروانی داغ. سرگیجه. مظنونین عادی را دوست دارم با آن غافلگیری پایانی اش. زندگی دیوید گیل. دیگران. فیلم های اعصاب خردکنی مثل کفاره (اتونتمنت) و هفت با آن لحظات نفس گیر را  نمیتوانم بگویم دوست داشته ام اما بدجوری در ذهنم نقش بسته اند. دست کم میتوانم بگویم تاثیر گذار بوده اند. فیلم های سرگرم کننده ای هم هستند که دوستشان دارم و پیچیدگی خاصی ندارند ولی لحظات خوبی را رقم میزنند. 

بازیگرانی که دوست دارم:

مارلون براندو، پل نیومن و ویویان لی را که کنار بگذارم، آل پاچینو. رابرت دنیرو. کوین اسپیسی. نیکلاس کیج. گاهی کوین کاستنر مثلا در سنجاقک یا در مستر بروکس. و نیکول کیدمن. جولیا رابرتز. کیت بلانشت.  اخیرا کویین لطیفا رو هم دوست دارم در مد مانی و بیوتی شاپ. و... البته جیسون استات هام را هم دوست دارم با آن صورت سرد و خشن و فیلم های سرگرم کننده اش با رانندگی های دیوانه وار. سرقت های باور نکردنی و معماهای جذابش و خب ایرانی ها: رضا کیانیان. فاطمه معتمد آریا. نیکی کریمی.

 

کارگردانان:

این بخش ایرانی و غیر ایرانی نمیتوانم کسی را بگویم که همه کارهایش را دوست دارم. هرچند این موضوع مثلا در مورد بازیگران هم صادق است. چراکه بازی های ضعیف هم داشته اند و یا انتخاب های نادرست. به هر حال؛ هیچکاک. کاپولا. دیوید لینچ. فینچر. داریوش مهرجویی. بهمن فرمان آرا و رخشان بنی اعتماد.

 

خب مرضیه گلم... ببخشید دیر شد!

 

 

بعدن نوشت: ای بابا باز یادم رفت چند نفر رو به بازی دعوت کنم...

خانم ها:

مهتاب بانو

رویا

مهشاد

آقایان:

پوشه

حسن شیر علی

بهنام

 

 

پ.ن ۱ـ مرگ  تدریجی یک رویا را دیده اید؟ بحث برانگیز شده است به شدت... نگاه کنید تا یک بحث جدی راجع به آن راه بیندازیم... جیرانی بعد از افتضاح ستاره هایش!! گمانم ارزش را دارد...

پ.ن ۲ـ دوستان گلم اوضاع پام اصلا خوب نیست و به خاطر اینکه پشت میز میشینم ورمش بیشتر میشه نمیتونم حتی ۵ دقیقه پشت کامپیوتر بشینم. این پست رو هم اگر لپ تاب مهتاب نبود نمیتونستم تایپ کنم. خلاصه اینکه همچنان التماس دعا داریم.

پ.ن۳ـ دوستان... برای آدرس دکتر مازیار به "کی فکرشو میکرد؟!" مراجعه کنید!


خاطره  |   دوشنبه هفدهم تیر 1387  |   19:47 سقوط...
سقوط۱:

یک تصادف کوچک. ساعت ها کلانتری. پدر و مادرهای بیحوصله. خانه دوبلکس. با سنگفرش مرمر سفید. کودک مهمانی که بالا، جلوی اتاق خواب ها شیطنت میکند و گه گاه از لای نرده ها خم شده و پدر و مادرش را صدا میکند. پسر بچه است و نزدیک ده ساله. کسی حتی حدس هم نمیزند که اینقدر بی احتیاط باشد. ناگهان... صدای وحشتناک سقوط...
خون... خون... و باز هم خون.

هستی کوچک تا نیمه های شب از ترس صحنه ای که دیده نمیخوابد و گریه میکند. مهتاب، صبح آفتاب نزده، حرکت میکند. میگوید: همه جای خون پاشیده حتی به دیوارها.

