تبليغاتX
جام جادویی
 
 
جام جادویی ...
موضوع مطالب
شعر
کتابخونه
اسم کتاب یا کتابهائی که تا حالا خوندید و خوشتون اومده رو بنویسید . با اسم نویسنده و یه توضیح مختصر و مفید
بايگاني
لينكهاي روزانه

لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |   21:25 یخ!
 اخطار شده بود که مودب باشد. فکر میکرد: "ظاهر بدی ندارد. به نظر میآید آدم قابل توجهی باشد. یا دست کم برای چند دقیقه ای قابل تحمل است."

مردجوان زیر چشمی او را می پایید، همانطور که او مراقب کوچکترین حرکتش بود. صدای مادر از سالن پذیرایی شنیده شد:

"بچه ها شروع نمیکنین؟... مثل اینکه قصد ندارید با هم آشنا بشید."

مادر مرد جوان برای این عقب نماند اضافه کرد: "نیم ساعت بیشتر وقت ندارید...تمدید هم نمیشه!"

صدای خنده برخاست. مرد جوان در مبل جا به جا شد. دختر فکر کرد: "یک کلمه حرف بزنه، میتونم بفهمم همون  کسیه که میخوام  یا نه."

مرد جوان گفت: به نظرم هوا کمی گرم شده!

دختر با لبخند جواب داد: آه... بله...آدم در این مواقع به سرما و یخ فکر میکنه.

مرد جوان گفت: یخ... بله یخ! راستی شما کتاب "یک لیوان یخ" رو خوندید؟!

دختر عمیقا خوشحال شد که موضوع صحبت از آب و هوا به چیز قابل تحمل تری تغییریافته است.

با خوشحالی گفت: بله ... بله من اون  کتابو خوندم.

چشمان مرد برقی زد و گفت: شما... شما واقعا از اون کتاب خوشتون اومد؟!

دختر مکثی کرد و فکر کرد:" بهتره سنجیده تر رفتار کنم."

آرام گفت: بله...البته... نه ...میدونید داستانش یه کم... .

مرد جوان آهی کشید و سرخورده گفت: پس خوشتون نیومده... البته به نظر من هم داستانش یه کم...

دختر فکر کرد: " خب پس جنابعالی هیچی از داستان حالیتون نمیشه!"

مرد جوان من و من کنان گفت: البته واقعا قدرت تخیلش رو تحسین میکنم.

دختر با کمی خشونت گفت: ولی چندان هم به نظر تونو جالب نمی یاد... .

مرد جوان به زور لبخند زد: بله .بله. موافقم... چندان... .

 

 

* * *

همهمه ای در گرفته بود. همه برخاسته بودند. دختر با حسی آمیخته از خشم و ناراحتی سعی میکرد لبخند بزند. پدر مرد جوان گفت: ما هفته آینده تماس میگیریم تا جوابتونو بشنویم.

دختر اندیشید: " جواب از حالا معلومه! پسره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

ولی رو به پدر مرد جوان لبخند زد و سر به زیر انداخت.

مرد جوان با دستپاچگی خاصی زود تر از سایرین از در خارج شد و پدر و مادر گفتند که او واقعا مرد محجوبی است.

به محض اینکه در خانه بسته شد؛ مرد جوان به سرعت درهای خودرو را گشود و گفت: عجله کنید! دلم نمیخواد حتی یه لحظه دیگه اینجا رو تحمل کنم.

زیر لب ادامه داد: "دختره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

 

پ.ن: واجب شد اینو اضافه کنم که تو پست قبلی جمله "دوست دارم!" یعنی دلم میخواد، نه دوستت دارم!!

در ضمن: دیکتاتوریه یا ... همینه که هست!


خاطره  |   دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  |   21:25 عینک ته استکانی!

