در دل انديشيد: علي رغم اينكه كمي مي ترسد به طرز ترسناكي كنترلي بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه كوچك حاوی قرصها رفت. شكاف كوچكي كه با تيغ روي دستش ايجاد كرده بود، هنوز مي سوخت و انگار با اين سوزش مدام به او يادآوري مي كرد كه اين بار بايد راه بهتري بيابد و همه جوانب را بسنجد.
نه... اين دفعه اشتباه نمي كرد. قرص از هر چيز ديگري بهتر بود. جعبه را روي ميز خالي كرد. اطمينان داشت كه مي تواند در بين آنها چند بسته قرص خواب پيدا كند. بيست يا سي قرص خواب آور خيلي راحت مي توانست او را به يك خواب ابدي ببرد.
قرص ها را زير و رو كرد:
استامينوفن... آنتي هيستامين... نه او كه آبريزش بيني نداشت...
آدلت كلد... نه اين قضيه هيچ شباهتي به سرماخوردگي نداشت... احساس سرما كرد. روي صندلي نشست و دوباره در قرص ها به جست و جو پرداخت. بسته هاي كوچك قرص غژغژ دلپذيزي داشت. هميشه از صداي آن خوشش مي آمد. سرانجام آنها را يافت. رنگ قرمز بسته بندي شان او را براي سرعت بخشيدن به اين رهايي تشويق مي نمود. دست برد. دو بسته بيشتر نبود يكي ازآنها هم سه عدد كمتر داشت يعني هفده قرص كافي است؟ پشت بسته راخواند . «قرص هاي 10 ميلي». كافي است. ته دلش ترس كوچك و آشنايي حس مي كرد. ترس کودکی پنج، شش ساله که به شیرنی های چیده شده برای مهمانان چشم دوخته و برای ناخنک زدن به آن لحظه شماری میکند. برخاست. در رفتارش نوعي خونسردي و كندي به چشم مي خورد.
فكر كرد هيچ شباهتي به كسي كه قرار است لحظاتي ديگر بميرد، ندارد. يك ليوان زيبا براي خودش انتخاب كرد. از آب خنك و گواراي موجود در يخچال آن را پر كرد و دوباره پشت ميز قرار گرفت. اولين قرص را درون آب انداخت. فكر كرد: پدر بزرگ! مرد متمول و سرشناسي مثل او ... بعد از آن همه زحمت ... تنها نوه اش... خودكشي كند؟!
براي دومين قرص كمي ترديد كرد. سپس آن را درون آب انداخت... قطعا مرگ بهتر از اين زندگي جهنمي بود. پدربزرگ درك مي كرد. او توانسته بود مرگ ناگهاني پسر و عروسش را در تصادف اتومبيل تحمل كند. پس با اين يكي هم يك جوري كنار مي آمد. خدايا به او صبر بده! هميشه فكر مي كرد نوه عزيزش كاملا خوشبخت است. بعد از مراسم عقد بارها پرسيد بود :«خب دختر كوچولوي من چطوره؟... اوضاع خوبه؟!»
و او هميشه مي خنديد و سرتكان مي داد: «البته... خوبه... همه چيز خوبه!»
به سرعت سه قرص ديگر درون آب انداخت. شش و هفت. نمي خواست چيزي او را به شك وا دارد. بدون شک بهترين راه همين بود. او نميتوانست با طلاق دل پدر بزرگ را بشكند و پیامد های بعدی آن را در فامیل و دوست و آشنا بپذیرد و حاضر نبود تمام عمر را در جهنم بسر ببرد. او به يك مرد احتياج داشت. محبت پدر بزرگ كافي نبود. او مردي را ميخواست كه عاشقانه او را بخواهد. مردي كه نگرانش باشد. مراقبش باشد. مردي كه دوستش داشته باشد. مردي كه از او حمايت كند و «او» هيچ كدام نبود.