آنقدر برای بردن کودک عجله کرده اند که هیچکس موبایل به همراه ندارد. هر شماره ای که میگیریم سکوت است و سکوت. کسی را نداریم که بفرستیم دست کم تا جلوی ویلا برود و خبر بیاورد. و تازه به قول مهتاب میفهمم که ما در آن شهر غریبیم. به شدت غریب. دوستی داریم که ویلایشان ابتدای شهرک است و نسبتا دور. پیدایش میکنیم. نامی و شایان که از گریه و اضطراب من و مهتاب ترسیده اند همه زحمت ها را به دوش میکشند. و بعد از آن این دو مرد جوان میشوند تنها نقطه ی امیدمان. ساعت های بعد را نمیدانم چطور طی میشود. نامی خبر میدهد که بیمارستانی در رشت هستند و هردو میروند رشت. نمیدانم چطور باید تشکر کنیم. هنوز نگرانیم که پسرخاله ام زنگ میزند. برای مسافرت به شمال رفته است. جلوی ویلاست درهای باز  و خون ها او را به وحشت انداخته اما انگار به من دنیا را داده اند. برایش تعریف میکنم و سفارش میکنم که درها را ببندد و قول میدهد که بلافاصله میرود بیمارستان.

از اینجا به بعد میدانیم که چه اتفاقی افتاده است. نامی زنگ میزند و ما با آنها حرف میزنیم. باقی دلشوره و نگرانیمان میشود حال کودک که در "آی سی یو" بستریست و حال مامان و روحیه هستی و اعصاب بابا و... هزارتا چیز ریز و درشت...

۵ روز گذشته و تازه دیروز توانسته اند خانه را تمییز کنند و بروند آنجا. هنوز نگران کودکی هستم که در "آی سی یو" بستریست و به مادرش فکر میکنم که حاصل ده سال زحمت و عشق مادارنه اش چطور مورد تهدید قرار گرفته است.

 

سقوط۲:

با هزار ترفند و هماهنگ کردن با منشی دکتر مازیار و ده پانزده هزارتومان پیاده شدن! عسلی جان به هوای گرفتن جایزه های زیبا از دکتر، راضی شد که دهانش را باز کند تا دکتر دندانهایش را ببیند. موقع برگشتن از مطب جمع سه  کلمه: سهل انگاری، صندل پاشنه بلند و حماقت! میشود، باز هم  سقوط! زمین خوردن من!

اولش جدی نمیگیرم. به خانه که میرسم خون ها را میشورم و تازه میفهمم که قادر به راه رفتن نیستم. طفلک سعیده برایش تعریف میکنم،  می آید دنبالم. با هم میرویم درمانگاه. درد دارم و نگران از آمپول احتمالی! دکتر بداخلاق و بیحوصله به نظر میرسد اما  وقتی سنم را میشنود و میزند به تخته! باعث میشود که تا دقایقی من و سعیده میخندیم و وقتی توضیح میدهد که کمتر بخندیدم و میگوید بارداری که نداشتید و من با خنده میگویم اتفاقا بارداری هم داشته ام! خودش هم  میخندد و باز هم ماشاا... میگوید و خلاصه نتیجه این میشود که آمپول لازم ندارم! اما تاکید میکند که پانسمان را انجام دهم.

و خب دورغ چرا آنقدر موقع پانسمان جیغ و داد میکنم که پرستار کلافه میشود. هی میخواهم جلوی عسلی شجاع باشم اما مگر میشود! پرستار میگوید که احتمالا سنگ ریزه ها درنیامده اند و باید فردا هم برای پانسمان بروم... امروز که فردا باشد به کلی از راه رفتن محروم شده ام. درد تا مغز استخوانم میرسد و از ترس پرستار، خودم پانسمان را عوض کرده ام!

عسلی هر وقت که گریه میکنم یا جیغی از درد میکشم بلافاصه میبوسدم و میگوید: مامان بوست کلدم! الان خوب میشه! بماند که چقدر با اینکارش دلم غنج میرود...