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی... ناگهان نگاهش خیره بر یک نقطه ثابت ماند. زن جوانی در بین سایر مسافران، گوشه ای ایستاده بود. زیبایی افسون کننده ای نداشت. ولی چیزی در چهره اش بود که موجب می شد مرد جوان نتواند از نگاه کردن به او خودداری کند. چشمان درشت و زیبایش با حرکت مداوم و پروانه گون مژه ها به این سو و آن سو می چرخید و حتی برای لحظه ای هم متوجه حضور مردی که از آنسوی واگن با شیفتگی به او می نگریست نشده بود. مرد به چهره سایر مسافران نگاهی انداخت. نگاه های خسته و اخم آلود حسی را در او زنده کرد. حس کرد تمام جذابیت او در چشمانی است که می خندد و شاید لب هایی که می کوشد، خنده ای را پنهان سازد.  مسیر نگاه او را دنبال کرد. در تیررس نگاه او کودک 4-5 ساله ای کنار مادرش ایستاده بود و پشت به جمعیت و رو به شیشه های قطار داشت. زیر لب چیزهایی می گفت. مرد نمی شنید، ولی از حرکات سر و دست کودک حدس می زد که او مشغول بازی هیجان انگیزی با موجودات خیالیست. مادر کودک، هرازگاهی او را با تشر، به آرامش دعوت می کرد و کودک  تنها با شلیک چند گلوله از اسلحه خیالی اش به دشمن، بازی را از سر می گرفت و... زن جوان به او می خندید.

ناگهان سر چرخاند و مستقیم به چشمان مرد خیره شد. گویی سنگینی نگاه مرد او را جلب کرده بود. برای لحظه ای کمتر از چند ثانیه هر دو خیره به هم نگریستند،  زن جوان به سرعت صورتش را به طرف مخالف چرخاند. مرد مسخ شده، همچنان خیره به پشت سر زن مانده بود که زن جوان دوباره به مرد نگریست. از نگاهش نمی شد حدس زد که نگاه خیره مرد او را متعجب کرده است یا دستپاچه. این بار مکث بیشتری کرد. ولی پس از اینکه نگاهش را دزدید، دیگر به سوی مرد نگاه نکرد.

مرد برای مدتی که به نظرش قرنی رسید، منتظر ماند و سپس به روبرو نگاه کرد. به خاطر سیاهی و ظلمات حاکم بر تونل ها، می توانست تصویر خود را به خوبی در شیشه های قطار ببیند. علی رغم این که موهایش سفید شده بود، در چهره اش چین و چروکی دیده نمی شد. قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت و از همان جا می توانست حدس بزند که زن جوان به زحمت به شانه های او می رسد. به چشمان خود نگاه کرد. چشمانش درشت و خمار بودند. فکر کرد تا چند سال پیش چقدر به آنها میبالید. حال آن چشمان نیمه باز، از پس عینک ته استکانی که به چشم داشت؛ حالتی خنگ و ابله گون به چهره اش بخشیده بود. با نا امیدی اندیشید: نه، هیچ جذابیتی ندارم.

و دوباره به زن جوان نگاه کرد. هرچه بیشتر به او می نگریست، تک تک اجزای صورتش را بیش تر مورد تحسین قرار می داد. دلش می خواست بهانه ای پیدا کند و حتی یک کلمه با او حرف بزند. حس میکرد، گرمای لبخند زن او را به سمت خود می کشد. اما صدای بلند گوی قطار که نام ایستگاه بعد را اعلام می کرد، او را از دل تخیلاتش بیرون کشید. باید قطار را ترک می کرد. دوباره به چشمان رقصان او نگریست. دلش می خواست همه چیز را تا ابد در حافظه اش ذخیره کند. با اندوه اندیشید، برای پی گیری بیش تر، خیلی مسن به نظر می رسد!

قطار ایستاد. مرد پیاده شد. برای آخرین بار به قطار و مسافران نگاه کرد و زن جوان را جویید. اما...  نگاهش با نگاه زنی گره خورد که از پشت عینکی ته استکانی با حسرت و شیفتگی او را می نگریست.

 

 

پ.ن: وقتی پست جدید میذارم... خصوصا اگه یه چیزی برای گفتن و شنیدن توش داشته باشم، به همه لینکام، به همه دوستام سر میزنم و بهشون خبر میدم که بیان بخونن و برام بنویسن. چون خودم خیلی خوشحال میشم که کسی آپ میکنه بهم خبر میده، ولی امروز یه بنده خدایی گفت متنفرم از اینا که میان تو وبلاگ آدم مینویسن: آپ کردم بهم سر بزن!یعنی تا این حد!!

حالا چیکار کنم؟ خودتون بگید...خبر بدم یا نه؟