سه قرص ديگر! يك بسته ده تايي تمام شد. آن را كنار گذاشت. دستش را ستون سرش كرد و با انگشت اشاره دست ديگر، آرام و بي هيچ عجله اي شروع به هم زدن كرد. بي شك قرص ها حل نمي شدند. آنهم به اين سادگي، ولي او آرام ادامه داد. خودش «او» را خواسته بود. مقصر خودش بود كه خيال مي کرد عشق كافي است. با حس آزاد دهنده اي از غم فكر كرد كه هنوز چقدر «او» را مي خواهد. حتي آن شب كه كتك خورده بود... با پشت دست چنان به چشمش كوبيده بود كه فكر كرده بود هرگز نخواهد ديد. البته اتاق تاريك بود... شك نبود كه هدف، چشمش نبوده است... آن شب مي خواست خودش را از پشت بام پرت كند. شايد اگر پدر بزرگ مهمانشان نبود اين كار را كرده بود... تصور اينكه پدر بزرگ چه صحنه اي را خواهد ديد، منصرفش كرده بود . مبادا قلبش بايستد... بي درنگ دست برد؛ بسته ديگر را برداشت و يكي يكي قرصهايش را درون آب ريخت. فكر كرد نميتواند مردي را دوست داشته باشد كه حتي ازدواج او را پايبند نمي كند. «او» انتخاب خودش را كرده بود. گفته بود من همينم! براي لحظاتي از كار دست كشيد. سعي كرد يك جمله عاشقانه به ياد بياورد... يك بوسه پر از احساس يك روز خوب... يك گردش دلپذير... يك لحظه سرشار از شادي و عشق... يك تجربه عميق از حس همدردي ... هم صحبتي ... قطره اشكي روي گونه اش لغزيد.
نه هيچ چيزي به خاطر نمي آورد. قبل از ازدواج گاهي به رستوراني مي رفتند. ولي حالا... ابراز علاقه كردنهاي «او» بي شباهت به شوخي و مزه پراني نبود. نه ... هيچ تجربه خوشايند مشتركي وجود نداشت. اگر مي توانست مثل «او» همه چيز را با شوخي پشت سر بگذارد، اگر مثل يك آدم مرده بي احساس... بي هيچ توقعي در سكوت و تنهايي وقتش را سپری مي كرد... اگر از «او» سئوال نمي كرد... اگر با «او» حرف نمي زد، اگر از او شور و عشق و محبت نمي خواست... قعطا همه چيز به خوبي پيش مي رفت و او زن خوشبختي مي شد!
پانزدهمين قرص را در آب انداخت و حس كرد رها مي شود. سرانجام ازتمام اين افكار دردآور خلاص خواهد شد. ناگهان متوجه شد كه شايد لازم باشد چيزي براي كسي بنويسد. «او» كه اين لياقت را نداشت. پدر بزرگ! ... بايد براي او چيزي مينوشت. برخاست و به اتاق رفت. لحظاتي بعد با كاغذ و قلمي بازگشت. نشست. ليوان را آرام كمي آنطرف تر گذاشت و نوشت:
«پدر بزرگ مراببخش... ديگر نمي توانستم ادامه بدهم... لازم نيست همه بدانند من چه كرده ام و چرا... اما شايد بهتر باشد، بدانيد كه تا همين جا هم فقط به خاطر شما – لحظه اي ترديد كرد... – حقيقت اين بود كه «او» را دوست داشت... عاشقانه وخيلي زياد... و بيشتر به همين خاطر...
با همه اينها لزومي نداشت كه اين موضوع را براي پدربزرگ بنويسد، پس ادامه داد:
...فقط به خاطر شما دوام آوردم... بگوييد قلبش ايستاد و مرد ... و راحت شد ... خواهش مي كنم غصه نخوريد... خداحافظ!»
فكر كرد كاش بري آخرين بار «او» را بوسيده بود. نه ... نمي توانست او را ببوسد. چطور ميتوانست لبهاي مردي را كه زنان دیگری را با علاقه بوسیده بود، ببوسد. مدتها بود كه «او» را بغل نمي كرد و فشارش نمي داد. حس مي كرد بوي خيانت مي دهد ... «او» گفته بود: «فقط يك دوستی ساده است، مي فهمي! اين موضوع كه اين همه اشك ريزي ندارد. مهم اين است كه من از بين همه ي آنها با تو ازدواج كردم...!»
پوزخندي زد: «چه افتخاري نصيب من شده است!»
همه آنها مي دانستند كه «او» با يك دختر زيبا و سرشناس ازدواج كرده است. پس حتما گاهي چيزي راجع به او مي پرسيدند و حتما او مي گويد: «آه، همسرم؟! من شديدا به او علاقه دارم ولي ... او مرا درك نمي كند... آه عزيزم! من به همدرديت احتياج دارم!»