قرص هایم را او باید بدهد و وقتی لیوان آب را تا ته نخورم: بخول دیگه! بخول تلخیش بِله! به خاطِل من!! من هم مجبورم بگم چشم!

 

 

 

پ.ن۱: دوستان خوبم! گله نکنید که سرنمیزنم... دعا کنید!

پ.ن۲: بوی گل های مریم اهدایی! همه خانه را برداشته... حالم را خوش میکند این بو...


خاطره  |   شنبه پانزدهم تیر 1387  |   19:22 غیر منتظره...
ناراحتی. تمام وجودت را غصه گرفته. از همه جا نا امید شده ای. به هر راهی که فکر میکنی به بن بست منتهی میشود. نا گهان از جایی که انتظارش را نداری دری گشوده میشود. راهی باز میشود. خوشی غیرمنتظره ای وجودت را میگیرد و همه تنت میشود امید.. روشنایی...

 


خوشحالی. به نظرت همه چیز خوبست. خیلی ساده امید بسته ای به روزهای آینده. برنامه ریزی کرده ای. کارهایی که انجام داده ای... کارهایی که باید انجام بدهی... و ناگهان یک اتفاق. یک حادثه ی کوچک به یک بحران بزرگ تبدیل میشود. درعرض چند ساعت همه چیز را از دست رفته میبینی. آینده باز هم تاریک و نامعلوم میشود. همه تنت میشود یاس ... سیاهی...

 

 

نمیتوانم باور کنم، یک تصادف کوچک که حتی خسارت مالی قابل توجهی نداشته... به یک شر عظیم ختم شود...

هنوز اعتقادم را به خدا از دست نداده ام... پس دعا کنید... لطفا...

 

 

پی نوشت: از آنجایی که به خاطر کامنت مهتاب دوستان به صورت عمومی و خصوصی سوالات بیشماری را مطرح کردند که من راجع به عسلی چه چیزی را سانسور میکنم و چرا همه چیز را نمیگویم و ... تصمیم گرفته ام در راستای شفاف سازی اذهان عمومی! در یک پست بصورت مفصل توضیح دهم. بماند تا مجدد همه چیز روبراه شود. اگر خدا بخواهد...


خاطره  |   چهارشنبه دوازدهم تیر 1387  |   19:0 بازم عسل مامان...
خوشحالم. به همین سادگی!
امتحانم خیلی خوب شد. اونقدر استرس داشتم که وقتی اعلام کردن بیست دقیقه دیگه وقت تمومه، دستام میلرزید. به خاطر اومدن مامان اینا، پیدا کردن آپارتمان و خیلی چیزهای دیگه نتونستم درس بخونم. فقط صبح چهارشنبه ساعت 6 بلند شدم و تا حوالی نه خوندم. حالا فقط مونده اون درسی رو که افتادم. اونم گفتن بین بیستم تا بیست و پنجم.
فکر کردم مدتهاست از شیرین کاری های عسلی ننوشتم و خب چون الان روحیه خوبی دارم میخوام از عسلی بنویسم:

 


همه تون میدونید که عسلی به "ر "میگه "ل" چند روز پیش داشتم بهش توضیح میدادم که مستقیم نباید به خورشید نگاه کنه چون ممکنه کور بشه.
عسلی: یعنی کوله کول میشه؟!
من (ادا شو در آوردم): آله مامان. کوله کول میشه!
عسلی: (با نگاه عاقل اندر سفیه) کول که اینا این پشته! (کمرشو نشون داد) چشم آدم کول میشه!
من(شرمنده): درسته مامان جون کور میشه!

 

 

یه روز موقع حموم رفتن:
من: بدو دیگه بیا بریم یه دوش بگیریم...
عسلی: چلا منو مثل لباس ها نمیندازی تو ماشین لخشویی تمییز بشم؟!