و لابد بعد از اين گفتگو زني با دسته گل و يا يك هديه به ديدارش مي رفت تا با هم همدردي كنند! بيخود نبود كه آن دسته گل خشك شده و از ريخت افتاده آنقدر برايش مهم بود. و ضربه آخر را به یاد آورد، آپارتمان کوچکی که همسرش تمام این سالها آنجا زندگی کرده بود و او نمیدانست.
حس كرد نفرت در رگهايش مي جوشد قلم و كاغذ را كنار گذاشت. به سرعت شانزدهمين و هفدهمين قرص را درون آب انداخت. نخستين قرصها را در آب حل مي شدند و آب به تدريج شفافيت خود را از دست مي داد. فكر كرد رابطه ي آنها هم همين طور با ريا و دورويي شفافيت خود را از دست داد.
به ياد آورد آن روز چطور هيجان زده به محل كار «او» تلفن كرده بود تا خبر خوشي به او بدهد و او در آنجا نبود... و تلفن همراهش را هم خاموش کرده بود.
يا آن روز كه بغض كرده و غمگين پس از جر و بحث با دوستي خواسته بود با شوهرش دردل كند «او» بعد از شنيدن صدايش گفته بود : من با خط دو صحبت مي كنم و طول مي كشد. نيم ساعت ديگر زنگ بزن و هرگز زنگ نزده بود و گريسته بود و احساس نياز و حس عميق سرخوردگي تاهفته ها با او بود. آن شب ... آن شب را به خاطر آورد كه پس از يك خريد طولاني و خسته كننده ناگهان او را بين راه پياده كرده بود و گفته بود: «تو به خانه برو، من بايد به شركت برگردم. قرار ملاقاتي دارم. دوستي مي آيد...» و او تك و تنها راه افتاده بود و هرگز به «او» نگفت كه جرات نمي كرد دست بلند كند و سوار خودرويي شود. و اينكه مردي درآن تاريكي سوار بر موتور چقدر او را ترسانده بود و «او» هرگز نفهميد چقدر آن شب به حمايت يك مرد نياز داشت.
فكر كرد: كدامشان؟! شايد آن زن بود كه يك روز و براي لحظه اي كوتاه او را ديده بود. زن سراپای او را برانداز كرده بود و گفته بود :«تبريك ميگم حتما خيلي خوشبخت هستيد؟!...» بله لابد او بود كه اينطور نسبت به ازدواج و خوشبختي آنها ترديد داشت. شايد هم آن زنی است كه يك روز وقتي با شوهرش به خانه مي رفتند او را ديده بودند و شوهرش به محض ديدن او از زنش، از همسر محبوبش! فاصله گرفته بود و كمي دستپاچه شده بود. افسوس میخورد که آن شب جلوی آپارتمان شوهرش، قبل از گریختن زن، چهره اش را خوب نگاه نکرده است!
حس كرد بغض چنان گلويش را مي فشارد كه نزديك است خفه شود. ليوان آب را بالا برد و يك جرعه از مايع را نوشيد. چند قرص حل نشده وارد دهانش شد. اهميتي نداد. جرعه اي ديگر نوشيد.
اشكهايش به آرامي سرازير شدند. فكر كرد: خدا را شكر كه فرزندي نداريم. چرا حالا فكر بچه افتاده بود؟ نمي دانست ... «بعد از من ميتواند با يكي ازآنها ازدواج كند ... نه «او» ديگر پايبند هيچ تعهدي نخواهد شد. بعد از من از تنهايي و زندگي بي بند و بارانه لذت خواهد برد.»
ليوان را تا انتها سركشيد. نبود او به هيچ كس لطمه اي نمي زد. پدر بزرگ دو هفته پيش به خارج از كشور سفر كرده بود. رفته بود تا دختر كوچكش را ببيند و تا سه ماه ديگر بازنمي گشت. عمه اش چهار سال از او بزرگتر بود. تقريبا همسن و سال بودند. چند ماه بعد از فوت مادر بزرگ، از زماني كه ده سال سال بيشتر نداشت، عمه رفته بود و ديگر او را نديده بود ولي رابطه تلفني شان هراز گاهي برقرار مي شد.