 


یه روز بدو بدو اومد منو بغل کرد. هی هم زور میزد که از زمین بلندم کنه:
من: ای بابا. کمرت درد میگیره. نمیتونی منو بلند کنی؟
عسلی(کلافه): پس کی میتونم تو لو بغل کنم؟ بزلگ میشم زود بغلت میکنم ها!
من: حالا چرا میخوای منو بغل کنی؟
عسلی(باز از اون نگاه های عاقل اندر سفیه): خب ببینم چجولیه دیگه!

 

 

یه شعر کوتاه برای پدرش گفته که دیگه همه ی اطرافیان گوش کردن و برای پدرش هم بلوتوس کردم. اینجوری شروع میشه:
از تقدیم من، بابا جونم! خیلی دوسش دالم. اما به جز اون! ... (انتظار ندارید که همه اون چند دقیقه رو بنویسم! فقط خواستم بدونید بچه ام چه شاعر بزرگیه!)

 

 

چند روز پیش گذاشتمش خونه خاله اش موقع خداحافظی، داد زد که وایسا من یه چیزی رو نگفتم بهت...
من: بدو دیرم شد...
عسلی: دوست دالم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد!!
من: گفتن نداره که! خب رو ابرا بودم دیگه!

 

 

از آهنگ های مورد علاقه اش که ریختم تو گوشی و گه گاه میذارم باهاش نانای! کنه، آهنگ "چه جوری؟" محسن و سعید پنتره! یه وقتایی میبینم داره بازی میکنه یه هو مثلا پا میشه نانای کنه، متن ترانه رو بلد نیست، هی زیر لب میگه: چجولی؟ اینجولی؟ چجولی؟ اینجولی؟

 

 

همین الان که پای سیستم داشتم متن این پست رو تایپ میکردم. خانوم خانوما نشسته بود و داشت بازی میکرد و کلی عروسک هم دورش جمع کرده بود:

عسلی: مامان ... جیشم داله میلیزه ها!!

من: خب پاشو برو دیگه! زود باش!

عسلی: آخه یکی علوسیش بود... باشه میلم(رو به عروسکاش) ببخشین وقت نشد! نلید، من الان میام علوسیتون!!

 


خاطره  |   یکشنبه نهم تیر 1387  |   18:54 انفجار خوشی...
بفهم... بفهم...  حوصله ندارم...

خسته ام...

بی حوصله ام...

آنقدر در خوشی غرق شده ام که زده زیر دلم...

زنگ زدند که باید ۱۲ تیر امتحان بدهم و برای امتحانی که افتاده ام هفته ی آینده خدا میداند کدام روز آماده باشم... با صاحبخانه کنار نیامدیم... باید دو هفته دیگر خانه را تحویل بدهم... چند تا آپارتمان دیده ام ... اما...

 

به من نزدیک نشوید... موج انفجار شما را هم خواهد گرفت!

از ما گفتن!


خاطره  |   جمعه هفتم تیر 1387  |   11:25 تفاهم
ـ ازش خوشم میاد، قدش بلنده!

ـ بلد نیست حرف بزنه، بدم میاد ازش!

ـ نگاش کن چقدر کت و شلوار بهش میاد، وقتی راه میره آدم وایسه نگاش کنه...

ـ ربطی به خودش نداره... کت و شلوارش گرونه... خدا تومن پولشه! بایدم اینجوری به نظر بیاد...

ـ بی انصافی! نگاه کن... هیکلشه که باحاله!

ـ  اخلاقش گنده!

ـ به اخلاقش چیکار داری! حالشو ببر...

ـ (صفحه تلوزیون را نشان میدهد) شرمنده دیگه زیادی دوره... نمیشه!

ـ ازش خوشم میاد!

- عق!!

...