نه! هيچ كس انتظار ديدن او را نمي كشيد. قرصهای حل نشده ي آخر خيلي تلخ بودند... فكر كرد طعم دروغهاي «او» را دارند و طعم حقايقي كه هميشه دير يا زود برملا مي شد و «او» هميشه انكار مي كرد. وجود دسته گل، عكس، كارتهاي تبريك، هداياي تولد و حتی آن آپارتمان کوچک و دنج... وجود همه چيز را منكر مي شد. همانطور كه با درآوردن حلقه ازدواج از دستش وجود او را منكر مي شد.
از جا برخاست. ليوان خالي (براي زودتر روشن شدن قضيه) و نامه ي پدربزرگ را برداشت. به اتاق خواب رفت. پرده ها كشيده بود و لازم بود چراغ خواب را روشن كند. زير نور آبي چراغ و روي تخت دراز كشيد. ليوان را كنار گذاشت و نامه را در مشت گرفت و چشمانش را بست.
سعي كرد به خودش و احساسش فكر كند. مي ترسيد؟! نه ... آن ترس كوچك هم از بين رفته بود. فكر كرد «خدايا مرا ببخش ... تو اين طور خواستي. اگر به من كمك كرده بودي...» فکر خدا اندکی او را میترساند...اما با لجاجت کودکانه ای در دل تکرار میکرد: «تو میتونستی تمام اون شب هایی رو که من تک و تنها چشم به در سپری میکردم و از تو خواهش میکردم...جوابمو بدی. تو همه اون شب ها رو به من بدهکاری! »
شوهرش تا نيمه هاي شب به منزل نمي آمد.« خيلي دير خواهد فهميد» هيچ گاه در طول روز تلفن نمي كرد تا حالش را جويا شود. اگر هم تلفن مي كرد از نبود او نگران نمي شد ... به عشق و وفاداري همسرش ايمان داشت و همين خيالش را آسوده مي كرد كه هر اتفاقي بيافتد، همسرش او را ترك نخواهد كرد. نه واقعا قادر به ترك «او» نبود. او را دوست داشت. عاشقانه و خيلي زياد!
كم كم پلكهايش سنگين مي شد. «گراهام گرين» نويسنده مورد علاقه اش يك جا گفته بود :« انسان وقتي فاسد مي شود كه فساد پذير باشد» با خود انديشيد :«مي توانستم به او درس خوبي بدهم ولي من كه ...» با غرور زير لب زمزمه كرد :« فساد پذير نيستم»
آشفتگي خاصي در ذهنش شكل گرفت . حس كرد ديگر نمي تواند افكارش را بر يك موضوع متمركز كند. ناگهان در آن آشفته بازار ياد دوست كوچكش افتاد.
چطور او را فراموش كرده بود. باهم در پارك نزديك خانه شان آشنا شده بودند. او پسر بچه ي كوچك و دوست داشتني بود كه هر روز عصر با پير زني به پارك مي آمد. پدر و مادرش وقتي براي گذراندن با او نداشتند. چون مدام براي آينده بهتر او زحمت مي كشيدند!
وقتي آدم دنبال دوست مي گردد، تنهايي و بي كسي وجه مشترك خوبي است. آنها خيلي زود با هم دوست شدند. صداي خنده هاي شادمانه ي پسرك در گوشش طنين دل انگيزي داشت. به زحمت پلك هايش را گشود. سعي كرد برخيزد. ولي سرش گيج مي رفت. به سقف خيره شد و آه كشيد. به دوست كوچكش قول داده بود امروز عصر برايش كتاب موزيكالي را ببرد كه وقتي گشوده مي شد، داستان صفحه به صفحه با موزيك پخش مي شد. آن را براي كودكي خريده بود كه هرگز هوس داشتنش را نكرده بود. نامه پدر بزرگ را در دست فشرد.
كاش نوشته بود يك نفر آن كتاب را به دوستش برساند. شوهرش حتي نمي دانست او به پارك مي رود. خيلي خوابش مي آمد... هرچه حس خواب آلودگي اش بيشترمي شد، غمي سنگين بر ذهنش فشار مي آورد. در دل انديشيد :« كاش اين كار را نكرده بودم... امروز عصر يك نفر با علاقه انتظار ديدن مرا مي كشد.»
|