خاطره  |   دوشنبه سوم تیر 1387  |   16:28 اولین تپش های عاشقانه قلبم
وه چه شيرين است

ز تو بگسستن و با غير تو پيوستن

بر سر گور تو

بر سر گور تو اي عشق نياز آلود

پاي كوبيدن

وه چه شيرين است

از تو اي سايه ي وحشت

از تو اي بوسه ي سوزنده

چشم پوشيدن 

 

تو همان به كه نينديشي 

آمدم تا به تو آويزم 

ليك ديدم كه تو آن شاخه ي بي برگي 

ليك ديدم كه تو بر چهره ي اميدم

خنده ي مرگي 

 

شعله اي بود و فسرد 

رشته اي بود و گسست 

دل چو از بند تو رست 

جام جادويي اندوه شكست 

وه 

وه كه افسون تو باطل شد 

 

گل شدم تا به شام تو 

عطر (...) رويايي 

 

شعله اي بودي و افسردي 

خنده اي بودي و پژمردي 

تو همان به كه نينديشي 

به من و درد روان سوزم 

 

آمدم تا به تو 

 

در (...) شمع

شعله اي بود و دگر افسرد

دل چو از بند تو رست

جام جادويي اندوه شكست  

شعله اي بود و فسرد

رشته اي بود و گسست

 

 

اولین تپش های عاشقانه قلبم. به کوشش کامیار شاپور . عمران صلاحی: نامه های فروغ فرخزاد است به همسرش پرویز شاپور. نورزو ۸۳ آن را خریدم و خواندنش بی اندازه برایم  لذت بخش بود. تصویر شعر بالا با دستخط خود فروغ در کتاب موجود است. عباراتی را که زیرشان خط گذاشته ام... فروغ خط زده است... اما در نهایت به صورت زیر در کتاب "دیوار" به چاپ سیده است...

 

شکست نیاز

 

آتشی بود و فسرد

 

رشته ای بود و گسست

 

دل چو از بند تو رست

 

جام جادوئی اندوه شكست

 

 

 

آمدم تا بتو آويزم

 

ليك ديدم كه تو آن شاخه بی برگی

 

ليك ديدم كه تو به چهره امیدم

 

خنده مرگی

 

 

 

وه چه شيرينست

 

بر سر گور تو ای عشق نيازآلود

 

پای كوبيدن

 

وه چه شيرينست

 

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

 

چشم پوشيدن

 

 

 

وه چه شيرينست

 

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

 

در بروی غم دل بستن

 

كه بهشت اينجاست

 

بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست

 

 

 

تو همان به كه نينديشی

 

بمن و درد روانسوزم

 

كه من از درد نياسايم

 

كه من از شعله نيفروزم

 

 

 

 

 


خاطره  |   دوشنبه سوم تیر 1387  |   11:24 نخستین پست...
بیشتر از یک سال است که به جرگه وبلاگ نویسان پیوسته ام... وبلاگم را خیلی دوست داشتم و دوست دارم... اما از همان ماه های آغازین فیلتر شد. در حالیکه دوستان و همراهانم میدانند که من نه س.یاس.ی مینوشتم و نه س.ک.س.ی! به یک پست شک داشتم که درستش کردم ولی فیلترینگ حل نشد. خیلی از دوستانم را از دست دادم و خیلی ها که ماندند مدام گله میکردند که قادر به برقراری ارتباط نیستند. مدتها مدارا کردم تا اینکه دیدم وب گردی هایم و پیدا کردن دوستان جدید اغلب با مشکل همراه است. به وبلاگ های بعضی دوستان که سر میزدم میدیدم که مجبور شده اند در یک پست اشاره کنند که نمیتوانند به وبم وارد شوند!

سرانجام تصمیم گرفتم آدرس وبم را تغییر بدهم. لینک وب دوستداشتنی ام را سمت چپ وبلاگ گذاشته ام.

همه دوستان برایم عزیز هستند ولی شما باعث این اسباب کشی بودید:

 

چهار ستاره مانده به صبح: رویا

این نه اون: حامد

کهن آیین های ایرانی در بوته فراموشی: آمینا

بهشت کوچکی به نام خانه ما: شیلا

شاید زمانی دیگر: امیر

پزشک ۷۸: حامد!

چریکه تارا: رامین

چرخ و فلک: آوامین

 همنام عزیزم خاطره

میبینید... شوخی بردار نبود بسکه همه ی این وبلاگ ها را دوست دارم!